مشاعرۀ سنّتی

traneh.

عضو جدید
کاربر ممتاز
تا درون آمد غمش از سینه بیرون شد نفس
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را


«
فروغی بسطامی»



پ ن : مرسی مرسی چه شعر خوشگلی نوشتید دلممم رفففففففففف ک من

آتشی از تو در دهان دارم
لیک صد مهر بر زبان دارم
دو جهان را کند یکی لقمه
شعله‌هایی که در نهان دارم




مولانا جانم
:love:
داشدم میخوندم دیوانشو گفدم بیام یکمشم اینجا بنویسم
 

plant_biology

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
پ ن : مرسی مرسی چه شعر خوشگلی نوشتید دلممم رفففففففففف ک من

آتشی از تو در دهان دارم
لیک صد مهر بر زبان دارم
دو جهان را کند یکی لقمه
شعله‌هایی که در نهان دارم




مولانا جانم
:love:
داشدم میخوندم دیوانشو گفدم بیام یکمشم اینجا بنویسم
مذهب زنده دلان خواب پريشاني نيست
از همين خاك جهان دگري ساختن است
 

*zahedan

عضو جدید
کاربر ممتاز
تا اسیرِ توی دنیا بودنم
درد دارد بی تو این جا بودنم

رسم دنیا ظاهرا دارد اگر

مات با اما اگر ها بودنم


من که در خوابم نمی دیدم شبی
روزگاری حال
شیدا بودنم

هر چه ترسیدم از آن آمد سرم
عاشقی شد کوس رسوا بودنم


من کجا معنای تنهایی کجا

عشق شد
آغاز تنها
بودنم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
منم و شمع دل سوخته، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
 

gelayor14

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
منم و شمع دل سوخته، یارب مددی

که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
ترا من چشم در راهم،
شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
ترا من چشم در راهم،
شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم

مي يابم از خود حسرتي باز از فراق کيست اين
آماده ي صد گريه ام از اشتياق کيست اين
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است می دانی برادر
دلم خون است! از این می نویسم

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن
 

traneh.

عضو جدید
کاربر ممتاز
تا جهان باقی و آئین محبت باقی است
شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من




مولانا جااااان من

من تا حالا عاشق نشدم ولی مطمینم اگه زمان مولانا یا حالا سعدی یا حافظ بودم عاشقشون میشدم:D اخه خوب تر از اینا هم مگه داریم:w22: البته خودشون درگیر آدمای دیگه ای بودن و من شکست عشقی میخوردم مطمینا:cry::D
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من
ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من
جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من




مولانا جااااان من

من تا حالا عاشق نشدم ولی مطمینم اگه زمان مولانا یا حالا سعدی یا حافظ بودم عاشقشون میشدم:D اخه خوب تر از اینا هم مگه داریم:w22: البته خودشون درگیر آدمای دیگه ای بودن و من شکست عشقی میخوردم مطمینا:cry::D

نــو گــل نــازنــیــن مــن تــا تــو نـگـاه مـی کـنـی
لــطــف بـهـار عـارفـان در تـو نـگـاه کـردنـسـت
 

traneh.

عضو جدید
کاربر ممتاز
نــو گــل نــازنــیــن مــن تــا تــو نـگـاه مـی کـنـی
لــطــف بـهـار عـارفـان در تـو نـگـاه کـردنـسـت
تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی
بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت




 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
تو شبی در انتظاری ننشسته‌ای چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظران ناشکیبت
تو خود ای شب جدایی چه شبی بدین درازی
بگذر که جان سعدی بگداخت از نهیبت


تــا شــویــمــت از آن گـل عـارض غـبـار راه
ابــری شـدم ز شـوق کـه اشـکی بـبـارمـت


 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من

نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
 

traneh.

عضو جدید
کاربر ممتاز
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جویند عمر جاودانی را
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم


متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان​
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است​
ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این​
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است​
من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است

استاد شهریار



 

traneh.

عضو جدید
کاربر ممتاز


متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان​
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردن است​
ماه عبادت است و من با لب روزه دار از این​
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردن است​
من همه اشتباه خود جلوه دهم که آدمی
از دم مهد تا لحد، در اشتباه کردن است

استاد شهریار



تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی





سعدی جانم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
خون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی

سعدی جانم

یک بار بی خبر؛
به شبستان من درآ!
چون بوی گل..
نهفته به این انجمن درآ

#صائب_تبریزی



 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
naghmeirani اولین مسابقۀ "مشاعرۀ سنتی دور همی" با جایزه مشاعره 109
Fo.Roo.GH مشاعرۀ شاعران مشاعره 10

Similar threads

بالا