زیبا ترین شعر

امید به امید

عضو جدید
تو این تاپیک می خوایم شعرای زیبا رو از دید هم بیان کنیم
لطفا اسم شعر شاعر و نام دیوان یا کتابم بگید که اگه خواستیم بتونیم پیداش کنیم
من خودم عاشق شعر مسافر سهراب سپهریم

دم غروب ، ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.
............
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد.
............
و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
..............
صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
..............
عبور بايد كرد .
صداي باد مي آيد، عبور بايد كرد.
و من مسافرم ، اي بادهاي همواره!
.........
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
این شعر قبل از انتخابات سروده شده

این شعر قبل از انتخابات سروده شده

تـــو کشــور چهـــــا ر چر خ پنـچر
میخوای بیای چیکـار کنی بــرادر؟
چه می کنی با این همه کراکی؟
اینایی کـه زدن به جــاده خــاکی​
چـه می کنی بـا اقتصـاد خسته؟
بـا این همـه شرکت ورشکسته؟​
زبـــان بد بـــریده چشم بـد کـــور​

اگـه بـــازم شدی رئیس جمهــور
نذار کسی ســــوار مـــردم بشه
نذار دلار هـــای مـــــا گـــم بشه
به قـــول یک نفر بیـــا و چی کن
وزیــــــر فــــرهنــگو معــرفی کن
وزیـــــر فرهنگی کــه مـرد باشه
اهل کمــــــال و اهل درد بـاشه
فک نکنـه قصیــــده بنــد رخـتـه​
مُنجیک تَرمذی یـه جـور درخـتـه *

کـار نداریم شمــا الی یــــا بلی
حدَّ اقلّش اینـه کـــه خــوشگلی​
***​
گفت : پســر من انصــراف دادم
میخـوام بشینم پیش خــانـوادم
دوبــــاره حـــال درد ســر ندارم
حوصـــله ی سفـــر مفـر ندارم
برای سفـــره هایی کـه خالیه
میـــر حسین موسـوی عــالیه
حرف زیاده اما اینجاجاش نیست
فقط بگم ،اهل بریز بپاش نیست
***

جنــــاب مـــوسـوی سلام قــــارداش
قوجالمسان،لاپ آقاریپدی باش ماش
دوره ی جنگ یــــــــادمون نرفته
تیـــــر و تفنگ یـــــــادمون نرفته
اون روزا کــــه نخس وزیر بودی
حـــــامی مردم فقیــــر بـــودی
تموم اونهایی که کار می کردن
دیگشونو به موقه بار می کردن
از تره بــــــار تــــــا بـرنج دودی
مـــواظب قیمت جنســـا بودی
روزایی که قیمت نفت کم بود
قــامت تــو زیـر فشار خم بود
امـا تو، یــــارانه رو ور نداشتی
بار روی دوش مردمت نذاشتی
یه دفه کلی روی کـالا نرفت
یهو اجـــاره خــونه بالا نرفت
یادمه که شعار معار ندادی
وعده ی کمبزه خیار ندادی
اون روزا کارمندا خوار نبودن
مدیرا ماکسیما سوار نبودن
فسق و فجور پشت پرده کم بود
پیشونیــای داغ کـــــرده کم بود
مدیر کلاّ کاخ ندیده بودن
مزّه ی پولو نچشیده بودن
این روزا روزگار فرق کرده
همّه رو تو فساد غرق کرده
هر کی رئیس میشه توی اداره
نوچه هاشم جم میکنه میاره
خلاصه، تا وقتی از اونجا بره
هر چی بخواد می خوره تا خرخره
الان یه عده از همین خوارج
حساب دارن تو بانکهای خارج
فدای اون مرام حق پرستت
بگیر گرز رستمو تو دستت
نترس از این قوم کمیسیون گیر
قاباخلاریندا دورگینان مثل شیر
اگه میخوای نمره ی خوب بیاری
باید بری به جنگ رانت خواری​
***​
تورکی دییم اوزگه سی باش تاپماسین
دانشمامیش سوزلریمی قاپماسین
گوزله گینن طرف کلک قورمیا
بوش یره صاندیخلاری دولدورمیا
فکر ایلمه رقیب لرین ساده دی
تلیس تلیس رای الان آماده دی
رایی سایان واختا یاتیپ یوخلاما
یوخون زادین گلسه دو بیر چیخ داما​
***​
چن کلمه حرف خصوصی زدم
حوصله تون سر نره که اومدم
جناب حــــاج مهدی ضد حال
بیا بگیر بشین بابا ، بی خیال
فک کنم از شصت گذشته باشی​

الان بــاید بــــــاز نشسته باشی
هی نزن اینقد گره روی گره
بکش کنار بذار مهندس بره
الان مهندس امتیــازش پــــــره
چونکه خودش ترکه ، عیالش لره​
 

امید به امید

عضو جدید
مهربانی را اگر قسمت کنیم
من یقین دارم به ما هم میرسد!

آدمی گر ایستد بر بام عشق
دست هایش تا خدا هم میرسد!
امضا یکی از دوستان
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
کوچه‌ها باريکن



دُکّونا



بسته‌س،

خونه‌ها تاريکن



تاقا



شيکسته‌س،



از صدا



افتاده



تار و کمونچه

مُرده مي‌برن



کوچه به



کوچه.







نگا کن!



مُرده‌ها



به مُرده



نمي‌رن،

حتا به



شمع ِ جون‌سپرده



نمي‌رن،



شکل ِ



فانوسي‌ين



که اگه خاموشه

واسه نَف‌نيس



هَنو



يه عالم نف توشه.







جماعت!



من ديگه



حوصله



ندارم

به «خوب»



اميد و



از «بد» گله



ندارم.



گرچه از



ديگرون



فاصله



ندارم،

کاري با



کار ِ اين



قافله



ندارم!







کوچه‌ها



باريکن



دُکّونا



بسته‌س،

خونه‌ها



تاريکن



تاقا



شيکسته‌س،



از صدا



افتاده



تار و



کمونچه

مُرده



مي‌برن



کوچه به



کوچه...
 

امید به امید

عضو جدید
زهر شیرین

زهر شیرین

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق
که نامی خوش تر از اینت ندانم
وگر هر لحظه رنگی تازه گیری
به غیر از زهر شیرینت نخوانم

تو زهری زهر گرم سینه سوزی
توشیرینی که شور هستی از توست
شراب جام خورشیدی که جان را
نشاط از تو*غم از تو* مستی از توست

به آسانی مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سرگردانی ام سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی

بسی گفتند دل از عشق برگیر
که نیرنگ است و افسون است و جادوست
ولی ما دل به او بستیم و دیدیم
که او زهر است اما نوشداروست

چه غم دارم که این زهر تب آلود
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد
غمی شیرین دلم را می نوازد

اگر مرگم به نامردی نگیرد
مرا مهر تو در دل جاودانی ست
وگر عمرم به ناکامی سرآید
تو را دارم که مرگم زندگانی ست

فریدون مشیری
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
تردید

تردید

او را به رويای بخارآلود و گنگ ِ شام‌گاهي دور، گويا ديده بودم من ...
لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش در نعره‌های دوردست و سرد ِ مه گم بود.
لبخند ِ بي‌رنگ‌اش به موجي خسته مي‌مانست; در هذيان ِ شيرين‌اش ز دردي گنگ مي‌زد گوييا لبخند ...

هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاه‌اش کردم، از اعماق ِ نوميدي صدايش کردم:
«ــ اي پيدای دور از چشم!
«ديري‌ست تا من مي‌چشَم رنجاب ِ تلخ ِ انتظارت را
«رويای عشق‌ات را، در اين گودال ِ تاريک، آفتاب ِ واقعيت کن!»

وآن دَم که چشمان‌اش، در آن خاموش، بر چشمان ِ من لغزيد
در قعر ِ ترديد اين‌چنين با خويشتن گفتم:
«ــ آيا نگاه‌اش پاسخ ِ پُرآفتاب ِ خواهش ِ تاريک ِ قلب ِ يأس‌بارم نيست؟
«آيا نگاه ِ او همان موسيقي‌گرمي که من احساس ِ آن را در هزاران خواهش ِ
پُردرد دارم، نيست؟
«نه!
«من نقش ِ خام ِ آرزوهای نهان را در نگاه‌ام مي‌دهم تصوير!»

آن‌گاه نوميد، از فروترجای قلب ِ ياءس‌بار ِ خويش کردم بانگ باز از دور:

«ــ اي پيدای دور از چشم!...»

او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را
اما صدايش با صدای عشق‌های دور ِ از کف رفته مي‌مانست...

لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش، از تاروپود ِ محو ِ مه پوشيد پيراهن.
گويا به رويای بخارآلود و گنگ ِ شام‌گاهي دور او را ديده بودم من...
 

امید به امید

عضو جدید
مرگ رنگ

مرگ رنگ


رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.
سهراب سپهری

 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
ما نوشتيم و گريستيم
ما خنده‌کنان به رقص برخاستيم
ما نعره‌زنان از سر ِ جان گذشتيم...


کس را پرواي ِ ما نبود.


در دوردست



مردي را به دار آويختند.



کسي به تماشا سر برنداشت.





ما نشستيم و گريستيم
ما با فريادي
 

narcis22

عضو جدید
سرای پوچ

سرای پوچ

من زندانی این تلخستان هیچ چشم براه انکه باید باشدونیست
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
نلسن مانده‌لا

نلسن مانده‌لا

تو آن سوی زميني در قفس ِ سوزان‌ات
من اين سوی:
و خط ِ رابط ِ ما فارغ از شايبه‌ی زمان است
کوتاه‌ترين فاصله‌ی جهان است.


زی من به اعتماد دستي دراز کن
ای همسايه‌ی درد.


مَردَنگي شمعي لرزاني تو در وقاحت ِ باد،

خُنياگر ِ مديحي ازيادرفته‌ايم ما
در اُرجوزِه‌ی وَهن.
نه تو تنها
خوش‌نشين ِ نُه‌توی ايثاری
که عاشقان
همه
خويشاوندانند

تا بيگانه نه انگاری.


با ما به اعتماد سرودی ساز کن
ای هم‌سايه‌ی درد.
 

star_2918

عضو جدید
مانده از شب های دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی

همچنان کاندر غبار اندوده ی انديشه های من ملال انگيز
طرح تصويری در آن هرچيز
داستانی حاصلش دردی

روز شيرينم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گرديده
سرد گشته, سنگ گرديده
با دم پاييز عمر من کنايت از بهار روی زردی

همچنانکه مانده از شب های دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاقی خرد
اندرو خاکستر سردی
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
این سرخ گونه
هرگز سخن از درد
نرانده ست
رون آتش می زید
و هراس را با او
یارای برابری نیست
خاموش نشسته به انتظار
زخم را
و گلوله را پاس می دارد
تا آن روز
کز جراحت سهمگین خویش
پرچمی برافرازد
این سرخ گونه
خاموش نشسته به انتظار
تمامی تن من
سرزمین من است

 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
ارابه هائی از آن سوی جهان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند .
***
گرسنگان از جای بر نخواستند
چرا که از بار ارابه ها عطر نان گرم بر نمی خاست

برهنگان از جای بر نخاستند
چرا که از بار ارابه ها خش خش جامه هائی برنمی خاست

زندانیان از جای برنخاستند
چرا که محموله ارابه ها نه دار بود نه آزادی

مردگان از جای برنخاستند
چرا که امید نمی رفت تا فرشتگانی رانندگان ارابه ها باشند .
***
ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی غوغای آهن ها
که گوش های زمان ما را انباشته است .

ارابه هائی از آن سوی زمان آمده اند
بی که امیدی با خود آورده باشند
 

magsod

كاربر فعال مهندسی كامپیوتر
کاربر ممتاز
هر گئجه م اولدي كدر،غصه فلاكت سنسيز
هر نفس چكديم هدر گئتدي او ساعت سنسيز
سنين اول جلب ائليين وصلينه آند اولسون اينان
هيجرينه ياندي جانيم يوخ داها طاقت سنسيز
باشقا بير ياري نئجه آختاريم اي نازلي ملك
بيلميرم سنده دئدين يوخ يارا حاجت سنسيز
سن منيم قلبيمه حاكيم سنه قول اولدي كؤنول
سن عزيزسن اوجوز بير هئچم آفت سنسيز
نه گؤزوم وار آراييم من سني بختيمده كي يوخ
نده بير قاچماغا وار منده جسارت سنسيز
سن نظامي دن اگر آرخاين اولساندا كؤنول
–گئجه گوندوز آراييب اولمادي راحت سنسيز
نظامي گنجوي
 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
گفت : آنجا چشمه خورشيد هاست
آسمان ها روشن از نور و صفا است
موج اقيانوس جوشان فضا است
باز من گفتم که : بالاتر کجاست
گفت : بالاتر جهاني ديگر است
عالمي کز عالم خاکي جداست
پهن دشت آسمان بي انتهاست
باز من گفتم که بالاتر کجاست
گفت : بالاتر از آنجا راه نيست
زانکه آنجا بارگاه کبرياست
آخرين معراج ما عرش خداست
بازمن گفتم که : بالاتر کجاست
لحظه اي در ديگانم خيره شد
گفت : اين انديشه ها بس نارساست
گفتمش : از چشم شاعر کن نگاه
تا نپنداري که گفتاري خطاست
دورتر از چشمه خورشيد ها
برتر از اين عالم بي انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا
عرصه پرواز مرغ فکر ماست



فریدون مشیری
 

tools

عضو جدید
کاربر ممتاز
ای ابر مرد مشرقی ای خوب
ای نگهبان قدسی خورشید
روشنایی آتش زرتشت
یادگار صداقت جمشید
ناجی سربلندی انسان
ای تو پیغمبر ، ای اهورایی
ای برای تو این هیولاها
همه کوکی همه مقوایی
با کتاب ترانه های من
نه قصیده ، غزل لباس توست
مرد اسطوره ای شعر من
مخمل قلب من لباس توست
با کتاب پدربزرگ من
قصه ی رویش تباهی هاست
قصه ی امتداد شب تا شب
قصه ی ممتد سیاهی هاست
دفتر کهنه ی پدر اما
پر سوال و گلایه و تردید
حرف اگر هست ، حرف تنهایی
حرف ایا و و حشت و تردید
با پدر ، آرزوی باغی بود
روی خاکی که شکل مردن داشت
بس که تن تشنه بود خاک من
پدرم شوق جان سپردن داشت
با من اما سبد سبد میوه
از درخت غرور باغستان
کوزه کوزه زلال نور و عشق
برای قلب تشنه ی انسان
مشرقی مرد پاسدار شرق
معنی جاودانه ی اعجاز
خاک اگر خنده کرد و گندم داد
از تو بود ای بزرگ باران ساز
ای رسول برگ رستاخیز
دست حق بهترین سلاح توست
فاتح پاک در زمان جاری
رخش تاریخ ذوالجناح توست

 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
شبي پر کن از بوسه ها ساغرم
به نرمي بيا همچون جان در برم
تنم را بسوزان در ‌آغوش خويشتن
فردا نيابند خاکسترم
شبي پر کن از بوسه ها ساغرم
به نرمي بيا همچون جان در برم
تنم را بسوزان در ‌آغوش خويشتن
فردا نيابند خاکسترم
 

naghmeirani

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
چه بخواهی چه نخواهی

دیوانه ی عشقم من و مجنون نگاهی
با گنج هنر فارغم از مالی و جاهی
گلشن، دلم از منظره ی روی سپیدی
روشن ،شبم از شعشعه ی چشم سیاهی
با بال سخن شب همه شب ابر نوردم
گویی که نسیمی بردم چون پر کاهی
از شوق به رقص آوردم چامه ی نغزی
آن گونه که رقصد ز دم باد گیاهی
گه زخمه به دل می زندم پنجه ی سازی
گاهی به نوا می کشدم شور سه گاهی
ما مشعل عشقیم و کند محفلمان گرم
آتشکده ی شعر تری، شعله آهی
یعقوب زمانم من در خلوت شبها
گریم ز غم یوسف افتاده به چاهی
ای مدعی ای آنکه به دشنام پیاپی
ما را بنوازی ز حسد گاه به گاهی
در غیبتم از رشک شنیدم شب و روزت
باشد شب طاعون زده یی، روز تباهی
اما به حضورم همه تن مدح تمامی
گاهی به زبانبازی و گاهی به نگاهی
ای دوست برو دست به دامان خدا زن
جز او نبود ما و تو را پشت و پناهی
از مهر خداوند کلامم بدرخشید
چون در دل شب های سیه پر تو ماهی
ما را مزن ای یار که در عرصه ی گیتی
جز شهرت دیرینه نداریم گناهی
مهرت به دل اندوختم و از تو گذشتم
امید تو هم بگذری از کینه، الهی
این دفتر شعرم چه بخوانی چه نخوانی
من شهر ه ی شهرم چه بخواهی چه نخواهی:gol:
 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
تو کودکانت را بر سينه مي فشاري گرم
و همسرت را چون کوليان خانه به دوش
ميان آتش و خون مي کشاني از دنبال
و پيش پاي تو از انفجارهاي مهيب
دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد
و شهر ها همه در دود و شعله خواهد سوخت
و آشيان ها بر روي خاک خواهد ريخت
و آرزوها در زير خاک خواهد مرد
خيال نيست عزيزم
صداي تير بلند است و ناله هاي پيگير
و برق اسلحه خورشيد را خجل کرده ست
چگونه اين همه بيداد را نمي بيني
چگونه اين همه فرياد را نمي شنوي
صداي ضجه خونين کودک عدني است
و بانگ مرتعش مادر ويتنامي
که در عزاي عزيزان خويش مي گريند
و چند روز دگر نيز نوبت من و تست
که يا به ماتم فرزند خويش بنشينيم
و يا به کشتن فرزند خلق برخيزيم
و يا به کوه به جنگل به غار بگريزيم
پدر چگونه به نزد طبيب خواهي رفت
که ديدگان تو تاريک و راه باريک است
تو يکقدم نتواني به اختيار گذاشت
تو يک وجب نتواني به اختيار گذاشت
که سيل آهن در رها ها خروشان است
تو اي نخفته شب و روزي روي شانه اسب
به روزگار جواني به کوه و دره و دشت
تو اي بريده ره از لاي خار و خارا سنگ
کنون کنار خيابان در انتظار بسوز
درون آتش بغضي که در گلو داري
کزين طرف نتواني به آن طرف رفتن
حريم موي سپيد ترا که دارد پاس
کسي که دست ترا يک قدم بگيرد نيست
و من که مي دوم اندر پي تو خوشحالم
که ديدگان تو در شهر بي ترحم ما
به روي مردم نامهربان نمي افتد
پدر به خانه بيا با ملال خويش بساز
اگر که چشم تو بر روي زندگي بسته ست
چه غم که گوش تو پيچ راديو باز است
هزار و ششصد و هفتاد و يک نفر امروز
به زير آتش خمپاره ها هلاک شدند
و چند دهکده دوست را هواپيما
به جاي خانه دشمن گلوله باران کرد
گلوي خشک مرا بغض مي فشارد تنگ
و کودکان مرا لقمه در گلو مانده ست
که چشم آنها با اشک مرد بيگانه ست
چه جاي گريه که کشتار بي دريغ حريف
براي خاطر صلح است و حفظ آزادي
و هر گلوله که بر سينه اي شرار افشاند
غنيمتي است که دنيا بهشت خواهد شد
پدر غم تو مرا رنج ميدهد اما
غم بزرگتري مي کند هلاک مرا
بيا به خاک بلا ديده اي بينديشيم
که ناله مي چکد از برق تازيانه در او
به خانه هاي خراب
به کومه هاي خموش
به دشتهاي به آتش کشيده متروک
که سوخت يکجا برگ و گل و جوانه در او
به خاک مزرعه هايي که جاي گندم زرد
لهيب شعله سرخ
به چار سوي افق ميکشد زبانه در او
به چشمهاي گرسنه
به دستهاي دراز
به نعش دهقان ميان شاليزار
به زندگي که فرو مرده جاودانه در او
بيا به حال بشر هاي هاي گريه کنيم
که با برادر خود هم نمي تواند زيست
چنين خجسته وجودي کجا تواند ماند
چنين گسسته عناني کجا تواند رفت
صداي غرش تيري دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد
 

daneshpajooh

عضو جدید
درین شبها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد،
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را،
در این آقاق ظلمانی
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می خوانی

درین شب ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.
درین شب ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریا وار
توئی تنها که می خوانی.

توئی تنها که می خوانی
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
توئی تنها که می فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

بر آن شاخ بلند،
ای نغمه ساز باغ ِ بی برگی!
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ
در خوابند
بمان تا دشت های روشن آیینه ها،
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز ِ آواز تو دریابند.
تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.
تو، بارانی ترین ابری
که می گرید،
به باغ مزدک و زرتشت.
تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،
ز جام و ساغر خیام.

شفيعي كدكني
 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
سلام
اگر آغاز هستی است
و ایستگاه آخر وداع و خداحافظی
و صبح اگر تولد دوباره روز است
و پایان شب سیاه
و عشق اگر آغاز وصال است
و انتهای دوری و فراق
کنار نام تو زیباست.
تو که هر انگشتت
مهربانی ست، در نوازش اندوه من
و هر کلامت مرحمی ست، بر زخم های کهنه ام.
منی که گرد آلود وخسته
از کوچه های بی اعتمادی و ظلمت می آیم.
از کوچه های بودن و خاموشی، و دیدن و فراموشی.
تو کیستی؟؟؟
از کجا می آیی؟؟؟
با کدام کلید می آیی؟؟؟
که لبریز کرده ای،
لبانم را از لبخند
پیشانیم را از بهار
و دستم را از عشق
ای مهربانترین مهربانان
ای خدا


نبودنت را دیده ام و...



چشمهایم هنوز باور نمیکنند...
 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
و با روح من از روز ازل يارترين
کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترين
گر يکي هست سزاوار پرستش به خدا
تو سزاوارتريني تو سزاوارترين
عطر نام تو که در پرده جان پيچيده ست
سينه را ساخته از ياد تو سرشارترين
اي تو روشنگر ايام مه آلوده عمر
بي تماشاي تو روز و شب من تارترين
در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند
من به سرپنجه مهر تو گرفتارترين
مي توان با دل تو حرف غمي گفت و شنيد
گر بود چون دل من رازنگهدارترين
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
بر لبانم سايه اي از پرسشي مرموز
در دلم درديست بي آرام و هستي سوز
راز سرگرداني اين روح عاصي را
با تو خواهم در ميان بگذاردن، امروز

گر چه از درگاه خود مي رانيم، اما
تا من اينجا بنده، تو آنجا، خدا باشي
سرگذشت تيرهء من، سرگذشتي نيست
کز سرآغاز و سرانجامش جدا باشي

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
بي خبر از کوچ دردآلود انسانها
دست مرموزي مرا چون زورقي لرزان
مي کشد پاروزنان در کام طوفانها ...
 

shabe sarab

عضو جدید
شعر

شعر

بدان افسونگری وحشی نگاهی

نزن بر چهره رنگ بی گناهی

شرابی تو شراب زندگی بخش

شبی می نوشمت خواهی نخواهی
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]به راستي چقدرسخت است[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و بي ياوري [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]اما چه شيرين است [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و باز هم نفرين به تواي سرنوشت[/FONT]
 

*زهره*

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
 

hamedinia_m51

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلواپسم از آن روز که مادر مرا ترک کند
دلواپسم از اشک های پیچ و تاب خورده ی قمریان بریده گلوی
دلواپسم از ترک های روی دیوار خانه ی همسایه
دلواپسم از شکستن تنک ماهی ها در قلب مادر
درآن غروب پاییزی تویی که با مایی مادر
در زمستان بی غروب تویی که با مایی مادر
نگفتم از شانه هایت
نخواندم از آن روی ماهت در آن سرداب بی آغاز
صدای باران پاییزی مرا به سوی تو آورد
که از همه گلا یه ها گلا یه ی شقایقی را گزیدم
مرا بر آن موج خوروشان
مرا در آن دیار تنهایی سکوت مادری بود پر از خالی
کز عشق مادری بچیدم شکوفه ی محبت
نیا فتمش هر گز در آن روز سرد پاییزی
برای آن روز سرد ابری دگر نخواهم نوشت با عشق
برای روز جدایی دگر نخوا هم خواند با عشق
مرا به سوی خود روا نه کن ای صوفی
که از همه عالم به عشق خدا دل بستم
تویی که مرا کشتی به تیر غیب عشقت
تویی که مرا بردی به سوی عالم وهمت
نخواهمت ای عشق نخواهمت ای یار
مرا به سوی مرگ برد از آن همه بی فرجامی
چرا که از همه سودا به سودای تو من مردم
دلیلی برای نوید عشق سروری برای قلب من
تو را نخواهمت خواند ای آن که بی تو نتوان بود
خدا اگر مرا برد دلیلی برایش بود
دلم برای تو تنگ است
دلم به عشق تو سنگ است
اگر مرا نبودنی باشد فقط به یاد تو باشد
برای تو من مردم به عشق تو من زندم
غریو فریادم در آن سکوت مرغابی
صدای پای بادم در آن شور مهتابی
صدای پای باران مرا به سویت آورد
ولی نداشتم من به جز فراغت راهی
در این حصیر لحظه ها به مرگ خود میمیرم
در این نگاه قمریان به ساز تو میخوانم
غروب کردم از دل خود طلوع کردم از برایت
نداشتم من به جز تو پناهی و صدایی
مرا نباشد بی تو به یک لحظه خواهم مرد
وصیتم با تو صدای پاک مادر بود
که با صدای پای او دگر نتوانم بودن
به سوگ آن مرگ بی پا یان
به عشق آن قلب بی فرجام
نشسته ام به انتظا رت
که کی بیبینم آن روی ماهت
دلم شکسته ای ساقی بساتی نو فکن برایم
به سحر آن سیب سرخ
به عشق آن سبزه ی سبز
برای تو من خواندم
به سوی تو من رفته ام
 

Similar threads

بالا