صفحه 1 از 26 123451121 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 252

تاپیک: رمان غزال

  1. #1
    عضو فعال آواتار mahdiehershad
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/3
    محل سكونت
    اروميه
    امتیاز
    501
    پست ها
    200

    پيش فرض رمان غزال

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]


    من كه خيلي دوست دارم اين رمانو
    اميدوارم شمام خوشتون بياد

    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]


  2. #2
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8624
    پست ها
    4,381

    Flower

    بی صبرانه عزیزم منتظر خواندن رمان هستیم .
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  3. تشكرها از اين پست


  4. #3
    عضو فعال آواتار mahdiehershad
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/3
    محل سكونت
    اروميه
    امتیاز
    501
    پست ها
    200

    Post

    در اخرين لحضات غروب دومين شب باييزي وقتي بابا ماشين رو باركينك نكاه مي داشت از فرط خستكي فقط كيفم را برداشتم و به طرف اسانسور رفتم و منتظر بقيه نشدم كه صداي اعتراض ساناز بلند شد:
    اي خانوم ما كه حمالت نيستيم
    حركت اسانسور مجال بكو مكو را نداد. به سختي توانستم قفل حفاظ را باز كنم. وقتي به داخل رفتم به سرعت لباس راحتي تنم كردم و روي تخت ولو شدم.
    صبح با نوازش مادرم از خواب بيدار شدم.
    - سلام صبح به خير.
    - سلام عزيزم صبح تو هم بخير بلند شو يه دوش بﮕير تا سر حال بري مدرسه!
    بعد از دوش آب گرم از اتاق بیرون رفتم بابا و ساناز از من زودتر بیدار شده و مشغول صبحانه بودند. سلام کردم و کنار ساناز نشستم و لیوان آبمیوه را برداشتم و تا ته سر کشیدم.
    ساناز با اخم و عصبانیت گفت: غزال تو همیشه حق منو میخوری. خندیدم و جواب دادم: قربون خواهر کوچولوی خودم برم که حقش پایمال میشه، آخه دختر مگه پول که حق تو رو بخورم. می دونی آخه آبمیوه تو یه طمع دیگه داره!
    برای اینکه اخمهایش را باز کند لیوان خودم را به دستش دادم و در حالی که گونه اش را می بوسیدم ادامه دادم: قهر نکن، ببخشید یادم نبود که ته تغاریا، ناز نازو هستن و باید نازشونو کشید.
    اخمهایش را باز کرد و لبخندی تحویلم داد. بعد از خوردن صبحانه مامان رو به بابا گفت: مسعود امروز من دیرتر به کارخونه میرم چون باید بچه هارو به مدرسه برسونم و غیبت دو روزشونو موجه کنم.
    هر سه تایی به طرف مدرسه راه افتادیم. بین مدرسه ی من و ساناز یک کوچه فاصله بود. او کلاس اول راهنمایی بود و من کلاس سوم دبیرستان .بهد از رساندن ساناز، همراه مامان وارد دبیرستان شدیم. خانم رحیمی با دیدن ما با روی گشاده از جا برخاست. و بعد از سلام و احوالپرسی گفت: کلاست طبقه دومه، کلاس سوم ریاضی B، راستی غزال امسال باید به جای شیطنت، حواست جمع درسات باشه فهمیدی؟
    لبخند زنان گفتم: چشم
    و از دفتر بیرون امدم. پله ها رو دو تا یکی کردم و خودم را به طبقه بالا رساندم. در کلاس بسته بود همهمه بچه ها بیرون میامد. ضربه محکمی به در زدم که باعث شد همگی ساکت شدند. به آرامی دستگیره را چرخاندم و سرم را از لای در داخل کردم. بچه ها با دیدن من نفس راحتی کشیدند. زیبا گفت: غزال اللهی جوون مرگ بشی، این چه وضع در زدنه؟ زهر ترک شدیم.
    - اول سلام کن بعد قربون صدقم برو، زیبا خانوم.
    با تک تک بچه ها شروع به احوالپرسی و روبوسی کردم. همه از بچه های سال قبل بودند،فقط بین آنها دختری لاغر اندام با قد متوسط و چشمهای عسلی و سبزه رو ناآشنا بود برای آشنایی جلو رفتم و گفتم: سلام من غزال سراج هستم به کلاس ما خوش اومدین. با لهجه خاصی گفت: سلام. از آشناییت خیلی خوشحالم! منم سها زمانی هستم.
    ثریا میان حرفش دوید و گفت: سها تازه از ایتالیا اومده به همین خاطر فارسی رو با لهجه حرف میزنه. چشمکی زدم و گفتم: عیب نداره، برای اینکه احساس تنهایی نکنی از این به بعد روی دوستی ما حساب کن .


  5. #4
    عضو فعال آواتار mahdiehershad
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/3
    محل سكونت
    اروميه
    امتیاز
    501
    پست ها
    200

    Post

    بعد به ردیف آخر، به قول مهناز به لژ خودمان رفتیم. ما شش نفر بودیم که از اول راهنمایی با هم دوست و همکلاس بودیم. زیبا، مینا، بنفشه، ثریا، بهناز و من. به محض نشستن بهناز گفت: ببینم این دو روزه رو کجا بودی و چه غلطی میکردی؟
    - نامزدیه آیدین با دختر خالش آیدا بود.
    - سه ماه تابستان چی کار میکردن که نگه داشتن واسه مهرماه.
    - بابا و مامان رفته بودن فرانسه که هم دایی رو ببینن هم مواد اولیه واسه کارخونه بگیرن.
    - چه خوب، یه کیلو رنگ بیار تا سر همه فامیلا و خودمو رنگ کنم.
    - بنفشه گفت: احمق جان، رنگ صنعتی نه موی سر.
    - می دونه، ما رو دست انداخته.
    زیبا گفت: تو چرا نرفتی؟
    بهناز به جای من جواب داد: مگه دیوونه است که اون همه پسر عمو و پسر عمه رو بذاره و بره پیش دائیش؟
    - ببینم مگه تو زبون من هستی که به جای من جواب میدی، اولا ما با هم از این حرفا نداریم ثانیا صد بار گفتم من دوست ندارم تلبستونا غیر از ارومیه جای دیگه ای برم.
    - بهناز خندید و گفت: خوب عزیزم منمبه جای تو بودم همین کارو میکردم.
    نیم ساعتی از زنگ کلاس گذشته بود ولی هنوز از دبیر فیزیک خبری نبود، بچه ها از زیبا خواستن که به دفتر برود و علت نیامدن معلم را بپرسد. بعد از چند دقیقه زیبا با خوشحالی وارد کلاس شد و خبر داد که فعلا این هفته دبیر فیزیک نداریم. دبیر خودمان به مدرسه دیگری منتفل شده است.همه هوررا کشیدند، خوشحال از اینکه ساعتی را به حرف زدن میگذراندند.
    از سها خواستم که پیش ما بیابد. بعد از کمی صحبت بهناز گفت:
    - سها جون برای آشنایی بیشتر،اول از خودت بگو.بعد یکی یکی از شجره نامه بقیه با خبر میشی. به عنوان مثال این غزال میمون رو که امروز اشنا شدی،پدرش کرده و مادرش ترک ارومیه، یه خواهر دتره چهار تا عمو و دو تا عمه که پسراشون مثل یه تکه ماه میمونن، الهی همشون پیش مرگم بشن.
    - سها لبخندی زد و گفت: چطور دلت میاد بهش بگی میمون، غزال خیلی خوشگله.
    مینا گفت: بهناز تو هم کشتی با این توضیح دادنت تا ولت میکنن آمار پسرا رو تحویل میدی .
    بعد رو به سها گفت: سهاجون اول از همه این دیوونه رو که می بینی تهرانیه و فقط یه برادر داره که به تازگی ازدواج کرده زیبا خواهر من که دوقلو هستیم و خواهر و برادر دیگه ای هم نداریم و اهل تهرانیم. بنفشه مطرب و اواز خونه کلاس، اهل آبادان و یه خواهر کوچکتر از خودش داره. ثریا هم تبریزیه و دو تا برادر داره که از خودش کوچکترن. حالا نوبت شماست.
    سها گفت: من دو تا برادر دارم که بزرگتره سپره سال آخر دانشگاه، رشته مهندسی ساختمان و سهیل کلاس سوم راهنمایی. پدرو مادرم اهل اهواز و دختر عمه و پسر دائی هستن، ولی همه ما ایتالیا به دنیا اومدیم.

  6. تشكرها از اين پست


  7. #5
    عضو فعال آواتار azadeh_arch _eng
    رشته
    مهندسی معماری
    تاريخ عضويت
    2008/12
    محل سكونت
    hamin 2robara
    امتیاز
    2940
    پست ها
    1,731

    پيش فرض

    من قبلا خوندم واقعا قشنگ و جالبه
    ممنون

  8. تشكرها از اين پست


  9. #6

    پيش فرض

    سلام عزیزم من رمان رو دنبال میکنم فقط میخواستم بدونم که این رمان چند قسمته؟
    مرسی عزیزم

  10. تشكرها از اين پست


  11. #7

    پيش فرض سلام

    سلام سلام کسی نیست؟
    ويرايش شده توسط ساناز64 در 2009/5/05 در ساعت 08:59 AM

  12. تشكرها از اين پست


  13. #8
    عضو فعال آواتار mahdiehershad
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/3
    محل سكونت
    اروميه
    امتیاز
    501
    پست ها
    200

    پيش فرض

    نقل قول نوشته اصلي بوسيله ساناز64 نمايش پست
    سلام عزیزم من رمان رو دنبال میکنم فقط میخواستم بدونم که این رمان چند قسمته؟
    مرسی عزیزم
    سلام
    این رمان فصل نداره. ولی باید بگم که 680 صفحه است.
    موفق باشید

  14. تشكرها از اين پست


  15. #9
    عضو فعال آواتار mahdiehershad
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/3
    محل سكونت
    اروميه
    امتیاز
    501
    پست ها
    200

    پيش فرض

    بهناز گفت: آخ جون! بهتر از این نمیشه، این خیلی عالیه! چون این داداشت آقا سپهر، باب دندون من پیرزنه! شاید خدا فرجی کرد و من تونستم خودمو غالبش کنم.
    سها لبخند ملیحی زد و گفت: نه تو پیرزن نیستی ولی میشه منظورتو از غالب کردن بگی؟
    شلیک خنده به هوا برخاست. مینا که معلم اخلاق لقب داشت جواب داد. این دختر تا اسم پسر میاد آب دهنش راه میافته، واسه همین می خواد هزار تا شوهر بکنه، یه روز زن دائی من میشه یه روز زن پسر عموی غزال....
    بهناز- خوب من یه چیز میگم ولی تا به حال عرضه نداشتم یه شوهر مشتی پیدا کنم چه برسه به هزار تا، همش حرفه کو مرده عمل.
    مینا- اگه مرد عمل بودی که خفت میکردم.
    بهناز- اتفاقا اگه خفه ام کنی بهتره، چون امسال قحطی شوهره، البته طبق آمار تعداد دخترها بیشتر از پسراست.
    - بهناز اگه قبول کنی زن پدر بزرگم بشی خیلی خوب میشه، هم اون از تنهایی در میاد هم نو صاحب شوهر میشی! بیچاره تنها دلخوشیش به تابستوناست که همه دور و برش جمع بشن.
    بهناز- باشه قبوله، به شرطی که تمام دارائیش را به نام من بکنه. اونوقت من قول میدم به سال نرسیده دق مرگش کنم و بعد از دو و سه ماه یه پسر خوشگل و خوش تیپ و مامانی شوهر کنم.
    شوخیهای بهناز باعث خنده شده بود و سهل از رابطه دوستی ما خوشش اومده بود و مدام از آشنایی با ما اظهار خوشحالی و خرسندی می کرد. همانطور که در مورد اتفاقات تابستان حرف می زدیم یکدفعه بهناز بر سرش زد و گفت: خاک بر سرتون کنن، اونقدر حواسمو پرت کردین که یادم رفت از سها بپرسم که قیافه برادرش جیگره یا نه.
    سها گفت: وای! چرا جیگر؟ اون خیلی بد منظره است، من دوست ندارم.
    از گفته سها بقدری خندیدیم که اشکمون سرازیر شد، هیچ کدام نمی تونستیم توضیح بدیم، ثریا با خنده گفت: باید چند ماه پیش بهناز شاگردی کنی تا اصطلاحاتش رو یاد بگیری. جیگر یعنی خوشگل.
    سها هم خنده لش گرفته بود: اوه بهناز تو خیلی بانمکی. آره اون خیلی خوشگله، قد بلندی داره با چشمهای درشت و خاکستری... روی گونه هاش چال هست که وقتی میخنده خوشگلتر میشه.
    یکدفعه بهناز رو نیمکت ولو شد، سها با ترس گفت: وای خدای من چی شد؟
    مینا- بهناز تورو خدا از این مسخره بازیات دست بردار. سها به اداهای تو عادت نکرده، ببین طفلکی رنگش پریده.
    بهناز چشمهایش را باز کرد و خنده کنان سر جایش صاف نشست. سر به سرمان میگذاشت وشوخی میکرد.
    بهناز- آهای مطرب، بنواز تا برقصیم چون کمرمان خوشکیده! و خوش باشید فرزندان من.
    مینا دست بهناز رو گرفت و گفت: بشین الات که خانم رحیمی اخراجمون کنه.
    بهناز همانند بچه های مطیع گفت: ببخشید خانم معلم! یادم رفت ازتون اجازه بگیرم. حالا اجازه بفرمائین بی صدا و آهنگ برقصیم.
    سپس دستم را گرفت و گفت: جیگر پاشو تا با هم تانگو برقصیم.
    - به شرط اینکه اون چشمای هیزتو درویش کنی.
    روز اول مدرسه خیلی خوش گذ شت. چهار ساعت بیکار بودیم و فقط ساعت آخر دبیر ادبیات سر کلاس امد.
    دو روز بعد که پنج شنبه بود با بچه ها قرار گذاشتیم که مثل سالهای قبل روز جمعه به اتفاق خونواده هامون به کوه بریم. سها با ناراحتی گفت:
    - خیلی دوست دارم همراه شما بیام ولی چون پدرم درگیره کاره و مامانم هم تهران رو به خوبی نمیشناسه و هم نمی تونه سهیل رو تنها بذاره.
    - با اون یکی برادرت بیا.
    هاله ای از اشکک چشماشو پوشوند و جواب داد: متاسفانه سپهر ایران نیست! اوت در رم زندگی میکنه.
    - میخوای ما بیایم دنبالت.
    سها: مامانم تا کسی رو نشناسه، اجازه رفت و آمد نمیده.
    - خیلی بد شد، من همیشه فکر می کردم اونایی که ایران زندگی می کنن اینطورین ولی انگار همه ایرانیا این عادت رو دارن! حالا فرق نمیکنه چه ایران باشن چه خارج!
    عصر به خونه ی عمو که تو زعفرانیه قرار داشت رفتم تا هم بعد از چند روز دیداری تازه کنم وهم با سهند و یاشار روز بعد به کوه بریم. مسیر بین خونه ما که در خیابان فرشته بود تا اونجا که راه زیادی نبود، پیاده رفتم. پیاده روی در هر فصل سال واقعا لذت بخش بود. خصوصا بر روی برگهای آغشته به رنگ زرد و نارنجی که خزان شده و روی آسفالت خیابانها ریخته شده بود و با گامهای عابرین صدای خش خش آنها سنفونی زیبایی ایجاد میکرد.

  16. تشكرها از اين پست


  17. #10
    عضو فعال آواتار mahdiehershad
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2009/3
    محل سكونت
    اروميه
    امتیاز
    501
    پست ها
    200

    پيش فرض

    وقتی زنگ را فشار دادم سهند که سه ماه از من کوچکتر بود جواب داد:
    - بله
    صدایم را عوض کردم و گفتم: آقا تورو خدا شب جمعه است به من بیچاره و فقیر کمک کنید. ثواب داره بچه هام یتیم و بی پدرند، کمی نون و برنج به بچه هام بدید.
    کنار درختی که بغل دیوار قرار داشت پنهان شدم، چند دقیقه بعد سهند با یه پلاستیک که دستش بود ، در را باز کرد. دستم را دراز کردم و پلاستیک رامحکم از دستش کشیدم.
    با فریاد گفت: ای خانوم، دستمو کندی! چیکار میکنی.
    بسرعت جلوش پریدم و گفتم : سلام.
    - سلام . زهرمار! دیوونه ترسوندیم نزدیک بود سکته کنم.
    قهقه ای زدم و جواب دادم: نترس، بادمجون بم آفت نداره.
    - مگه تو داری که من داشته باشم.
    صدای زن عمو سیمین از آیفون بلند شد: سهند داری چرا دیر کردی، یه پلاستیک دادن مگه چقدر معطلی داره.
    - زن عمو جون فعلا با این مستمند سر جنگ داره.
    زن عمو- بلا نگیری دختر آخه این کارا چیه می کنی.
    با هم به داخل رفتیم. خانه ی آنها ویلایی و بزرگ و در ضلع جنوبی قرار داشت، و مثل ما مجبور نبودن توی قفس زندگی کنند، چون بابا و مامان اغلب در مسافرت بودند ما مجبور به آپارتمان نشینی بودیم، بابا علاوه بر کارخونه رنگ سازی که نصفش متعلق به عمو بود شرکت تجاری هم داشت که اداره اش بر عهده خودش بود.
    زن عمو جلوی در ایستاده بود. با دیدنم آغوش گرم و پرمهرش را بسویم گشود. الحق زن عمو حق مادری به گردنم داشت. چون از سه ماهگی یعنی از وقتی سهند به دنیا امده و مادر هم سر کار رفته بود، به من شیر داده و بزرگم کرده بود. مامان و زن عمو نسبت فامیلی دوری با هم داشتند و در این شهر غریب همانند دو خواهر بودند. از سروصدای ما یاشار که سال آخر دبیرستان و در رشته ادبیات درس می خواند از اتاق خارج شد و گفت: به به، ماه کم پیدا. چطوری؟ پارسال دوست امسال آشنا.
    - اه، همش یه هفته است، یعنی یه هفته هم نشده که همدیگه رو دیدیم. در ضمن سرم گرم درس و مدرسه بود.
    - سهند پوزخند زنان گفت: قربون خواهر خرخونم برم. بمیرم برات از بس که به خودت فشار آوردی مثل فیل باد کردی.
    - حسود! نکنه خودت خیلی درس میخونی.
    زن عمو به تخته زد و در جواب سهند گفت: هزارماشاالله ... دخترم خوش هیکل و خوش قد و بالاست، سهند اخر تو دخترمو چشم میزنی.
    سهند- مامان این همه هندونه زیر بغلش نذارین، این همه تعریف میکنی که چشم غاز، مردنی فکر میکنه تحفه نطنزه.
    عمو- پسر این همه سر به سره غزال نذار، حیفه این چشمای سیاه و درشتش نیست؟دختر گلم مثل یه تکه جواهر می مونه اللهی من فداش بشم.
    قری به سر و گردنم دادم و گفتم: بترکه چشم حسود سهند خان!
    سهند موهای بافته شده ام را به دور دستش پیچید و محکم کشید و گفت: حالا زبون درازی بکن.
    - دیوونه ولم کن، دردم میگیره! آخ ولم کن سهند، عمو تورو خدا بهش بگو موهامو ول کنه.
    یاشار برعکس سهند، متواضع و فروتن و در ضمن خیلی هم مهربان بود با اخم رو به سهند گفت: سهند اذیتش نکن، موهاشو از ریشه کندی ولش کن.
    سهند- تو فقط از غزال طرفداری کن. محض رضای خدا یه بار ندیدم جانب منو بگیری.
    یاشار به زحمت توانست موهایم را از چنگ سهند بیرون آورد و بعد کنار دست خودش نشاند. شکلکی برای سهند دراوردم و رو به یاشار گفتم:
    - یاشار اگه درس نداری فردا بریم کوه چون با بچه ها قرار گذاشتیم.
    سهند- خانوم شما دستور بدین، نوکر بی جیره و مواجب تون یاشار، دربست در اختیارتونه.
    - فضول، توهین نکن! مگه تو وکیل وصی یاشاری که بجاش جواب میدی.
    در آن حین زن عمو با فنجان های قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
    - به جای بهم پریدن بیاین قهوه بخورین تا شاید آرومتون کنه.
    - زن عمو تقصیر این سهنده از راه نرسیده، جنگ و دعوا راه انداخته.
    عمو- ناف این پسرمو تو میدون جنگ بریدن، واسه همین طفلکی مثل خروس لاری به همه می پره.
    خنده ای از ته دل کردم و زبونم رو براش دراوردم که او هم با حرص کوسن را به طرفم پرت کرد.
    صبح، ساعت پنج زن عمو هر سه نفرمان را از خواب بیدار کرد. بعد از خوردن شیر داغ با ماشین یاشار که به تازگی عمو به عنوان هدیه بعد از گرفتن گواهینامه اش خریده بود، راه افتادیم.
    بهناز و بهمن و همسرش آزیتا و مینا و زیبا کنار مجسمه سنگی، منتظر ایستاده بودند. دقایقی بعد بقیه هم به ما ملحق شدند، سپس همگی به سوی کوه حرکت کردیم. سر ساعت هفت و نیم در جایی دنج زیر اندازی پهن کردیم تا صبحانه بخوریم. هوای کوه نسبتا سرد بود ولی چون جمع شاد و گرمی را تشکیل داده بودیم،سرما را حس نمی کردیم. صبحانه را با شوخیها و جوک های سهند و بهناز خوردیم. سپس وسایلمان را جمع کردیم و به راه افتادیم. ساعت دوازده نشده بود که به خانه برگشتیم. بعد از گرفتن دوش روی تخت زن عمو به خواب رفتم. نمی دانم چقدر خوابیده بودم که با صدای ساناز بیدار شدم.
    ساناز- غزال پاشو، می خوایم نهار بخوریم، همه منتظرت هستن.

  18. تشكرها از اين پست


صفحه 1 از 26 123451121 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی
    پاسخ ها: 5
    آخرین ارسال: 2014/2/24, 12:15 PM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/09, 11:20 PM
  3. رمان هاي فارسي و خارجي
    توسط Nazaniiin در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 3
    آخرین ارسال: 2009/7/01, 07:32 PM

عبارت‌های مرتبط

خواندن رمان

متن رمان غزال

خواندن رمان غزال

رمان غزال

کتاب غزالتایپ کتاب رمان غزالکتاب رمان غزالمتن کامل رمان غزال

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •