یادداشت های شبانه

*M.A*

Well-known member
واسه نوشتن هرچی که تو دل مونده و گاهی هیچ میلی به لب گشودن و سخن گفتن نیست
و تنها چند خط نوشته بار سنگین ناگفته های ذهن و قلب رو به جایی بیرون از وجود انتقال میدن
گاهی نیاز داری هیچ آشنایی نه بشنودت نه ببینتت و نه حتی بخوندت.. و تنها به صورت یک ناشناس بنویسی..

و بیشتر از هر وقتی، شبها حرف های دل آدم سر به طغیان میگذارند..
 

*M.A*

Well-known member
خیلی خسته ام، روز گندی بود..
از اون روزا که هرچی تلاش کردم و جون کندم آخرش خوب نشد که نشد
گاهی شیطون میاد تو وجودم که باهاش دست به یکی بشم و همه ی آزار و اذیتهای که سرم آوردنو تلافی کنم ولی تهش دلم میگه کار کثیفیه زندگی خیلی ها رو تحت و شعاع قرار میده و اونوقت خداست که جلوم می ایسته

ساعت نزدیک به دو و دارند پشت سر هم پیام میدن و حوصله جواب دادن به هیچ کدومشون رو ندارم، نمدونم شاید حال اونا بدتر از من باشه که تا حالا بیدارند

گاهی با تمام وجود دلم میخواد خودخواه باشم
و میشم..شاید این حقمه بعد از همه ی از خود گذشتنا یکمم خودخواهی کنم

احساس میکنم همه اش حماقتی بیش نبود..

معده سوزش امانمو بریده حتی هوای سرد امروز و اونهمه آب یخ هم باعث نشد یادم بره

خیلی تاوان دادم..
با خودم و تو که رودربایستی ندارم خیلیش حقم بود ولی حالا که فهمیدم بالا غیرتن ببخش و کمکم کن..

مثه چی این یک هفته ای که اومدم این در اون در زدم، ممنونتم که رومو زمین ننداختی

شرمنده برنمی‌گردم. همین که یه لبخند رو لبش و یه نور امید تو چشمش ببینم تا ته ته دنیا شاکرتم
ذهنم در آن واحد هزار جا می‌چرخه.. خیلی مزخرفه

چقدر نفهمه.. کاش یه بار پر به پرم میداد و دل به دلم .. چند شبه دارم بهش میگم..
خاک تو سر من که دلم واسش میسوزه..
چندبار سنگ رو یخم کرده و درس نمی‌گیرم
دلم واسه خودم سوخت.. اون تنها کسی که موظفه ولی..

کاش مرد بودم..
کاش اونقدر قدرت داشتم و دستم باز بود که بتونم زیر پرو بالشو بگیرم یا حداقل یه دستی باشم کنار دستش
با چشمای منتظر اون چیکار کنم.. مغزم میخواد منفجر بشه
دلم گرفته.
 

*M.A*

Well-known member
این بار رفتن واسم سخت تر شد
اون خیلی وابسته است نگرانشم.. کاش اونقدر قوی بشه که نبودنمون خیلی آزارش نده

حرفای صبح دلواپس ترم کرد..
و دلم تنگ میشه ، اینبار بیشتر از دفعات قبل
شبیه فرشته ها شده..

چه حسه خوبیه که با گذشت زمان و پخته تر شدنمون انقدر خوب همدیگه رو میفهمیم
چقدر خوبه که اونقدر قوی شدیم که دست به دست هم بدیم که نگذاریم خانواده امون گسسته بشه یا خدایی ناکرده لطمه ای به هیچکدوممون وارد بشه
چقدر خوبه که آخر شبا بعد از رسیدن به زندگی هامون میشینیم پای درد و دل همدیگه
 

Ahmad Engineer

کاربر ممتاز
کاش می دونستی چقدردلم بهانه ی تو رو میگیره هر روز

کاش می دونستی

چقدردلم هوای با تو بودن کرده

کاش می دونستی چقدردلم ازاین روزهای سرد

بی توبودن گرفته

کاش می دانستی چقدردلم برای ضرب اهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدردلواپس توام

کاش می دانستی چقدرتنهام ، چقدرخسته ام

وچقدربه حضورسبزت محتاجم

وهمیشه ازخودم می پرسم

این همه که من به توفکرمی کنم

توهم به من فکرمی کنی؟
 

*M.A*

Well-known member
به شدت احساس خفگی میکنم
دارم سعی میکنم تک تکشون رو بفهمم و از دست هیچ کسی هم ناراحت نشم..

سلام دریا..
دلم میخواست همین الان تنهایی پیاده بیام ساحل نشینت بشم
..
با اینکه همیشه از کشیدن همون یه نخ سیگار ماهی یکبار هم منبعش میکنم ولی امشب بدجوری دلم هوس یه نخ کاپتان بلک هاشو کرده
تا همه ی تلخی اوقاتمو باهاش دود کنم بره..

تو خونمم ولی انقدر گیجم که حتی جای وسایلم یادم نیست
انگار تو یک عالم دیگه سیر میکنم..

احساس تهی بودن میکنم.. احساس خلأ

انگار یه چیزی کم یا اینکه چیزی سرجای خودش نیست
نمیدونم با چراهای ذهنم چیکار کنم.. خیلی آزارم میدند..
دلم میخواد مغزمو بشکافم و هرچی داخلش رو بکشم بیرون
حس میکنم قلبم پر از چرک و خون و عفونته
‌چی شد که به اینجا رسیدم
چی شد که هرچی سنمو با حال و روزم قیاس میکنم هیچ رقمه باهم جور در نمیاند

من به این تنهایی خیلی احتیاج دارم، اصلا نمی‌فهمم زندگی داره به چه سمتی میبرتم ولی این مسیر خیلی از ساعات تنها بودنم کم می‌کنه
باید ازش بگذرم..

تصور میکردم خیلی چیزا بشنوم یا حداقل یک جمله..
ولی خیلی دور تر و کوتاه تر
Just closing eyes

انگار با مشت کوبیدن به سرم گیجه گیجم
و خسته.
 

*M.A*

Well-known member
به شدت خوابم میاد ولی بی جهت دارم دربرابرش مقاومت میکنم

خیلی دلم هواشو کرده

کاش یه راهی پیدا می کردم

عمرا امتحان فردا رو شرکت کنم

کاش فردا یه مورد خوب و اکازیون پیدا میشد

چقدر دروغ و دغلند بعضی هاشون

یعنی باهم خوب شدند؟
چرا من انقدر گاهی وقتا خنگ میشم

جدیدا فراموشی ام گرفتم، شده قوز بالا قوز

دوست ندارم چیزی بهش تحمیل کنم ولی...

چرا من همش فکر میکنم اون مورد خوبی بود ولی بقیه نه..
چرا بعضی وقتا کلید میکنم رو یه چی
چرا من اینجوریم

احساس چندگانگی میکنم حس میکنم تیکه تیکه شدم و هر تیکه یه حس و حال متفاوتی داره
هیچ هماهنگی و نظام واحدی بین افکارم و احساساتم این روزا وجود نداره
دقیق بخوام بگم، انگار خودمم حال خودمو نمی‌فهمم

احساس میکنم مریض شدم نمیدونم چی ولی قشنگ معلوم حالم نرمال نیست
کاش جواب آخرین آزمایشم آورده بودم
حوصله یکی دیگه ندارم

چه روزای عجیبی اینروزا..

دلم پیشه اونه، نگاهش خیلی دلمو میسوزونه بخصوص وقتی بچه به بغل می‌ره میشه تو خونمون صورتش تو قاب گوشی قلبمو به درد میاره
 

Ahmad Engineer

کاربر ممتاز
گاهی آدم تـو جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره کـه…
یه ویرونه بسازه از وجودش
اونوقت از دل اون ویرونه یه نوری، یه امیدی، یه جراتی، جرقه می زنه
 

*M.A*

Well-known member
امشب
هزار بار مردم و زنده شدم
میسوزم

ازش دلگیر شدم شاید کمی هم متنفر
ولی همه چیز یکهو پرید

یک لحظه تمام دنیا متوقف شد

از خودم بدم میاد
با همه وجود دلم میخواست الان تنها باشم

حتی از شعارهاشم بدم میاد
سراسر تظاهر

باورم نمی‌شد، الااقل سالها بود که به چشم دیگه ندیده بودم
دچار اختلال شدم
حس میکنم همه چیز بی‌فایده است

شاید الان مادر بودن حق مسلمم بود
من مادر همه ی بچه های ام که میبینم

قلبم روحم جسم پر می‌کشه واسه به آغوش کشیدن بچم


کاش تنها بودم
کاش می‌تونستم بلند گریه کنم
 

*M.A*

Well-known member
در آن و در این لحظه کاملا گیج و ناخوش احوالم

فقط و فقط دلم میخواد فردا هرچه سریع تر ساکن بشن و بدونم دیگه کاری ندارم

متتتنفرم از رو دربایستی

اولش حالم خوب نبود ولی بعد دلم نمی‌خواست بره یا حداقل دیر تر
ازش بیزارم

اومد یه حرفی بزنه که بتونه چهارتا پوئن مثبت بگیره ولی فهمید دیگه اهل بازی خوردن نیستم

از بو ها متنفرم بعد از اون مریضی حس بویاییم داره روانیم می‌کنه دیگه هیچ بوئی واسم درست و مطبوع نیست

دلم میخواد مغزمو بشکافم
دلم میخواد برگردم به چند سال قبل و با پاک کن کلا همه چیزو پاک کنم

سکوت چیزیه که عین یه معتاد الان خمارمشم و بهش نیاز دارم
کاش صدای این لعنتی رو خفه میکرد

هیچی حالم و خوب نکرد این چند روز حتی خنده های قشنگش
صدبار فیلمو پلی کردم و خنده هاشو تکرارکه شاید حالم بهتر بشه

کاش فردا شب تنها باشم، هنوز به حالت عادی برنگشتم زمان بیشتری لازم دارم

ماهیچه های صورتم درد می‌کنه

دارم دیوونه میشم

یک نفر در درونم مرده.
 

puyan khan

کاربر ممتاز
واسه نوشتن هرچی که تو دل مونده و گاهی هیچ میلی به لب گشودن و سخن گفتن نیست
و تنها چند خط نوشته بار سنگین ناگفته های ذهن و قلب رو به جایی بیرون از وجود انتقال میدن
گاهی نیاز داری هیچ آشنایی نه بشنودت نه ببینتت و نه حتی بخوندت.. و تنها به صورت یک ناشناس بنویسی..

و بیشتر از هر وقتی، شبها حرف های دل آدم سر به طغیان میگذارند..
جالبه وقتی مینویسی دوباره که بخونی و دوباره و چند باره اشتباهاتت رو میفهمی
این کمکت میکنه خودتو اصلاح کنی و بعدش پیشرفت کنی
 

*M.A*

Well-known member
فکر میکردم عینک دودی و یه آرایش غلیظ واسه پنهان کاری فقط واسه فیلماست

تو همین هفته واسش هدیه گرفتم.. هر چند که گفت زشته

یادمه هر موقع یه چی می‌گرفت و دوست نداشتم به روش نمی آوردم که دلش نشکنه

درد دارم ولی نباید بگم، چون اونا دیگه طاقت درد کشیدن ندارند.

چقدر دروغ گفتم امشب، می‌دونم سختشونه
باور کنند


چه منظره ی زشتی.
چه دنیای زشتی.
چه روزای مزخرفی.

چقدر دلم میسوزه
من که این هفته خیلی این در اون در زدم کمکش کنم پس چرا اینجوری باید نتیجه بگیرم.

درد دارم. ولی هیچکسو نمی‌خوام دلم میخواد دردم فقط مال خودم باشه

کاش نبودند کاش نمی‌دیدند. کاش تنها بودم.

قوی شدم، دیگه میتونم رو خودم حساب کنم واسه تنهایی همچیو به دوش کشیدن.

حتی اونقدرا گریه هم نکردم. میفهمم که سخت شدم.
خستم.
 

*M.A*

Well-known member
خدا اگه یه دردایی میده از راهی دیگه یک درمان هایی ام واسه آدم میگذاره

امشب درمان بود.. امشب نور بود، لبخند بود
دلم یکم شاد شد
اگه می‌رفت خون به دل میشدم
اگه همینطور غریب و غمگین می‌رفت قلبم از جا کنده میشد
نمی خواستم حال و روزم و ببینه ولی حالا که دید و بهم ریخت برام قابل هضم نمی شد که اینطور راهی جاده بشه و دلخون بره

دست رد به سینم نزدی، ممنونتم

میگه فردا باید بریم دکتر که از بین بره
انگار اون خونی که این چند سال به دلم گذاشت و فرستاد تو چشمم

حتی تصور این روزا رو هم نمی‌کردم تو خیالمم نمی گنجید
کی تا حالا آدمیزاد از فرداش خبر داشته که من داشته باشم

دلم میخواد زودتر خوب بشم و برم موهام و رنگ کنم ، دلم میخواد یکم به خودم برسم انگاری جوونی نکرده پیر شدم

حسرت عروسی و عروس شدن موند به دلم. تنهایی شروع کردم
تو شهر غریب تنهایی اساس چیدم.

دلم خیلی گرفته.. ولی امشب لبخندشون یکم خوشحالم کرد

وقتی نگام می کرد وقتی دستمو می‌گرفت وقتی تو چشمم نگاه می کرد و حاصل دست رنجشو میدید انگاری تو قلبم برف میومد..
سرمازد به همه ی عشقی که تو دلم جوونه زده بود

کاش هرگز نمیدیدمش کاش هرگز پاش به سرنوشتم باز نمی شد
 

*M.A*

Well-known member
هر روز که میگذره دارم بیشتر ایمان میارم که خیلی از اتفاقات بدی که واسمون میوفته تاوان خیل عظیمی از حماقت های خودمونه

خودم میفهمم اگه دارم میخورم از کجاست و چرا..
می‌دونم یه بخشیش دست من نیست و
امتحان، سرنوشت یا شاید تربیت طبیعت واسه بزرگ تر شدن یا افزایش ظرفیت یا حالا هر اسم دیگه ای.. که میشه روی این قبیل اتفاقات گذاشت هست

ولی خیلی هاش باعث میشه بیشتر به خودم فکر کنم..
یه حال عجیبی دارم امشب دلم میخواد که یه چند روزی برم ولی یه مهر سکوت عجیبی نشسته رو زبونم فقط می‌خوام نگاهش کنم و در جواب حرفاش سکوت اختیار کنم

دیگه نمی تونم بنویسم
این بدترین اتفاق بود.
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
JU JU یادداشت کن ! ادبیات 911

Similar threads

بالا