گفتگوهای تنهایی

وضعیت
موضوع بسته شده است.

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
به من تکیه کن!من تمام هستی ‌ام را دامنی تا تو سرت را بر آن بنهی.تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو را در آن از هراس بیاسایی.تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم، دستی میکنم تا چهر و گیسویت را نوازش کن.تمام بودن خود را زانویی میکنم تا برآن به خواب روی. خود را، تمام خود را به تو میسپارم تا هر چه بخواهی ار آن بیاشامی، از آن برگیری، هر چه بخواهی از آن بسازی، هرگونه بخواهی، باشم.
از این لحظه مرا داشته باش..
.
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
آفتاب من نه در مشرق است و نه در مغرب. در مشرق نیست، زیرا سالهاست که از طلوعش گذشته است.از افق دور شده است. به اوج آسمان آمده است.
در مغرب نیز نیست، زیرا اهل غروب نیست. او خورشید بی غروب من است.
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
چه رنجی است لذت‌ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای ایت تنها خوشبخت بودن. بی تو در بهشت بودن سخت تر از کویر است.
 

گلابتون

مدیر بازنشسته
شب و تنهایی و سکوت آسمان دیوان حافظ و عطر یاس و نوازش باران
دل بی تاب و شمع نمناک و کوچه های احساس
چشمان خیس و لحظه ناب و عاشقی در باران
قاب پنجره و عادت پروانه و رسم دلدادگی
حسرت دیدار و غریب بی تاب و حرمت دیوانگی
دل تنگ و صبر بی باک و التماس دعا
من کنار تو و لحظه دیدار و استجابت دعا
 

@ RESPINA @

کاربر ممتاز
بلند گوها بي دغدغه دروغ ميگويند
بيانيه هاي طويل جنون و عفونت در سايه ي تفنگ و خرافات
دست خسته ي مرد حروفچين را
به جستجوي دروغ سربي سیاه فرستاده است...
عوامل مزدور ... نوکران سرسپرده ي بيگانگان سرکوب گشتند !
تمامي سنگر ها در سايه سار رهبري داهيانه ي
شخص اول کشور پاکسازي شد !

دروغ پشت دروغ ...
بلند گوها کشتار وحشيانه ي ياران را به سروران و کلاغان تبريک گفتند...
اما عزيز عزيزان رفيق رفيقان براي "کرد نو رس سنگر"
غزل غزل حديث رهايي دارد...
تير بينداز دلاور" بانه " !
عشق تو تيشه داد به دستم براي هرز ترين ريشه هاي هميشه
بجنگ عزيز ترينم ... هميشه شيرينم ...
وقتي مردار خوار با اين وقاحت ناياب دروغ ميبافد
دستان نازنين تو بر گردنش طناب ميبافد
بباف هميشه شيرينم
عشق تو تيشه داد به دستم براي هرز ترين ريشه هاي هميشه ...
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
با او از زمین فاصله میگیرم و دست در دست همسفرم، سینه‌ی آسمان را میشکافیم و اوج میگیریم و رنگها را همه بر روی زمین میگذاریم و میرسیمتا بدان جا که زمین و آسمان و فضاهای پهناور همه بی بی‌رنگ است، شسته از هر رنگی است، آنجا که دیگر زمین نیست، همه آسمان است و آفرینش همه آبی میزند. آنجا که از همه‌ی رنگها رها شده‌ایم.
 

گلابتون

مدیر بازنشسته
چیستم جز حسرت پروانه ای آرزوهای دل دیوانه ای
سایه ای افتاده از گلبرگ ها بردل لرزان حوض خانه ای
درهوای عطر یاس باغچه در بهاران رویش تک دانه ای
جوجه ای افتاده از بام بلند برتن لخت زمین از لانه ای
چیستم؟تصویریک لبخندسبز از ازل مست می پیمانه ای
برلب افسونگر یک نی نواز سوزوشورناله ی مستانه ای
عکس یک دختر درون آینه بانگاهی گنگ چون بیگانه ای
پیله ای درآرزوی پرزدن چیستم جز حسرت پروانه ای
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
باز چشم ها در هم جرقه میزنند. در چشم او، من تصویر خود را بر روی پرده‌های اشک میلرزد، میبینم و قلب او را که همچون ماهی قرمز و کوچکی در عمق چشمه‌ی آبی زلال در تب و تاب است، از عمق بی انتهای چشمهای او به چشم میبینم.
 

گلابتون

مدیر بازنشسته
هيچكس تنهاييم را حس نكرد
در تمام لحظه هايم هيچكس
خلوت تنهاييم را حس نكرد
آسمان غم گرفته هيچگاه
بركه طوفانيم را حس نكرد
آنكه سامان غزلهايم از اوست
بي سرو سامانيم را حس نكرد
 

floe

کاربر ممتاز
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیه
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری

عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
 

@ RESPINA @

کاربر ممتاز
نگاهش داستان برداز چندین چند دلتنگیست
و لبخندش -که همچون آن ستاره ی آسمانی که آگهان گویند...
قرن ها باید نشستن ها
که تا یکدم گذارش... آی٬ گر ممکن شود...
افتد به چشم ما-
طلوع زندگی در پهنه ای تا بیکران٬ آبی است.
محال اندیش و پر در اوج
که هرگز در نیفتاده است
-همچون من و یا همچون دوصد چون ما-
به قعر چاه بی پایاب ژرف "چشم قربان" ها.
...
پریزادی است٬ می دانم٬ یقین دارم.
...
و از خوبیش اینش بس
که تسکین آفرین دردهایم -وه چه بسیار- است و خود
دیریست چون غم خانه ی درد است.
و از خوبی همینش بس!
 

hamedinia_m51

کاربر ممتاز
وای که از این روزای سخت
خیلی دلم گرفته
از این زمین بی درخت
خیلی دلم گرفته
وقتی نمونده با کسی عشقمو قسمت بکنم
از این همه شوری بخت
خیلی دلم گرفته
خیلی دلـــم گرفته

شکایت های دلمو پیش کدوم کس ببرم
که از رفیق و نارفیق دوباره رو دست نخورم
حکایت تنگیه دل با کی بگم که بعد از این
تو کوچه های بی کسی به راه بن بست نخورم

وای که از این روزای سخت

خیلی دلم گرفته
از این زمین بی درخت
خیلی دلم گرفته
وقتی نمونده با کسی عشقمو قسمت بکنم
از این همه شوری بخت
خیلی دلم گرفته
خیلی دلـــم گرفتـــه
 

floe

کاربر ممتاز
مرگ فواره

در نی‌نی چشمانم چو فواره‌ای روئيد
بالا رفت
بالاتر
آرام اوج گرفت
آرامتر مرد
و صدای تعزيه‌خوان در لابلای آبها
و شرشرها
کودکی خموش بود
کاش در آسمان فواره‌ها عروسی بود
تا دامنش را خيس کنند
و چشمانش را
از اشک شادی لبريز
من هرگز مرگ فواره‌ها را دوست ندارم
چرا کسی به فکر فواره‌ها نيست
مگر مرگ فواره‌ها غم‌انگيز نيست
هر برخواستن افتادنيست
اين جبر است اختيار نيست
خط بطلان می‌کشم بر گفته‌ام
اين تقدير است شوخی نيست.
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
ویرانه‌ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی میآیند و از من هر چه را که بتوانند و بخواهند برمیگیرند و میبرند.
 

سرمد حیدری

مدیر تالارهای مهندسی شیمی و نفت
اگر جهنمی را که در پس این چهره‌های آرام ما نهفته است میتوانستیم ببینیم، اگر بهشتی را که در دل ما میشکفد میتوانستیم به هم نشان بدهیم، چه نیازی به همه فاسفه و قصه و سمبل‌ها داشتیم..؟
 

گلابتون

مدیر بازنشسته
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]گفته بودی روزی برمی گردی اما من ازهمان روزها هم [/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]توراتصویری مبهم بیش نمی دانستم كه بابیدارشدنم به پایان [/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]میرسی بامن بودی ولی دلت بی من بودجسمت بامن بود ولی [/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]روحت [/FONT]بی من ازباتوبودن می گفتی ولی درخیالت اثری ازمن
نبودازمن بسیار میگفتی اما حیف كه دروغی بیش نبود
حالا درنظرم تصویرمبهم یك خیالی. . .یك خیال
 
آخرین ویرایش:

@ RESPINA @

کاربر ممتاز
يادم آيد كه به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
به تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از كوي تو هرگز نتوانم نتوانم
 

Mitra_Galaxy

کاربر ممتاز
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست...
 

hamideh vf

کاربر ممتاز
بازگشته اند دردهای قدیمی، تصویرهای تاریک از من در آینه
از من در خوابها
این بار می خواهم
تکه تکه تکه کنم خود را تا دوباره دست کسی شاید ....
نه!
این پازل را هزار بار هم که بچینی همان می شود ...



 

@ RESPINA @

کاربر ممتاز
چرا نمي گويند



كه آن كشيده سر از شرق...


چرا نمي گويند



- آن بلند اندام


سياه جامه به تن،


دلبرِ دلير،


آن شير


نويد روز ده،



- آن شب شكاف با تدبير


ز شاهراه كدامين ديار مي آيد


و نور صبح طراوت


بر اين شب تاريك


چه وقت مي تابد ؟






در انتظار اميدم،


در انتظاراميد


طلوع پاك فلق را،


چه وقت آيا من


به چشم - غوطه ورم در سرشك -


خواهم ديد ؟


***


بيا كه ديده من


به جستجوي تو گر از دري شده نوميد


گمان مدار كه هرگز


- دري دگر زده است


سپيده گر نزده سر، بيا بلند اندام


كه از سياهي چشمم


سپيده سر زده است​

 

Mitra_Galaxy

کاربر ممتاز
سهم من از تمام اين دنيا،يک دريچه به نام تنهايي است
برو اي عشق راحتم بگذار،شانه هاي تو هم مقوايي است
ديگر از هر چه دست،هر چه سلام،ديگر از هر چه دوست مي ترسم
آري اي عشق از تو و هر چه نام تو روي اوست مي ترسم
هر که آمد نجيب مثل نسيم،روح سرگشته مرا آزرد
ذره ذره شبيه طوفان شد،کاغذک هاي باورم را برد
من به اندازه غزل هايم،ساده و ناشناس و دلتنگم
و به جرم جنون يک رنگي،همه شهر مي زند سنگم
خنجرستان رنگ شهر من است،بايد اينجا به اشک تکيه دهم
و در اين ازدهام بي دردان،دل خود را به درد هديه دهم
آسمان!اي سخاوت آبي !‌ با توام اي بلند آبي پوش
گم شدم در سياهي مطلق، يک ستاره به قلب من بفروش...
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Similar threads

بالا