گفتگوی دوستداران برنامه "رادیو هفت"

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
سلام به تمام بچه های رادیو هفتی...
قصدم از زدن این تاپیک این بود که هم متن هایی که تو این برنامه خونده میشه و دوسش داریم رو اینجا بذاریم هم یه کم حرف بزنیم...
منتظرتون هستم بچه ها..
:smile:
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی از پس بعضی چیز ها بر نمی آیی. چیز هایی که شاید هیچ کس نبیند و بزرگی اش را حس نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی بعضی چیز ها برایت آنقدر وزن می گیرند، آنقدر در دلت سنگینی می کنند که فکرش را هم نمی کنی روزی بتوانی فراموششان کنی. به خیالت هم نمی رسد روزی بیاید که آن همه سنگینی رسوب کرده در قلبت شسته شود، پاک شود. و دیگر لبخندت را زمین گیر غمی کهنه نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی می بینی فعلی به سادگی «بخشیدن» چقدر سخت است. سخت تر از تمام کارهای سخت دنیا. حتی سخت تر از فراموش کردن، کنار آمدن. سخت تر از تحمل دلتنگی و درد دل کردن. می بینی بخشیدن چقدر نیرو می خواهد که با خودت کنار بیایی و تمام آن کار های سخت را با هم انجام دهی. تا شاید بتوانی قدم در راه بخشش بگذاری. گذشتن از دیوار خاری که یک روز جایی درست سر راه نگاه پر اعتمادت به زندگی ساخته شده و تمام رویا هایت را زخمی کرده آسان نیست. اما اگر بتوانی از آن عبور کنی. بخشیدن خیلی سخت است اما به سبک شدن دل، به یک لبخند آسوده می ارزد نه؟
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
هر دستی می تواند گل بکارد، ولی … بعضی از دست ها انگار برکت بیشتری دارند؛ حتی با همان ده تا انگشت هم می توانند هزاران قلب شاد را بشمارند. بعضی از دست ها گاهی کاری می کنند که باعث خوشحالی یک مملکت می شوند. یک شادی پایدار که تا همیشه باقی می ماند؛ حتی زمانی که آن دست ها و صاحبشان، زیر یک خروار خاک پنهان شده باشند.
بعضی از دست ها را باید با مهر، بوسید بوسه ی احترام یا محبت؟ فرقی نمی کند. این دست ها را باید به خاطر جاودانگی شان در دست گرفت و بوییدشان تا عطر معرفت تا همیشه در مشام باقی بماند و لمس کرد تا احساس افتخار تا ابد در وجود مان خانه کند. دست ها ، تاریخچه ی دو جلدی اراده ی آدم هستند.
بعضی از آدم ها و دست هایشان اما ، انگار که رسم الخط نیکی، اصل سرنوشت شان باشد ، همیشه صفحه های زندگی را خوب پر کرده اند و تا دنیا دنیاست، در اولین سطرهای دفتر روزگار باقی می مانند.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
می دانم از جان واژه های ابری من چه می خواهی. واژه هایی که بی حواس از گرم ترین فصل سال دوست دارند ببارند. و به تلافی تمام این راهی را که گز کرده اند و با یه صفحه سفید کاغذ روبرو شده اند می خواهند انتقام سختی از من بگیرند. انتقامی شبیه به یه نامه، یه شعر یا یه دل نوشته که شاید در انتهای همین راه همراه یه شاخه گل به دستت داده ام. شاید بخندی یا شاید برایت دلنشین باشد. شاید از بر بخوانی اش. آن هم روزهایی که دلتنگی امانت نمی دهد. شاید ناخواسته زمزمه اش کردی. همان موقع که پشت خوش منظره ترین پنجره ایستاده ای و محو تماشایی. شاید اصلاً ندانی. و این شعر، این حس ناب و عاشقانه از دست برود و کاغذی مچاله بشود در سطل زباله خانه ات. شاید برای همیشه بی مخاطب بماند. تمام این واژه هایی که تو دست از سرشان بر نمی داری. تویی که محکوم به بی نامی شده ای و چون سایه ای سیاه در تمام خواب هایم پرسه می زنی. نمی دانم از جان این واژه های ابری چه می خواهی اما کسی که این حرف ها را می گوید مدت هاست که کشتی اش به گل نشسته. پس امیدی به ادامه این رویاها نداشته باش وقتی تمام این امید تویی.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
تا به حال به قاب های چوبی روی دیوار دقت کرده ای؟ دیدی چطور گذشته ات را در آغوش گرفته اند و رها نمی کنند؟ انگار با همان چهارچوب ساده شان تمام خاطراتت را صاحب شده اند و خنده هایت را حبس کرده اند در همان قاب قدیمی کهنه. انگار نمی خواهند آزادت بگذارند تا فراموش کنی حرف هایی را که با هزار زحمت پشت نگاه هایت پنهان شده بودند. برای همین هم از هیچ کدام شان دل خوشی ندارم. مخصوصاً وقتی یک نفر با نگاه به این قاب عکس ها به خنده های مصنوعی ام پی می برد و کنجکاوی امانش نمی دهد. آن موقع است که آرزو می کنم کاش هیچ دوربین عکاسی ای در کار نبود. نه… کاش تمام خاطرات ماندگاری که محکوم به حبس در این چارچوب شده اند هیچ وقت تمام نمی شدند. شاید اگر این اتفاق می افتاد آدم ها با همان بی اعتنایی همیشگی شان از کنارت می گذشتند و هیچ وقت به واقعی بودن خنده هایت شک نمی کردند. خاصیت این قاب ها همین است. گاهی تو را به یاد آدم های اطرافت می آورند. آن هم درست همان زمانی که احتیاج به تنهایی داری.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
ا حافظه ام کار می کند منتظر بوده ام و دلخوش به چیزی یا به کسی. در سال های دور روز شماری می کردم برای رسیدن تابستان. چون سفر هایمان همیشه به معنای دیدن دوباره آدم هایی بود که آنها هم از شوق رسیدن ما مهمان خانه شان را آب و جارو کرده بودند. بزرگتر که شدم معلم محبوبی داشتم که سه ماه تعطیلی ام به خاطر او طولانی تر می شد! بس که برای دیدنش بی قرار می شدم و زمان در نظرم نمی گذشت. و در نوجوانی هنر پیشه ای را دوست داشتم که همیشه منتظر می شدم تا فیلم های جدیدش را روی پرده ببینم. دوست داشتن های دیگر را در سال های جوانی یکی یکی پشت سر هم تجربه کردم. و حالا به پشت سرم که نگاه می کنم از هیچ دوست داشتنی پشیمان نیستم. خیلی از احساسات قلبم پایدار نبود اما تا زمانی که وجود داشت به من بال و پر داد. حالا می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم من همه عمرم اصل عشق را در قلبم حفظ کرده ام بدون آنکه مهم باشد در آینده چه خواهد شد.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
گاهی حواسمان آنقدر پرت زنده مانی می شود که زندگانی را از یاد می بریم. آنقدر در حواشی پرسه می زنیم که از اصل دور می افتیم. مثلاً همین چند وقت پیش یک اتفاق بزرگ و مهم رخ داد. یک اتفاق داغ داغ. تابستان شد! اما من اصلاً نفهمیدم. خدا خیر بدهد این تقویم رومیزی را که گهگاه از سر اجبار نگاهم را به سمت خودش می کشد و دست کم تغییر فصل ها را به یادم می آورد. در اوج خستگی، لحظه ای چشمانم را می بندم و از تمام مشغله های کاری فاصله می گیرم. اجازه می دهم ریه هایم هوای تابستانی را تجربه کنند. پس باز هم تابستان آمد با یک بغل پر از سوغات فصل نو. دست هایش بوی پونه کوهی تازه می دهند و نگاهش سرشار از شادی کودکانه ای است که روحت را سر ذوق می آورد. با آفتاب، تنورش را روشن می کند و میوه ها را شیرین و آب دار می پزد و در سایه درختانش خستگی را از تن کارگران شهرداری به در می کند. چه صفایی دارد تابستان و طعم شربت آلبالو. بوی نمکین آب دریا، شب زنده داری های روی پشت بام کاه گلی خانه عمه جان و شمردن ستاره های راه شیری تا صبح. از خودم می پرسم چرا باید این همه رنگ و بو و مزه در لا به لای ترافیک و بی حوصلگی و عجله آدم ها گم شود و از تابستان تنها سه کلمه روی تقویم بر جا بماند: تیر، مرداد، شهریور. تغییر فصل یعنی یادمان باشد که باید زندگی کرد حتی با یک بهانه. حتی اگر آن بهانه فقط تابشتان باشد و بس.
 
آخرین ویرایش:

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
چشم به راهی یک قاب شکسته است. از آن قاب ها که دوست داری از دیوار جدایش کنی و به جای آن چارچوب پنجره ای بگذاری رو به آسمانی پر از تکه های سپید ابر. اما ابر ها که گذشتند و باریدند و تمام شدند باز تو می مانی و نگاه های آب گرفته. چشم به راهی، یک ریل بی انتهای کهنه است. از آن ریل ها که واحد انتظارش قطار بر ایستگاه است. که در هر کدامش باید ساعت ها بنشینی تا مگر چمدانی آشنا پای یکی از پله های فرسوده پیاده شود. اما سوت رفتن که زده می شود و مسافرت نمی آید باز تو می مانی و نگاه های موازی. چشم به راهی، یک سر درد بی امان است. از آن سر درد ها که فقط قرص رسیدن آرامش می کند. اما وقت ماندن که سر رسید و بی وقتی رفتن که آمد، باز تو می مانی و نگاه های بی درمان. چشم به راهی یک ترس پنهان است از آن ترس ها که نفس می بُرَد و جان می بَرَد. پیرت می کند، پیر. حتی اگر یک نفس باشد.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
دلم برای آینده تنگ شده است. یاد روز هایی که بعداً می آیند از همین حالا به خیر. به من نخندید. دیوانه نیستم. دارم از چشم انداز فردا هایم لذت می برم. آرزو نه اینکه در دلم خانه کرده باشد، بر همه وجودم حکمرانی می کند. هر شب که چشم هایم را می بندم می دانم که چیزی جز نوازش خورشید بیدارش نمی کند. هر صبح همراه لیوان چای، امید می نوشم. برنامه های روزمره ام را چنان خوش خط و مرتب می نویسم انگار که دارم بهترین خاطره عمرم را در دفترچه ای ثبت می کنم. چرا که نه؟! وقتی می توانم عاشق شوم، وقتی خدا آن بالا قرص و محکم نشسته و کافی است اسمش را بگویم تا بیاید پیش من، وقتی آنقدر انگیزه دارم که می توانم خستگی را خسته کنم چرا خوشبین نباشم؟! اوضاع حساب بانکی ام تعریفی ندارد. دور و بری هایم مهربانی یادشان رفته و شاید اگر خوب فکر کنم غصه های دیگری هم وجود داشته باشد. اما تا این نفس می آید و می رود زندگی می کنم.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
اید راه بیفتم به سمت بازار دست دوم فروش ها. باید چیزی بخرم که بوی تازگی نداشته باشد و از سر و رویش خاطره ببارد. می خواهم یک صندلی لهستانی بخرم و فرقی نمی کند که اصل باشد یا نه. فقط باید کسی یا کسانی قبل از من رویش خستگی در کرده باشند. یک آینه قدیمی هم داشته باشم بد نیست. حتی اگر گوشه راستش خط افتاده باشد. یادم آمد. یک دست فنجان چای خوری هم کم دارم. البته نباید لب پر باشند و طرح شان هرچه گل درشت تر بهتر. یکی از نعلبکی ها هم اگر ترک داشته باشد اشکالی ندارد. همه این ها را جمع می کنم دور خودم تا حقیقتی را که زمانی به آن اعتقاد داشتم دوباره برایم زنده شود. اینکه همه درد ها می گذرند و تو می مانی و دنیایت. از آدم ها نا امید شده ام. این وسایل کارکرده به من ثابت می کنند که همه غصه ها تمام می شود و آدمیزاد با زخم های کهنه اش باز هم به زندگی ادامه می دهد. این وسایلی که زمانی با عشق دور هم چیده شده اند شاید تنها شاهدان عینی آغاز های رویایی باشند که سکوت بدیهی شان از جایی به بعد با سردی اهل خانه یکی شد.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
تابستان مثل خواب بعد از ظهر های کشدار آمده نشسته رو به روی بلاتکلیفی ام. اما انگار چیزی در من گم شده. نه یک بادبادک کاغذی آسمان را خط خطی می کند و نه شربت های خنک آماده در پاکت های یک بار مصرف خاطره ای به خاطرات تابستانم اضافه می کند. نه دلشوره ظهر های کلافه را دارم، نه دلتنگی غروب های انتظار را تجربه می کنم. حتی خورشید هم حرف تازه ای ندارد. فقط آمده که رفع تکلیف کند و برود. گاهی از خودم می پرسم نکند این تقویم پیش رو دروغ می گوید؟! نکند جناب تابستان راه گم کرده و روزهای خوشش آفتابی نمی شوند؟! نکند...؟ اما این حرف ها بی فایده است. تابستان هم فرصتی است تا بهانه های عاشقانه بگیرم. تا شاید تو نگاهم کنی. و گرنه این تابستان هم مثل تابستان های پیش از این می توانست با تو دوست داشتنی تر از این باشد.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
از اینکه آلبوم های عکس توی کشو های کمد خاک بخورند دلم می گیرد. از اینکه اسم پوشه های کامپیوتری را بگذارند دفترچه های خاطره حالم بد می شود. به خصوص وقتی که می خواهی پا به پای تکنولوژی قدم برداری اما به تو می گوید ظرفیت پر شده و برای اینکه بتوانی همه عکس هایت را از این قوطی الکترونیکی بیرون ببری باید قید چند تایشان را بزنی چون حجمشان زیاد است یا چه می دانم از این حرف ها. عکس را باید برد به آتلیه و چاپ کرد. مات یا براق فرقی نمی کند. تنها باید مواظب باشی که درست و تمیز زیر آن لایه نازک برگه های آلبوم جا بگیرند بعد آرام آرام ورق بزنی و چشم بدوزی به آدم هایی که جا شده اند در قطعه های مستطیل شکل. آدم هایی که اگر یک شب تا صبح نگاهشان کنی خودشان از میان آلبوم بیرون نمی آیند اما یادشان چرا. این روز ها اگر برق را از خانه های این مردم بگیری، زندگیشان فلج می شود اما اگر عکس هایت را چاپ کرده باشی در تاریک ترین شب ها هم زیر نور شمع، صورت عزیزت دیده می شود. آن وقت تو، او، خدا... هر سه... کی فکرشو می کرد؟!
 

Mʀ Yᴀsɪɴ

کاربر ممتاز
از تو سکوت مانده

و از من صدای تو چیزی

بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند

از سال ها سکوت حسی که

باز پر کُنَدَم از هوای تو

این روز ها عجیب دلم تنگ رفتن است

تا صبح راه می روم پا به پای تو

در خواب حرف می زنم و گریه می کنم

بیدار می کنند مرا دست های تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم

حس می کنم کنارمی و آه جای تو

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر بگذار در سکوت بمیرم برای تو

 

Mʀ Yᴀsɪɴ

کاربر ممتاز
نه به هیئت گیاهی نه به هیئت پروانه اینه به هیئت سنگی نه به هیئت برکه ایمن به هیئت ماه زاده شدمبه هیئت پر شکوه انسانتا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمان پروانه بنشینمغرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنومتا شریطه خود را بشناسم و جهان رابه قدر همت و فرصت خویش معنا دهمکه کارستانی از این دستاز توان درخت و پرنده و صخره و آبشار استانسان، زاده شدن، تجسّد وظیفه بودتوان دوست داشتن و دوست داشته شدنتوان شنفتن، توان دیدن و گفتنتوان اندوهگین و شادمان شدنتوان خندیدن به وسعت دلتوان گریستن از سُوِیدای جانتوان گردن به غرور بر افراشتندر ارتفاع شکوهناک فروتنیتوان جلیل به دوش بردن بار امانتو توان غمناک تحمل تنهاییتنهایی، تنهایی، تنهایی عریانانسان، دشواری وظیفه است
 

Mʀ Yᴀsɪɴ

کاربر ممتاز

شنیدم که چون قوی زیبا بمیردفریبنده زاد و فریبا بمیردشب مرگ تنها نشیند به موجیرود گوشه ای دور و تنها بمیرددر آن گوشه چندان غزل خواند آن شبکه خود در میان غزل ها بمیردگروهی بر آنند که این مرغ شیداکجا عاشقی کرد، آنجا بمیردشب مرگ از بیم، آنجا شتابدکه از مرگ غافل شود تا بمیردمن این نکته گیرم که باور نکردمندیدم که قویی به صحرا بمیردچو روزی ز آغوش دریا بر آمدشبی هم در آغوش دریا بمیردتو دریای من بودی، آغوش وا کنکه می خواهد این قوی زیبا بمیرد
 

Mʀ Yᴀsɪɴ

کاربر ممتاز
پناه می برم به تو...به تو از تمام جغرافیای دنیای بد اخم ها و فکر می کنم چه آرام است یادم بانامت . پناه می آورم به تو...بعد از هرباران،بعد از هر زخم ،قبل از هراتفاق ،بعد از هر حادثهو بگو جز تو چه کسی می تواند مرهم باشد بردلم .پناه می برم به نامت به یادت و هرچه که مرا جداسازد از ناامیدی.مرا ببر به اتفاق های خوب ، ساعت های ناب آن روزها که دلشوره هایم بزرگتر از فاجعه نبودو مرا بیاور به اکنون ، به باور آنکه خوب می شود لحظه هاو درست می شود اندام حقیقت .پناه می برم به تو تا آنچه که نباید بایدم شودو آنچه که باید نباید شود را اشتباه نکنم .پناه می برم به آغوش زمستان تا فصل بهار رحمتت کالبدی از زندگیم شود .پناه می برم از سرناپاکی ها به تو و
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
دوستت دارم اما، نه مثل سابق.
احساس می کنم دیگر دارم عادت می کنم که تورا دوست داشته باشم.
ببخش اما، دست خودم نیست. تقصیر توست که انقدر نیامدی تا، آن شوق و اشتیاق همیشگی ام را از دست دادم.
دارم عادت می کنم به این جای خالی. به اینکه کل تابستانم را بنشینم گوشه ی اتاقم و برای زمستانت رویا ببافم.
خیالت راحت.
کلافم را سرانداختم، دارم برای هردویمان رویاهای قشنگ می بافم. کل تابستانم را سرگرمم.
دوستت دارم اما، ببخش. عادت و عشق کلی با هم تفاوت دارند و من، قول می دهم عادت کنم که عاشقت هم باشم.
من عادت کردم منتظرت باشم. اینکه تو کنارم باشی، همه چیز را بهم میزند پس، از تو می خواهم که زودتر بروی.
من عادت کردم که دوستت داشته باشم و تو، فرسنگها از من دورباشی.
من دست از عادتم برنمی دارم و تو هم قول بده، زودتر از اینجا بروی تا، دوباره همه چیز بشود مثل سابق.
تو دور باشی و من، طبق عادت قدیمیم، دوستت داشته باشم.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
دیوارهای تنهایی ام را
بلند تر کرده ام
دیگر تنهایی هیچ کس نمی تواند
از آن بالا برود!
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
ســنـگـیــن اســت
تـکــلـیــف بــی تـو بـودن !!
تـو آســوده بـخــواب
مــن مـشــق گـریـه هـایـم مــانـده است
 

Mʀ Yᴀsɪɴ

کاربر ممتاز
تا به حال به قاب های چوبی روی دیوار دقت کرده ای؟ دیدی چطور گذشته ات را در آغوش گرفته اند و رها نمی کنند؟ انگار با همان چهارچوب ساده شان تمام خاطراتت را صاحب شده اند و خنده هایت را حبس کرده اند در همان قاب قدیمی کهنه. انگار نمی خواهند آزادت بگذارند تا فراموش کنی حرف هایی را که با هزار زحمت پشت نگاه هایت پنهان شده بودند. برای همین هم از هیچ کدام شان دل خوشی ندارم. مخصوصاً وقتی یک نفر با نگاه به این قاب عکس ها به خنده های مصنوعی ام پی می برد و کنجکاوی امانش نمی دهد. آن موقع است که آرزو می کنم کاش هیچ دوربین عکاسی ای در کار نبود. نه… کاش تمام خاطرات ماندگاری که محکوم به حبس در این چارچوب شده اند هیچ وقت تمام نمی شدند. شاید اگر این اتفاق می افتاد آدم ها با همان بی اعتنایی همیشگی شان از کنارت می گذشتند و هیچ وقت به واقعی بودن خنده هایت شک نمی کردند. خاصیت این قاب ها همین است. گاهی تو را به یاد آدم های اطرافت می آورند. آن هم درست همان زمانی که احتیاج به تنهایی داری.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
دوست داشتم الان جای تو بودم. ساکت و آروم یه گوشه میشنسم و فقط نگات می کردم. گاهی وقتا، یه کلام می گفتم و ختم کلام می شد. تو از اول هم همین قدر آروم و خونسرد بودی.
دوست داشتم جای تو بودم. آره. و اون وقت هربار با سکوت تو ککمم نمی گذید. البته این سکوت و این تظاهر به آرامش، جزء ترفندهای توِ. مگه نه ؟
من که می دونم تو الان از من نگران تری. خوبم. همین طور ادامه بده. همین طور پیش برو. خیلی دوست دارم ببینم تا کی توان ادامه دادن داری. بی خود شونه بالا ننداز و نگو برای من که اهمیتی نداره. من خودم این نمایشنامه ای رو که داری بازی می کنی و نوشتم. پرده آخرشم بلدم.

می دونم. اما اینم می دونم این، آرامش قبل از طوفانِ. اما نمی دونم خدا به داد من برسه یا به داد تو. حتما اینو شنیدی که دنیا همیشه به مراد آدم نمی چرخه. یه روزم تو باید پیاده بشی تا من سوارشم و خوب اسبم و برات بتازونم. من بی صبرانه منتظر این روزم. به قول شاعر : نور به قبرم بباره… که عاشق توام.
من تمام این حرفا رو می گم و تو فقط داری نگاه می کنی. دروغ نباشه البته گاهی هم لبخند می زنی.
واقعا دوست داشتم الان جای تو بودم. از حد نگذریم گاهی همین سکوت تو، همین نگاهت … آرومم می کنه. البته با خودم می گم بابا من دیگه چه موجودی ام. دوست دارم جای تو باشم و بفهمم چطور با سکوتت همه چیز و حل میکنی. من که سر درنمی آرم. الان دارم آروم آروم، آروم میشم. تموم این مدت من حرف زدم و تو نگاه کردی. البته گاهی هم خندیدی.
ببین من دوباره جادو کردم. ببین دیگه من چه موجودیم.

بازم که داری می خندی. الان بخند. همین الان هم دوست دارم جای تو باشم.
 

fati24

کاربر فعال تالار هنر ,
به یاد تو و علاقه ی همیشگی ات به جمع کردن سنگ ها، هفت سنگ را روی هم می چینم. شاید شبیه همان بازی دوران کودکی. اما می خواهم سنگ ها روی هم بمانند. سنگ فیروزه را می گذارم از همه بالاتر. میدانم هنوز هم به همه ی رنگ ها ترجیحش میدهی. بعد از آن نوبت عقیق است، عقیق سبز یمنی! مانند انگشتر قدیمی مادربزرگ، همان که همیشه دوست داشتی شبیهش را داشته باشی. عقیق سرخ مربع شکل ،سنگ بعدی سات. آنکه رویش نوشته است یا لطیف.
بعدی کهرباست، کهربایی زیبا و به شکل یک گردنبند. الماس و یاقوت که میدانی ندارم اما به جایش سنگی که کمتر دیده ای را پیدا کرده ام. یشم سبز! سنگ زرد بعدی شرف شمس است، گرد و درخشان. لاجورد را گذاشته ام آخر، برای رنگ بی نظیر و باوقارش. میدانی شاید منصفانه نباشد اما با این زیبایی خیره کننده این ها هم نامشان سنگ است. مثل سنگ های رودخانه یا سنگ های کوچه، سنگ های خیابان. سخت است چیدن و نگاه داشتن یکجای این همه زیبایی. یا شاید دلیلش نبودن توست که هیچ سنگی روی سنگ بند نمی شود. بیا و شیشه ی دلم را به سنگ نگاهت نشکن.
 

Mʀ Yᴀsɪɴ

کاربر ممتاز
وی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی از پس بعضی چیز ها بر نمی آیی. چیز هایی که شاید هیچ کس نبیند و بزرگی اش را حس نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی بعضی چیز ها برایت آنقدر وزن می گیرند، آنقدر در دلت سنگینی می کنند که فکرش را هم نمی کنی روزی بتوانی فراموششان کنی. به خیالت هم نمی رسد روزی بیاید که آن همه سنگینی رسوب کرده در قلبت شسته شود، پاک شود. و دیگر لبخندت را زمین گیر غمی کهنه نکند. قوی ترین آدم دنیا هم که باشی گاهی می بینی فعلی به سادگی «بخشیدن» چقدر سخت است. سخت تر از تمام کارهای سخت دنیا. حتی سخت تر از فراموش کردن، کنار آمدن. سخت تر از تحمل دلتنگی و درد دل کردن. می بینی بخشیدن چقدر نیرو می خواهد که با خودت کنار بیایی و تمام آن کار های سخت را با هم انجام دهی. تا شاید بتوانی قدم در راه بخشش بگذاری. گذشتن از دیوار خاری که یک روز جایی درست سر راه نگاه پر اعتمادت به زندگی ساخته شده و تمام رویا هایت را زخمی کرده آسان نیست. اما اگر بتوانی از آن عبور کنی. بخشیدن خیلی سخت است اما به سبک شدن دل، به یک لبخند آسوده می ارزد نه؟
 

Similar threads

بالا