مولانا

آزادتورک

New member
اشعار تورکی مولانا:

آیریلیق اودو

ماهست نمیدانم، خورشید رخت یانه
بوآیریلیق اودونا، نیچه جگریم یا نه
مردم زفراق تو، مردم که همه دانند
عشق اودو نهان اولماز، یا ناردوشه جک جانه
سودای رخ لیلی، شدحاصل ما خیلی
مجنون کیمی واویلا، اولدوم گینه دیوانه
صدتیرزند بردل، آن ترک کمان ابرو
فتنه لی آلاگوزلر، چون اویخودن اویانه
ای شاه شجاع الدین، شمس الحق تبریزی!
رحمتدن اگرنولا، بیر قطره
http://afg-uzbek.blogspot.com/search?updated-max=2008-04-12T14%3A34%3A00-07%3A00&max-results=7بیزه دام
 

آزادتورک

New member
یالغیز سینی سیور من

دانی که من بعالم، یالغیز سینی سیورمن
چـــــون دربـرم نیایی،اندرغـمت اولـــرمن
من یاربا و فا یم، بــرمن جـفا قیلــــورسن
گرتو مـرانخواهی، من خودسینی تیلرمن
رویی چــوماه داری، من شا د دل ازآ نـم
زان شکرین لبانت، بیر ا و پگه نی تیلـرمن
توهمچوشیرمستی، منیم قانیم ایچرسن
من چو ســگان کــویت د نبال تـوگیزرمـن
فــرمای غمزه ات را، تاخـون مـن نـــریزد
ورنه سنینگ ایلینگدن، من یارغیگه باررمن
هردم به خشم گویئی بارکیت منیم یانیمدن
من روی سخت کرده، نـزدیـک تـو تـوررمن
روزی نشست خواهم، یالغیز سینینگ قاشینگده
هم سن چاغیرایچرسن، هم من قمیز چیلرمن
روزی که من نبینم، آنروی همچوماهت
جا نا ! نشان کــویت، ازهــــرکسی سوررمن
آن شب که خفته باشی، مست وخراب شاها
نوشین لبت به دندان، قی یی-قی یی توتورمن
ماهی چوشمس تبریز، غیبت نمود ، گــــفتند:
ازدیگری نپرسید، مین سویله دیم آ ر یر من
 

mani24

کاربر ممتاز
آمده​ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده​ام چو عقل و جان از همه دیده​ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمده​ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود
تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد
و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشته​ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من
گفت بخور نمی​خوری پیش کسی دگر برم
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
تا خلوت تنهایی از خویش سفر کردم
در فصل غزل خوانی تا قله ی حیرانی
با این دل شیدایی از خویش سفر کردم
تفسیر گل باران در باغ سحر رویید
بر جاده ی زیبایی از خویش سفر کردم
ساز دل خونینم ، آهنگ جنون دارد
تا گنبد مینایی از خویش سفر کردم
از ساحل آرامش تا معرکه ی طوفان

با این دل دریایی از خویش سفر کردم
تصویر تو را دیدم آینه در آینه
تا باغ اهورایی از خویش سفر کردم

مولانا
 

پرواز@

New member
آنکه بی باده کند جان مرامست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم، جز بسر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟
 

mani24

کاربر ممتاز
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها

ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها


امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی

بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا


خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی

مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا


در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته

هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا


ای روح بخش بی‌بدل وی لذت علم و عمل

باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وان دوا


ما زان دغل کژبین شده با بی‌گنه در کین شده

گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا


این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را

کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا


تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی

و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری


می‌مال پنهان گوش جان می‌نه بهانه بر کسان

جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا


خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم

کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
شمایید!!!!


ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همینجاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برایید

آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس گه بر گنج شما پرده شمایید
 

mani24

کاربر ممتاز
ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا


زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا


زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا


چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا


از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را


از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا


گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا


گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی


این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها


چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا


بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا


گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا


گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا


گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا


جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا


گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا


گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی


ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را


اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا


چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا


روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا


گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]هفت نصيحت مولانا[/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)[/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد) [/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب) [/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ) [/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)[/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا ) [/FONT]​
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif][/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)[/FONT]​
 

mani24

کاربر ممتاز
ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا

هین زهره را کالیوه کن زان نغمه‌های جان فزا


دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا

با چهره‌ای چون زعفران با چشم تر آید گوا


غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند

که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها


غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم

تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا


ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن

ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا


چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی

دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا


ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته

هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا


تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود

تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما


این دانه‌های نازنین محبوس مانده در زمین

در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا


تا کار جان چون زر شود با دلبران هم‌بر شود

پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا


خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی

سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
حق پدید است از میا ن دیگران
همچو ماه اندر میان اختران

گر نبینی این جهان معدوم نیست
عیب جز انگشت نفس شوم نیست

دو سر انگشت خود بر دو چشم نه
هیچ بینی از جهان انصاف ده

روسر در جامه ها پیچیده ای
لاجرم با دیده و نا دیده ای
 

meysam_ie

New member
پیش فرض ملاقات شمس و مولانا

پیش فرض ملاقات شمس و مولانا

[h=2]
ملاقات شمس و مولانا[/h]
درباره ديدار نخستين شمس و مولانا سخن بسيار گفته اند. گروهي از آن به ديدار دو عاشق و برخي به ديدار دو معشوق ياد كرده‌اند. ديدار جان با جان هم گفته اند كه من اين را بيشتر مي پسندم.

واقعا معلوم نيست اگر آن ملاقات رازآلود رخ نمي داد اكنون نامي از شمس و مولانا در عالم بود يا نه. اين كه در آن ديدار چه گذشت بر ما روشن نيست هرچند در باره آن بسيار گفته اند و نوشته اند. اكثر آن چه نوشته اند و به دست ما رسيده است، بوي اسطوره سازي و مبالغه مي دهد و كمتر نشا ني از واقعيت دارد.

افلاكي در مناقب العارفين ماجرا را اين گونه شرح مي دهد: "روزي مولانا پس از درس ،از مدرسه پنبه فروشان سواره بيرون آمد، شمس بيرون مدرسه او را ديد وپرسيد كه محمد "ص" برتر است يا با يزيد؟ مولانا جواب داد: واضح است محمد"ص" برتر است. وشمس پرسيد پس چرا محمد"ص" گفت: " ما عرفناك حق معرفتك (خدايا آن چنان كه بايد تو را نشناختم ) اما بايزيد گفت :" سبحاني ! ما اعظم شا‌ني " ( منزّهم من!چه بلند مرتبه ام !)؟ گويند مولانا با شنيدن اين سخن از هوش رفت و از استر افتاد.بعضي نيز مانند جامي در نفحات‌الانس گفته اند مولانا جوابي داد كه شمس از هوش رفت.

اما در مقالات شمس داستان اين ملاقات طور ديگري بيان شده است كه با واقعيت بيشتر سازگاري دارد.در آن جا آمده است وقتي شمس به قونيه مي رسد و محضر مولانا را درك مي كند، به او مي گويد: "بسيار خوب! ما وعظ تو را شنيديم و خيلي هم لذت برديم. تو علامه‌ي دهري و همه چيز را خيلي خوب بلدي و كتاب معارف پدرت را نه يك بار و دو بار، بلكه هزار بار خوانده اي و خيلي خوب بلدي، حالا بگو ببينم حرف هاي خودت كو ؟"

در مورد تاريخ اين ملاقات گفته اند در سال 642 ه.ق بوده است كه شمس به قونيه وارد شد و پس از 16 ماه آن جا را ترك گفت و دوباره در سال 644 به قونيه بازگشت ودر سال 645 براي هميشه ناپديد شد.

شمس روح بي قراري بود كه در پي يافتن كسي از جنس خويش ترك خانه و كاشانه كرده بود و دائما در سفر بود تا جايي كه به او لقب شمس پرنده داده بودند. خود او مي گويد: "كسي مي خواستم از جنس خود، كه او را قبله سازم و روي بدو آورم، كه از خود ملول شده بودم." ( خط سوم، ص 111)

شمس كه در دهه ششم عمر خود بود مولاناي 38 ساله را همان گمشده ساليان دراز خود مي يابد و او را به قماري مي خواند كه هيچ تضميني براي برنده شدن در آن وجود نداشت. مولانا با تمام خلوص وارد اين قمار عاشقانه مي شود و گوهر عشق مي برد.

خنك آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

(ديوان كبير، غزل 1085)​
شمس نيز با ديدن مولانا آن كسي را كه مي خواست يافته بود و حالا مي توانست هر آن چه در دل داشت و ديگران از فهمش عاجز بودند با او در ميان بگذارد.او كه ظاهراً مردي درشت خو، ديرجوش و كم حوصله بود، حرف هاي زيادي براي گفتن داشت اما گوش و دل‌هاي زيادي براي شنيدن و پذيرفتن آنها نمي يافت. به قول خودش: "من گنگ خواب ديده و خلقي تمام كر، من عاجز از گفتن و خلق از شنيدنش". (خط سوم) و در باره ي وجود مبهم و سر در گم خود در مقالات شمس ازخطاطي سخن مي گويد كه سه گونه خط مي نوشته است، يكي از آنها را خود او و ديگران مي توانستند بخوانند، دومي را فقط خود او مي خوانده و سومي را نه خطاط مي توانست بخواند و نه ديگران، و شمس مي گويد: "اين خط سوم منم". "چنان كه آن خطّاط سه گونه خط نبشتي؛
يكي او خواندي لا غير، يكي هم او خواندي و هم غير ، يكي نه او خواندي نه غير او. آن منم كه سخن گويم. نه من دانم نه غير من". (خط سوم، آغاز كتاب)

بزرگترين و گران بها ترين و شايد بتوان گفت تنها هديه اي كه شمس به مولانا در آن قمار عاشقانه بخشيد، "عشق" بود. همان چيزي كه تنها معيار شمس براي ارزيابي مردمان بود. علم و زهد و فضل و عبادت هرگز در مقابل عشق براي او رنگ و بويي نداشت، تا جايي كه حتي پدرش را مورد انتقاد قرار مي داد كه از "عشق" بي خبر است.
در مقالات شمس پدر خود را اين گونه توصيف مي كند: "نيك مرد بود و كرمي داشت. در سخن گفتن آبش از محاسن فرو آمدي. الا عاشق نبود. مرد نيكو ديگر است و عاشق ديگر". (مقالات شمس‌،1/119)

البته شمس اين متاع را به ديگران و حتي بزرگاني از عالم عرفان عرضه كرده بود ولي به چشم هيچ يك آن گونه كه به چشم مولانا آمد، نيامد. اين توان و قوه در مولانا بود كه دست به قماري بزند كه هيچ تضميني براي بردن نداشت، بلكه ممكن بود دنيا و آخرتش را بر سر آن بگذارد. اما مولانا چنان مست و شيدا شده بود كه حاضر بود به خواست شمس به هر خلاف عادتي دست بزند تا به كام خود برسد.

از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم

( حافظ )​
مولانا كه پس از ديدار با شمس تولدي دوباره يافته بود، درس و بحث و وعظ را رها كرد و به شعر و ترانه و سماع روي آورد و نكوهش نكوهش كنندگان را به هيچ گرفت.

زاهد بودم ، ترانه گويم كردي سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي

سجاده نشين با وقاري بودم بازيچه ي كودكان كويم كردي


(رباعيا ت مولانا،ديوان شمس، 236 ،شفيعي كدكني )​


اما شمس به مولانا چه گفته بود كه او را اين گونه واله و شيدا كرده بود؟ شايد غزل زير بهترين جواب باشد:

گفت كه ديوانه نه اي، لايق اين خانه نه اي رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت كه سر مست نه اي، رو كه از اين دست نه اي رفتم و سر مست شدم وز طرب آكنده شدم


گفت كه تو كشته نه اي، در طرب آغشته نه اي پيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدم


گفت كه تو زيرككي، مست خيا لي و شكي گول شدم هول شدم وز همه بركنده شدم


گفت كه تو شمع شدي، قبله ي اين جمع شدي جمع نيم، شمع نيم، دود پراكنده شدم


گفت كه شيخي و سري، پيشرو و راهبري شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم



(ديوان كبير ، غزل 1393)​
مدت همراهي اين دو در مرحله نخست پس از ديدار اول از 16 ماه تجاوز نمي كند. مولانا در اين مدت چنان شيفته شمس مي شود كه به هيچ وجه تاب دوري او را ندارد .اما زمزمه ها يي مبني بر رفتن شمس مي شنود و ملتمسانه از او مي خواهد كه نرود.

روشني خانه تويي، خانه بمگذار و نرو عشرت چون شكر ما را تو نگه دار و نرو

عشوه دهد دشمن من، عشوه ي او را مشنو جان و دلم را به غم و غصه بمسپار و نرو


دشمن ما را و تو را بهر خدا شاد مكن حيله ي دشمن مشنو، دوست ميازا ر و مرو


هيچ حسود از پي كس نيك نگويد صنما آن چه سزد از كرم دوست ، به پيش آر و مرو


(ديوان كبير، غزل 2143)​
همين طور كه از ابيات بالا معلوم است، ظاهرا وقتي مولانا تغيير رويه داده است و از كرسي تدريس و سجاده پيش نمازي دست كشيده و دست ارادت كامل به شمس تبريزي داده است، عده اي از مدرسان علوم شرعي و برخي از مريدان مولانا را خوش نيامده است و نسبت به شمس حسد و دشمني ورزيده اند.وچه بسا نقشه ي قتل شمس را در سر مي پرورانيدند. بنابر اين، شمس كه خواهان چنين آشوب و بلوايي نبود و شايد از جان خويش نيز بيمناك بود، از قونيه بي خبر خارج مي شود و به دمشق مي رود.

پس از اين كه مولانا از حضور شمس در دمشق آگاه مي شود نامه هاي بسيار به او مي نويسد تا به قونيه بازگردد، حتي فرزند خود سلطان ولد را با عده اي از مريدان به دمشق مي فرستد و سر انجام شمس تسليم اصرار مولانا شده و به قونيه باز مي گردد اما اين بار نيز همان حسد ها و دشمني ها شمس را مجبور به ترك قونيه مي كند؛ با اين فرق كه ديگر بازگشتي در كار نبود و مولانا مدتها در هجر او سوخت و غزل هاي سوزان سرود. مولانا به هيچ وجه نمي خواست مرگ شمس را باور كند. ناباورانه اين رباعي را با خود مي خواند كه:


كه گفت كه :" آن زنده ي جاويد بمرد؟ " كه گفت كه:" آفتاب اميد بمرد؟"

آن دشمن خورشيد، بر آمد بربام دو چشم ببست ، گفت :"خورشيد بمرد"


(رباعيات مولانا، 84 ديوان شمس، شفيعي كدكني)​
كم كم مولانا باورش شد كه شمس براي هميشه رفته است. اين بار شمس از درون خود مولانا طلوع كرد و معلوم شد شمس تبريزي با آن همه بزرگي و عظمتي كه داشت، بهانه اي بود براي ايجاد تحولي شگرف در مولانا و بيان قصه عشق از زبان شيرين او براي همه ‌ي عالميان.

مولانا ديگر اهل طرب شده بود نه اهل حسرت و آه. او ديگر به دنبال شمسي خارج از وجود خود نمي گشت چون هزاران شمس از درون او به خارج نور مي افشاندند. وقتي مريدي به خاطر نرسيدن به محضر شمس و نديدن او آهي كشيد و گفت: "حيف!" مولانا بر آشفت و گفت: "اگر به خدمت مولانا شمس الدين تبريزي نرسيدي – به روان مقدس پدرم! - به كسي رسيدي كه در هر تاي موي او هزار شمس‌الدين آونگان است و در ادراك سرِّ سرِّ او حيران!".

شمس تبريز خود بهانه ست ماييم به حسن لطف، ماييم

با خلق بگو براي روپوش كو شاهِ كريم و ما گداييم


ما را چه زشاهي و گدايي شاديم كه شاه را سزاييم


محويم به حسنِِ شمس تبريز در محو، نه او بود نه ماييم


(ديوان كبير، غزل 1576)​
منابع:
1-خط سوم،دكتر صاحب الزماني
2-ديوان حافظ
3-ديوان كبير
4- مقالات شمس
5-مناقب العارفين
6- نفحات الانس
 

shokraneh.28

New member
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت میکند!
ای حضرت مولانا کجاست دنیای تو؟....
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم

امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل
تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم

آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن
ما طبل خانه عشق را از نعره‌ها ویران کنیم

بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان
جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم

زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم
آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم

چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم
کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم

آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم
وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم

کوبیم ما بی‌پا و سر گه پای میدان گاه سر
ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم

نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده
تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم

خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست
این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت

ای باد بی‌آرام ما با گل بگو پیغام ما
کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا

ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری
شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا

رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده
در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا

اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر
از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا

با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین
بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا

در سر خلقان می‌روی در راه پنهان می‌روی
بستان به بستان می‌روی آن جا که خیزد نقش‌ها

ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می‌پری
کامد پیامت زان سری پرها بنه بی‌پر بیا

ای گل تو این‌ها دیده‌ای زان بر جهان خندیده‌ای
زان جامه‌ها بدریده‌ای ای کربز لعلین قبا

گل‌های پار از آسمان نعره زنان در گلستان
کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا

هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی‌ره چون عرق
از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما

ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما
بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا

از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما
ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا

آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر
ما را نمی‌خواهد مگر خواهم شما را بی‌شما

هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن
با کس نیارم گفت من آن‌ها که می‌گویی مرا

ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو
بی حرف و صوت و رنگ و بو بی‌شمس کی تابد ضیا
 

mani24

کاربر ممتاز
چینیان گفتند ما نقاش‌تر
رومیان گفتند ما را کر و فر
گفت سلطان امتحان خواهم درین
کز شماها کیست در دعوی گزین
اهل چین و روم چون حاضر شدند
رومیان در علم واقف‌تر بدند
چینیان گفتند یک خانه به ما
خاص بسپارید و یک آن شما
بود دو خانه مقابل در بدر
زان یکی چینی ستد رومی دگر
چینیان صد رنگ از شه خواستند
پس خزینه باز کرد آن ارجمند
هر صباحی از خزینه رنگها
چینیان را راتبه بود از عطا
رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ
در خور آید کار را جز دفع زنگ
در فرو بستند و صیقل می‌زدند
همچو گردون ساده و صافی شدند
از دو صد رنگی به بی‌رنگی رهیست
رنگ چون ابرست و بی‌رنگی مهیست
هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب
آن ز اختر دان و ماه و آفتاب
چینیان چون از عمل فارغ شدند
از پی شادی دهلها می‌زدند
شه در آمد دید آنجا نقشها
می‌ربود آن عقل را و فهم را
بعد از آن آمد به سوی رومیان
پرده را بالا کشیدند از میان
عکس آن تصویر و آن کردارها
زد برین صافی شده دیوارها
هر چه آنجا دید اینجا به نمود
دیده را از دیده‌خانه می‌ربود
رومیان آن صوفیانند ای پدر
بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک صیقل کرده‌اند آن سینه‌ها
پاک از آز و حرص و بخل و کینه‌ها
آن صفای آینه وصف دلست
صورت بی منتها را قابلست
صورت بی‌صورت بی حد غیب
ز آینه‌ی دل تافت بر موسی ز جیب
گرچه آن صورت نگنجد در فلک
نه بعرش و فرش و دریا و سمک
زانک محدودست و معدودست آن
آینه‌ی دل را نباشد حد بدان
عقل اینجا ساکت آمد یا مضل
زانک دل یا اوست یا خود اوست دل
عکس هر نقشی نتابد تا ابد
جز ز دل هم با عدد هم بی عدد
تا ابد هر نقش نو کاید برو
می‌نماید بی حجابی اندرو
اهل صیقل رسته‌اند از بوی و رنگ
هر دمی بینند خوبی بی درنگ
نقش و قشر علم را بگذاشتند
رایت عین الیقین افراشتند
رفت فکر و روشنایی یافتند
نحر و بحر آشنایی یافتند
مرگ کین جمله ازو در وحشتند
می‌کنند این قوم بر وی ریش‌خند
کس نیابد بر دل ایشان ظفر
بر صدف آید ضرر نه بر گهر
گرچه نحو و فقه را بگذاشتند
لیک محو فقر را بر داشتند
تا نقوش هشت جنت تافتست
لوح دلشان را پذیرا یافتست
برترند از عرش و کرسی و خلا
ساکنان مقعد صدق خدا
 

mani24

کاربر ممتاز
[h=2]انسانم آرزوسـت[/h]
بنـــــمای رخ که باغ و گلستانـم آرزوسـت
بگشای لــب که قنــــد فراوانم آرزوســــت

ای آفتـــاب حســن بـرون آ دمـــی ز ابـــر
کان چـــهره ی مشعشع تابـــانم آرزوسـت

گفتی بنـــــاز بیش مرنـجان مـــــرا بـــــرو
آن گفتنت که بیش مرنــــجانم آرزوســــــت

آن دفع گفتنــت که بروشه به خانـــه نیست
آن نـــــاز وباز تـــــندی دربـــانم آرزوسـت

زین همــــرهان سست عناصر دلــــم گرفت
شیــر خـــدا و رستم دستــانــم آرزوســـــت

زیــــن خلق پر شکایت گریان شدم ملـــــول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

والله که شهــــر بی تو مـــرا حبـس میشود
آوارگـــی کـــوه و بیـــــابانـــــم آرزوســــت

یک دست جام باده و یک دست زلـــــف یار
رقصـــی چنین میانـــه ی میدانم آرزوســـت

دی شیخ با چـــــــراغ همی گشت گــرد شهر
کز دیـــــو و دل ملولـــــم و انسانم آرزوسـت

گفتنـــــــد یافت مـــــی نشود گشتـــــه ایـم ما
گفــــــت آن چه یافــت می نشود آنم آرزوست
 

IRANIAN VOCAL

کاربر ممتاز
عاشقی پیداست از زاری دل ....... نیست بیماری چو بیماری دل

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است .... عاقبت ما را بدان شه رهبر است

هر چه گویم عشق را شرح و بیان ..... چون به عشق آیم خجل باشم از آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت .... چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید .... هم قلم بشکست و هم کاغذ درید
 

فانوس خیس

کاربر ممتاز
عاشقی پیداست از زاری دل ....... نیست بیماری چو بیماری دل

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است .... عاقبت ما را بدان شه رهبر است

هر چه گویم عشق را شرح و بیان ..... چون به عشق آیم خجل باشم از آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت .... چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید .... هم قلم بشکست و هم کاغذ درید

از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی........ان لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا؟
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیمنه از کف و نه از نای نه دف​هاست خدایا
یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانستکه اسباب شکرریز مهیاست خدایا
به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالشچه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانیز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا
نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف توکه شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا
نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشددم ناییست که بیننده و داناست خدایا
که در باغ و گلستان ز کر و فر مستانچه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا
ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسیچه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا
از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوتکه از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا
ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزاربه هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییمکه منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیکمگر هر در دریای تو گویاست خدایا
خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانینگهش دار ز آفت که برجاست خدایا
ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیدهسراسیمه و آشفته سوداست خدایا
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟


به کجا مى روم؟ آخر ننُمایى وطنم


مانده ام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا


یا چه بودست مراد وى ازین ساختنم


جان که از عالم علوى ست، یقین مى دانم


رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم ، نیّم از عالَم خاک


دو سه روزى قفسى ساخته اند از بدنم


اى خوش آن روز که پرواز کنم تا برِ دوست


به هواى سرِ کویش پر و بالى بزنم


کیست در گوش که او مى شنود آوازم؟


یا کدام است سخن مى نهد اندر دهنم؟


کیست در دیده که از دیده برون مى نگرد؟


یا چه جان است، نگویى، که منش پیرهنم؟


تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایى


یک دم آرام نگیرم نفسى دم نزنم


مِىِ وصلم بچشان، تا درِ زندان ابد


از سرِ عربده مستانه به هم درشکنم


من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم


آنکه آورد مرا باز بَرَد در وطنم


تو مپندار که من شعر به خود مى گویم


تا که هشیارم و بیدار یکى دم نزنم


شمس تبریز، اگر روى به من بنمایى


و الله این قالب مردار به هم درشکنم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو
 

♥@SH!M♥

کاربر ممتاز
ای دوست قبولم کن و جانم بستان
مستم کن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو
جانی و دلی ای دل و جانم همه تو

تو هستی من شدی از آنی همه من
من نیست شدم در تو از آنم همه تو

خود ممکن آن نیست که بردارم دل
آن به که به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه کنم بهر چه می‌دارم دل

در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است
هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان که کند مرا که دردم هیچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وی همه ناز

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شب را چه کنم حدیث ما بود دراز

دل تنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هیچ دلی مباد بر هیچ تنی
آن کز قلم چراغ تو بر جان من است

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی رخ زرد من ندانم چونی

افغان کردم بر آن فغانم می سوخت
خامش کردم چو خامشانم می سوخت

از جمله کران‌ها برون کرد مرا
رفتم به میان و در میانم می سوخت

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست از عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زه رآب چشیده‌ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پام بر بند چه سود

من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوایی تو مرا

بی بال و پر اندر پی تو می‌پرم
من کَه شده‌ام چو کهربایی تو مرا

غم را بر او گزیده می باید کرد
وز چاه طمع بریده می باید کرد

خون دل من ریخته می‌خواهد یار
این کار مرا به دیده می‌باید کرد

آبی که از این دیده چو خون می‌ریزد
خون است بیا ببین که چون می‌ریزد

پیداست که خون من چه برداشت کند
دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزد

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هوشیاری غصه هر چیز خوریم
چون مست شدیم هر چه بادا بادا

از بس که برآورد غمت آه از من
ترسم که شود به کام بدخواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم
 

F iona

New member
با من صنما دل یک‌دله کن

گر سر ننهم، آنگه گله کن
مجنون شده‌ام؛ از بهر خدا،

زآن زلف خوشت، یک سلسله کن
سی‌پاره به کف در چلّه شدی

سی‌پاره منم! ترک چله کن
مجهول مرو، با غول مرو

زنهار! سفر با قافله کن
ای مطرب دل زآن نغمهٔ خوش

این مغز مرا پُرمشغله کن
ای زهره و مه زان شعلهٔ رو

دو چشم مرا دو مَشعله کن
ای موسی جان، چوبان شده‌ای

بر طور برو، ترک گَله کن!
نعلین ز دو پا بیرون کن و رو

در دشت طُویٰ پا آبله کن
تکیه‌گه تو حق شد نه عصا

انداز عصا! وآن را یله کن
فرعون هَویٰ چون شد حَیَوان

در گردن او، رو زنگله کن

پ.ن: فوق العادست...
انقدر در ذهنم چرخید و چرخید تا بدین جا رسید.

اخرین روزهای پاییز 93
 
آخرین ویرایش:

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست

بر روی و سر چو سیل دوان تا بجوی دوست

خود اوست جمله طالب و ما همچو سایه‌ها

ای گفت و گوی ما همگی گفت و گوی دوست

گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم

گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست

گه چون حویج دیگ بجوشیم و او به فکر

کفگیر می‌زند که چنینست خوی دوست

بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه

تا جان ما بگیرد یک باره بوی دوست

چون جان جان وی آمد از وی گزیر نیست

من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست

بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف

ندهی به هر دو عالم یکتای موی دوست

با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو

کو کو همی‌زنیم ز مستی به کوی دوست


تصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک

از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست

خاموش باش تا صفت خویش خود کند

کو های های سرد تو کو های هوی دوست
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت



دگرباره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو
که راه خانه خود را ، نمي دانم به جان تو

من آن ديوانه ي بندم ، که ديوان را همي‌بندم
زبان عشق مي‌دانم ، سليمانم به جان تو

چو تو پنهان شوي از من ، همه تاريکي و کفرم
چو تو پيدا شوي بر من ، مسلمانم به جان تو

چو آبي خوردم از کوزه ، خيال تو در او ديدم
وگر يک دم زدم بي‌تو ، پشيمانم به جان تو

دگرباره بشوريدم ، بدان سانم به جان تو
که هر بندي که بربندي ، بدرّانم به جان تو

اگر بي‌تو بر افلاکم ، چو ابر تيره غمناکم
وگر بي‌تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو

سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخر ، که ويرانم به جان تو

تو عيد جان قرباني و پيشت عاشقان قربان
بکش در مطبخ خويشم ، که قربانم به جان تو

 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمی‌یابد میدان بگو حرف سمندم
 

ΜΟΗΑΜΜΑD

Active member
گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند
وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند
عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود
آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند
دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک
زان دود ناگه آتشی بر گنبد اعظم زند
بشکافد آن دم آسمان نی کون ماند نی مکان
شوری درافتد در جهان، وین سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد
گه موج دریای عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشید افتد در کمی از نور جان آدمی
کم پرس از نامحرمان آن جا که محرم کم زند
مریخ بگذارد نری دفتر بسوزد مشتری
مه را نماند، مِهتری، شادّیِ او بر غم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
نی قوس ماند نی قزح نی باده ماند نی قدح
نی عیش ماند نی فرح نی زخم بر مرهم زند
نی آب نقاشی کند نی باد فراشی کند
نی باغ خوش باشی کند نی ابر نیسان نم زند
نی درد ماند نی دوا نی خصم ماند نی گوا
نی نای ماند نی نوا نی چنگ زیر و بم زند
اسباب در باقی شود ساقی به خود ساقی شود
جان ربی الاعلی گود دل ربی الاعلم زند
برجه که نقاش ازل بار دوم شد در عمل
تا نقش‌های بی‌بدل بر کسوه معلم زند
حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشید حق دل شرق او شرقی که هر دم برق او
بر پوره ادهم جهد بر عیسی مریم زند
 

Similar threads

بالا