مشاعره با اشعار شاهنامه

Saeed.bi

کاربر ممتاز
شروع شد


دگر باره اکوان بدو باز خورد / نگشتی بدو گفت سیر از نبرد
برستی ز دریا و چنگ نهنگ / بدست آمدی باز پیچان به جنگ
تهمتن چو بشنید گفتار دیو / برآورد چون شیر جنگی غریو
ز فتراک بگشاد پیچان کمند / بیفگند و آمد میانش به بند
بپیچید بر زین و گرز گران / برآهیخت چون پتک آهنگران

بزد بر سر دیو چون پیل مست / سر و مغزش از گرز او گشت پست
فرود آمد آن آبگون خنجرش / برآهیخت و ببرید جنگی سرش

 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
شو این نامهٔ خسروان بازگوی
بدین جوی نزد مهان آبروی
چو آورد این نامه نزدیک من
برافروخت این جان تاریک من


فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب
 

pearan

کاربر ممتاز
شو این نامهٔ خسروان بازگوی
بدین جوی نزد مهان آبروی
چو آورد این نامه نزدیک من
برافروخت این جان تاریک من


فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب


نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

دگر شب نمایش کند بیشتر
ترا روشنایی دهد بیشتر


به دو هفته گردد تمام و درست
بدان باز گردد که بود از نخست
 

pearan

کاربر ممتاز
دگر شب نمایش کند بیشتر
ترا روشنایی دهد بیشتر


به دو هفته گردد تمام و درست
بدان باز گردد که بود از نخست


اگر باز گردی نباشد شگفت
ز بخت تو اندازه باید گرفت

ترا یار بود ایزد ای نیکبخت
به بار آمد آن خسروانی درخت

یکی کار پیشست فردا که مرد
نیندیشد از روزگار نبرد

نه گرز و کمان یاد آید نه تیغ
نه بیند ره جنگ و راه گریغ
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
اگر باز گردی نباشد شگفت
ز بخت تو اندازه باید گرفت

ترا یار بود ایزد ای نیکبخت
به بار آمد آن خسروانی درخت

یکی کار پیشست فردا که مرد
نیندیشد از روزگار نبرد

نه گرز و کمان یاد آید نه تیغ
نه بیند ره جنگ و راه گریغ

غنیمت بدان بخش کو جنگ جست
به مردی دل از جان شیرین بشست
 

pearan

کاربر ممتاز
غنیمت بدان بخش کو جنگ جست
به مردی دل از جان شیرین بشست


تو دل را بدین رفته خرسند کن
همه گوش سوی خردمند کن

اگر آسمان بر زمین بر زنی
وگر آتش اندر جهان در زنی

نیابی همان رفته را باز جای
روانش کهن شد به دیگر سرای

من از دور دیدم بر و یال اوی
چنان برز و بالا و گوپال اوی
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
تو دل را بدین رفته خرسند کن
همه گوش سوی خردمند کن

اگر آسمان بر زمین بر زنی
وگر آتش اندر جهان در زنی

نیابی همان رفته را باز جای
روانش کهن شد به دیگر سرای

من از دور دیدم بر و یال اوی
چنان برز و بالا و گوپال اوی

یکی دخمه کردش ز سم ستور
جهانی ز زاری همی گشت کور
 

pearan

کاربر ممتاز
رهایی نیابم سرانجام ازین
خوشا باد نوشین ایران زمین
به پست فبلی من جواب بدین لطفا....اینو توی همین صفحه قبلا جواب دادین#11


نباید که از ما غمی شد ز بیم
همی طبل سازد به زیر گلیم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
یکایک بویدش نماینده راه / که اویست زیبای تخت و کلاه

بدو داد پس گنجها را کلید / یکی باد سرد از جگر برکشید

درِ بخشش و دادن آمد پدید
ببخشید دانا چنان چون سزید
فلکها یک اندر دگر بسته شد
بجنبید چون کار پیوسته شد
 

Saeed.bi

کاربر ممتاز
درِ بخشش و دادن آمد پدید
ببخشید دانا چنان چون سزید
فلکها یک اندر دگر بسته شد
بجنبید چون کار پیوسته شد

دمان رخش بر مادیانان چو دیو

میان گله برکشیده غریو


چو رستم بدیدش کیانی کمند

بیفگند و سرش اندر آمد به بند


بمالیدش از گرد و زین برنهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
دمان رخش بر مادیانان چو دیو

میان گله برکشیده غریو


چو رستم بدیدش کیانی کمند

بیفگند و سرش اندر آمد به بند


بمالیدش از گرد و زین برنهاد

ز یزدان نیکی دهش کرد یاد

دگر شب نمایش کند بیشتر
ترا روشنایی دهد بیشتر
 

Similar threads

بالا