حافظ

mani24

عضو جدید
کاربر ممتاز

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست


چون چشم تو دل می‌برد از گوشه نشینان

همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست


روی تو مگر آینه لطف الهیست

حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست


نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم

مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست


از بهر خدا زلف مپیرای که ما را

شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست


بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز

در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست


تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است

جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست


دی می‌شد و گفتم صنما عهد به جای آر

گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست


گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت

در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست


عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت

با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست


در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست


ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ

فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست
 

mani24

عضو جدید
کاربر ممتاز
مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست


اشکم احرام طواف حرمت می‌بندد

گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست


بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی

طایر سدره اگر در طلبت طایر نیست


عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست


عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد

هر که را در طلبت همت او قاصر نیست


از روان بخشی عیسی نزنم دم هرگز

زان که در روح فزایی چو لبت ماهر نیست


من که در آتش سودای تو آهی نزنم

کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست


روز اول که سر زلف تو دیدم گفتم

که پریشانی این سلسله را آخر نیست


سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست


 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
 

mani24

عضو جدید
کاربر ممتاز
[h=2]دوست[/h]
دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گرچه پریوش است و لیکن فرشته خوست
بی گفتگوی زلف تو دل را همی برد
با روی دلکش تو کرا روی گفتگوست
عمریست تا ز زلف تو بوئی شنیده ایم
زان بوی در مشام دل ما هنوز بوست
هیچ است آن دهان که ندیدیم ازو نشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست
چندان گریستم که هر آنکس که بر گذشت
در دیده ام چو دید روان گفت این چه جوست
ما سر چو گوی بر سر کوی تو باختیم
واقف نشد کسی که چه گوی است و این چه کوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر یاد زلف یار پریشانیت نکوست
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس
 

IRANIAN VOCAL

عضو جدید
کاربر ممتاز
اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد ...... به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد

اگرچه گرد برانگیختی ز هستی من ..... غباری از منِ خاکی به دامنت مفتاد

خیال روی تو ام دیده می کند پُرخون .... هوای زلف تو ام عمر می دهد بر باد

نه در برابر چشمی نه غایب از نظری .... نه یاد می کنی از من نه می روی از یاد

به جای تیغ اگر طعنه می زند دشمن .... ز دوست دست نداریم هر چه باداباد

ز دست عشق تو جان را نمی برد حافظ ... که جان ز محنت شیرین نمی برد فرهاد
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست

جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست


حالیا خانه برانداز دل و دین من است

تا در آغوش که می‌خسبد و همخانه کیست


باده لعل لبش کز لب من دور مباد

راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست


دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو

بازپرسید خدا را که به پروانه کیست


می‌دهد هر کسش افسونی و معلوم نشد

که دل نازک او مایل افسانه کیست


یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین

در یکتای که و گوهر یک دانه کیست


گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو

زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است

دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است

یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است

دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است

یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد


صد نامه فرستادم و آن شاه سواران


پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد


سوی من وحشی صفت عقل رمیده


آهوروشی کبک خرامی نفرستاد


دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست


و از آن خط چون سلسله دامی نفرستاد


فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد

چندان که زدم لاف کرامات و مقامات

هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

قامتش را سرو گفتم سر کشید از من به خشم

دوستان از راست می‌رنجد نگارم چون کنم

نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار

عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم

زردرویی می‌کشم زان طبع نازک بی‌گناه

ساقیا جامی بده تا چهره را گلگون کنم

ای نسیم منزل لیلی خدا را تا به کی

ربع را برهم زنم اطلال را جیحون کنم

من که ره بردم به گنج حسن بی‌پایان دوست

صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

ای مه صاحب قران از بنده حافظ یاد کن

تا دعای دولت آن حسن روزافزون کنم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
حسن تو همیشه در فزون باد
رویت همه ساله لاله گون باد

اندر سر ما خیال عشقت
هر روز که باد در فزون باد

هر سرو که در چمن درآید
در خدمت قامتت نگون باد

چشمی که نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد

چشم تو ز بهر دلربایی
در کردن سحر ذوفنون باد

هر جا که دلیست در غم تو
بی صبر و قرار و بی سکون باد

قد همه دلبران عالم
پیش الف قدت چو نون باد

هر دل که ز عشق توست خالی
از حلقه وصل تو برون باد

لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد
 
آخرین ویرایش:

mahdi007313

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یارب سببی ساز که به سلامت
یارم باز آید برهاندم از بند ملامت
:gol:

یارب سببی ساز که یارم به سلامت

باز آید و برهاندم از بندِ ملامت

دوست عزیز لطفا شعر رو درست بنویسید و کامل.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

smart student

عضو جدید
کاربر ممتاز


حافظ ببخش!

دیروز گذشت و

حافظه مان یاری نکرد

بزرگ بودنت را یاد آوری کنیم...

هر چند که مهر تو همیشه بیست بوده است!
smart student
بیستم مهرماه بزرگداشت حافظ شیرازی

 

smart student

عضو جدید
کاربر ممتاز
"بازیچه ی هر ایل و تباری شد عشق
انگیزه ی هر خلافکاری شد عشق
حافظ ! تو عروج عشق را دیدی و من
دیدم چه دروغ شاخداری شد عشق"
میلاد عرفان پور
 

smart student

عضو جدید
کاربر ممتاز

ای عاشقِ گِدا! چو لب روح بخش یار

می‌داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است؟
حافظ! تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مُدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است؟
 

joey

عضو جدید
خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

امید در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببریدم

به شوق چشمه نوشت چه قطره‌ها که فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوه‌ها که خریدم

ز غمزه بر دل ریشم چه تیر ها که گشادی
ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

ز کوی یار بیار ای نسیم صبح غباری
که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه
که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی
که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

به خاک پای تو سوگند و نور دیده حافظ
که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم
 

فانوس خیس

عضو جدید
کاربر ممتاز
بر لب بهر فنا منتظریم ای ساقی
همتی دان که زلب تا به دهان این همه نیست.......
 

IRANIAN VOCAL

عضو جدید
کاربر ممتاز
دام کفر و دین از حافظ بزرگ

دام کفر و دین از حافظ بزرگ

خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمّه این است
جمالت معجز حسن است لیکن
حدیث غمزه ات سِحر مبین است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دائم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد
که در عاشق کشی سِحر آفرین است
عجب علمی است علم هیأت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو
حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل برد و کنون در بند دین است
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه

کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان

باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو

لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من

آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی

مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست

سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست

دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی
کایام گل و یاسمن و عید صیام است
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد


ساقی به نور باده برافروز جام مامطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده​ایمای بی​خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشقثبت است بر جریده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدانکاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذریزنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می​بریخود آید آن که یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش استزان رو سپرده​اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه​ای نبرد روز بازخواستنان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی​فشانباشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلالهستند غرق نعمت حاجی قوام ما
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست

گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست

که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد

پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو

به هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت

به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت

سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری

کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست
 

self.f_t_m990

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد



ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
آب روی خوبی از چاه زنخدان شما
عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده بازگردد یا برآید چیست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفی نبست از عافیت به که نفروشند مستوری به مستان شما
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر زان که زد بر دیده آبی روی رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته​ای بو که بویی بشنویم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم گر چه جام ما نشد پرمی به دوران شما
دل خرابی می​کند دلدار را آگه کنید زینهار ای دوستان جان من و جان شما
کی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوند خاطر مجموع ما زلف پریشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری کاندر این ره کشته بسیارند قربان شما
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما
گر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیست بنده شاه شماییم و ثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداختر خدا را همتی تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شما
می​کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگو روزی ما باد لعل شکرافشان شما


 

S A R a d

کاربر فعال تالار هنر ,
کاربر ممتاز
لیست دموع عینی ...

لیست دموع عینی ...

ازخون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
انی رایت دهرا من هجرک القیامه
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیست دموع عینی هذا لنا العلامه
هر چند کازمودم از وی نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسیدم از طبیبی احوال دوست گفتا
فی بعدها عذاب فی قربها السلامه
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
و الله ما راینا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه​
 

Life13

عضو جدید
حافظ

خــــرم آن روز کـــــز ایـــن منـــزل ویــــران بـــــروم
راحت جان طلبـــــم و از پــــی جـــانان بــــروم
گـــر چــه دانم کــه بــه جایی نبـرد راه غریب
مـن به بوی ســـر آن زلف پریشان بـــروم
دلــم از وحشت زندان سکـندر بگـــرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بـی‌طاقت
بـــه هـــــواداری آن سرو خرامان بـــروم
در ره او چــــو قلـم گـــر به سرم باید رفت
بـا دل زخـــم کـــش و دیـــده گــــریان بــروم
نـــذر کـــردم گــــر از این غـــم به درآیــم روزی
تا در میکـــده شـــادان و غــــزل خــــوان بـــــروم
 

S A R a d

کاربر فعال تالار هنر ,
کاربر ممتاز

عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام

ساقی شکر دهان و مطرب شیرین سخن
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام

شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام

بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام

صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب
دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام

باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام

غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام

نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن
بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
خردبین کل کل حافظ با شاه نعمت الله ولی مشاهير ايران 1

Similar threads

بالا