صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 49

تاپیک: اسرار شمس الدين تبريزي

  1. #1
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    Heart اسرار شمس الدين تبريزي

    با سلام ...
    امروز درست بعد از اذان صبح (ساعت 5 صبح) و در سحر ماه مبارك رمضان اين تاپيك رو ايجاد ميكنم.

    كتاب مقالات شمس را بارها خوانده ام و هر بار معني جديدي از آن برداشت كرده ام چندين بار خواستم برداشت خودم از اين كتاب را براي ديگران بنويسم و آتشي كه به دل من زده است را شرح دهم تا قدري حق شناسي خود را به اين مرد بزرگوار بجا آورده باشم ولي دستم به قلم نميرفت چون هيچ كلمه اي از شمس را دلم نميخواست با كلمات خود جايگزين يا حتي شرح دهم ولي چون متن كتاب اصلي براي فهم سنگين است و اصرار خيلي از دوستان كه دوست داشتند برداشتهاي من رو در كنار برداشت خودشان داشته باشند براي اولين بار در اين سايت اينكار را ميكنم و از حضرت شمس بخاطر جسارتم بخشش ميطلبم و براي بيان مطالب ياري ميجويم. همچنين چون من از نظر ادبي يك شخص معمولي هستم خوشحال ميشوم اگر غلطهاي ترجماني و املايي و ... را به اينجانب تذكر دهيد...

    مولانا در مورد شمس ميگويد: خود غريبي در جهان چون شمس نيست.
    دوستاني كه دستي در ادبيات دارند ميدانند كه شمس هيچوقت كتابي ننوشت و در اين مورد ميگفت: من عادت نوشتن نداشته ام هرگز، سخن را چون نمي نويسم در من مي ماند و هر لحظه مرا روي دگر مي دهد.

    كتاب مقالات شمس يادداشتهايي است كه توسط سلطان ولد پسر مولانا از سخنان شمس نوشته شده كه پراكنده بوده و اين اواخر توسط اساتيد ادب پارسي بخصوص آقاي محمدعلي موحد تا حدودي در قالب كتاب نظم و ترتيب يافته است.

    در افسانه هاي كهن گاهي بر مي خوريم به ماجراي رهروي گم شده در بيابان كه در نهايت نوميدي دل به هلاك مي نهد. در اين هنگام ناگهان سواري از افق دوردست نمايان ميشود و پيكر نيمه جان او را بر ترك خود مي نشاند و در كنار آبادي رهايش ميكند و خود به بيابان مي زند و ناپديد ميگردد. داستان رسيدن شمس به مولانا و ناپديد شدن او بي شباهت به اين ماجراهاي افسانه اي نيست.

    چه گويم مرده بودم بي تو مطلق *****خدا از نو دگر بار آفريدم
    بهل تا دست و پايت را ببوسم *******بده عيدانه كامروز است عيدم

    شمس در تاريخ بامداد شنبه 26 جمادي الثاني 642 به قونيه آمده و پس از شانزده ماه در تاريخ 21 شوال 643 از آن شهر رفته و دوباره پس از چندي در 644 به قونيه بازگشته و در 645 ناپديد شده است.
    شمس تبريز به گفته سپهسالار جامه بازرگانان مي پوشيد و در هر شهري كه وارد ميشد مانند بازرگانان در كاروانسراها منزل ميكرد و قفل بزرگي بر در حجره ميزد چنانكه گويي كالاي گرانبهايي در اندرون آن است و حال آنكه آنجا حصير پاره اي بيش نبود.
    زندگي و مرگ اين مرد كه از قبول خلق مي گريخت و شهرت خود را پنهان مي داشت در پرده اسرار فرو پيچيده است.
    مولانا در طلب شمس بسيار كوشش كرد ولي وي را نيافت بلكه عظمت او را بمعني در خود يافت زيرا آن حال كه شمس الدين را بود حضرتش را همان حاصل شد. معني و روح و حقيقت شمس را در خود يافت. اكنون ديگر سخن او سخن شمس بود و انديشه او انديشه شمس.
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/06 در ساعت 12:56 PM


  2. #2
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    پيش فرض مقالات شمس

    بسم الله الرحمن الرحيم
    و به نستعين
    من مقالات سلطان المعشوقين مولانا شمس الدين التبريزي
    لااخلي الله بركته

    عنوان فوق عنواني است كه در ابتداي كتاب مقالات به چشم ميخورد و من به همان صورت آنرا نوشتم ... در ادامه هر پستي كه خواهم زد، يك صفحه از مقالات شمس در ابتدا متن اصلي (بر اساس تصحيح محمدعلي موحد) و سپس شرح خودم خواهد بود. متاسفانه اين كتاب ناياب مي باشد ولي اگر فرصت كنم اسكن كرده و براتون آپلود ميكنم. مواردي كه داخل [] ذكر ميشود مربوط به اضافات است كه بصورت يادداشتهاي پراكنده در متن اصلي وارد نشده است.
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/06 در ساعت 09:42 AM

  3. تشكرها از اين پست


  4. #3
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    Im Msn صفحه 1

    متن اصلي:
    اگر از جسم بگذري و به جان رسي به حادثي رسيده باشي. حق، قديم است از كجا يابد حادث، قديم را؟ ماللتراب و رب الارباب؟ نزد تو آنچه بدان بجهي و برهي، جانست و آنگه اگر جان بر كف نهي چه كرده باشي؟
    عاشقانت بر تو تحفه اگر جان آرند*******به سر تو كه همه زيره به كرمان آرند
    زيره به كرمان بري چه قيمت و چه نرخ و چه آب روي آرد؟ چون چنين بارگاهي است، اكنون او بي نياز است تو نياز ببر كه بي نياز نياز دوست دارد، به واسطه آن نياز از ميان اين حوادث ناگاه بجهي. از قديم چيزي به تو پيوندد و آن عشق است. دام عشق آمد و در او پيچيد. كه يحبونه،تاثير يحبهم است. از آن قديم، قديم را بيني و هو يدرك الابصار. اين است تمامي اين سخن كه تمامش نيست، الي يوم القيامه تمام نخواهد شد.[مرا مي گويند كه ولي گفت، كه هستم، مرا از اين گفت چه فخر باشد؟ بلكه هزاران ننگ باشد، الا من به اين فخر كنم كه ولي مولاناام، و به اوصافي كه در قرآن و حديث هست، بدان استدلال مولانا ولي است، و من ولي ولي، دوست دوست،دوست باشد و قويتر.]
    شرح:
    اگر جسم را در نظر نگيري (با تمام پيچيدگيهاي آن) و به مرتبه بالاتر از آن يعني جان فكر كني تازه به چيزي خواهي رسيد كه از ابتدا نبوده و توسط آفريننده اي بوجود آمده است. حق(خداوند) از ابتدا بوده(ازليست)، پس به چه طريق جان كه بعدها پديد آمده مي تواند خداوند را بيابد؟ آنچه از خاك است مي تواند در مقام بالاتر از پروردگار قرار گيرد؟(چون براي درك كامل هر چيزي بايد آنرا در اختيار داشته باشي) در پيش تو آنچيزي كه اگر به آن پناه ببري و بتواني از جهان مادي جهش كرده و رها شوي، جان است حال اگر جانت را جهت فدا كردن براي خداوند بر كف بگذاري فكر ميكني چه كار بزرگي كرده باشي؟
    عاشقان تو براي تو اگر جانشان را بعنوان هديه بياورند، قسم به تو كه زيره را به كرمان (كه شهر زيره است) آورده اند.
    زيره به كرمان ميبري فكر ميكني چقدر ارزش دارد و چقدر آبروي ترا خواهد برد و شرمگين خواهي شد؟ چون به پيشگاه چنين پادشاه با عظمتي ميروي كه بي نياز مطلق است تو بايد نياز خود را مطرح كني زيراكه بي نياز، نياز دوست دارد و از طريق همان نياز از اين جهان پديده ها بناگهان جهش كرده و آزاد خواهي شد در اين موقع عشق كه نزد خداوند است، به تو مي پيوندد. كه عشق به خدا از تاثير عشق خداوند به ايشان پديد مي آيد.(سوره 5 آيه 54) توسط عشق كه جزئي از خداوند است و ماهيت ازلي دارد، خداوند را كه ازليست خواهي ديد. ديدگان او را نميبينند ولي خداوند ديدگان را درك ميكند.(سوره 6 آيه 103) (توسط خدا مي توان خدا را ديد) اين تمامي سخني است كه آخر ندارد و تا روز قيامت به پايان نخواهد رسيد.
    [ به من ميگويند كه ولي هستي، كه هستم. چه افتخاري از اين سخن براي من متصور است؟ بلكه براي من هزاران ننگ است من به اين مفتخر باشم كه ولي مولانا هستم در صورتي كه با اوصافي كه در قرآن و حديث هست مولانا ولي است و من چون دوست مولانا هستم و مولانا دوست خداست(ولي است) پس من هم ولي هستم.]
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/06 در ساعت 10:42 AM


  5. #4
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    پيش فرض صفحه 2

    متن اصلي:
    آينه ميل نكند. اگر صد سجودش كني كه اين يك عيب در روي وي هست ازو پنهان دار كه او دوست من است، او به زبان حال ميگويد كه البته ممكن نباشد.
    گفت: اكنون اي دوست درخواست ميكني كه آينه را بدست من ده تا ببينم. بهانه نمي توان كردن، سخن ترا نميتوانم شكستن. و در دل ميگويد كه البته بهانه اي كنم و آينه بدو ندهم، زيرا اگر بگويم بر روي تو عيب است احتمال نكند، اگر بگويم بر آينه عيب است بتر. باز محبت نمي هلد كه بهانه كند. مي گويد: اكنون آينه به دست تو بدهم، الا اگر بر روي آينه عيبي بيني آن را از آينه مدان، در آينه عارضي دان آن را، و عكس خود دان، عيب بر خود نه، بر روي آينه عيب منه، و اگر عيب بر خود نمي نهي، باري بر من نه، كه صاحب آينه ام و بر آينه منه.
    گفت: قبول كردم و سوگند خوردم، آينه را بيار كه مرا صبر نيست. باز دلش نمي دهد. گفت: اي خواجه باز بهانه اي بكنم، باشد كه از اين شرط باز آيد، و كار آينه نازكي دارد. باز محبت دستوري نداد.گفت: اكنون بار ديگر شرط تازه كنم. گفت: شرط و عهد آن باشد كه هر عيبي كه بيني آينه را بر زمين نزني، و گوهر او را نشكني، اگر چه گوهر او قابل شكستن نيست. گفت: حاشا و كلا، هرگز اين قصد نكنم و نينديشم. در حق آينه هيچ عيبي نينديشم. اكنون آينه به من ده تا ادب من بيني و وفاي من بيني. گفت: اگر بشكني قيمت گوهر او چندين است، و ديت او چندين است. و بر اين گواهان گرفت، با اين همه چون آينه به دست او داد، بگريخت. او مي گويد با خود كه اگر آينه نيكوست چرا گريخت؟ اينك شكستن گرفت. في الجمله چون برابر روي خود بداشت درو نقشي ديد سخت زشت. خواست كه بر زمين زند كه او جگر من خون كرد از براي اين؟ از ديت و تاوان و سيم و گواهان گرفتن يادش آمد. مي گفت: كاشكي آن شرط گواهان و سيم نبودي، تا من دل خود خنك كردمي و بنمودمي چه مي بايد كرد. او اين مي گفت و آينه با زبان حال با آن كس عتاب ميكرد، كه ديدي كه من با تو چه كردم و تو با من چه كردي؟
    شرح:
    «در متن زير مراد از آينه(به گمان من دل مردان خدا) كسي است كه انسان با مقايسه خود با او به زشتي هاي دروني خود پي ميبرد. مردم از شمس در خشم بودند چون حقيقت وجودي آنها را به خودشان نشان ميداد. شمس خود ميگويد: بدون نفاق و دو رويي نميتوان با مردم زندگي كرد» آينه=دل=جايگاه خداوند

    آينه تمكين نمي كند حتي اگر او را صد بار سجده كني كه فقط اين يك عيب را كه در چهره او هست از او مخفي كن چونكه او دوست من است. او به زبان حال گويد كه ممكن نمي باشد.
    گفت : اكنون اي دوست درخواست ميكني كه آينه را بدست من ده تا ببينم. بهانه نميتوانم بياورم در عين حال درخواست ترا نتوانم ناديده گرفتن. ولي در دل ميگويد كه بهانه اي آورده و آينه را به او نميدهم. چونكه اگر بگويم بر چهره تو عيبي است باور نخواهد كرد و اگر بگويم بر روي آينه عيبي وجود دارد كه بدتر ميشود.
    باز محبت اجازه بهانه به او نميدهد. ميگويد: اكنون آينه را بدست تو ميدهم ، اگر بر روي آينه عيبي ديدي آن عيب را از آينه ندان، آن را عكس خود در آينه بدان و عيب بر خود بگذار، و اگر عيب را از خود نميداني ، عيب بر من گذار كه صاحب آينه هستم. گفت: قبول كردم و سوگند خوردم، آينه را بياور كه صبر ندارم. باز دلش راضي نمي شود.گفت: اي خواجه باز دوباره بهانه اي بكنم، باشد كه اين شرط را قبول نكند. و كار آينه ظرافت خود را دارد.باز محبت اجازه نميداد. گفت: اكنون بار ديگر شرط جديدي مطرح ميكنم. گفت: شرط و پيمان ما آن باشد كه هر عيبي ديدي آينه را زمين نزني و حرمت آنرا نشكني هر چند كه گوهره وجودي آن قابل شكستن نيست. گفت: اصلا و عبدا، هرگز قصد اينكار نكنم و فكرش را هم نميكنم. در حق آينه هيچ عيبي را روا نخواهم داشت. اكنون آينه به من بده تا ادب و وفاي مرا ببيني. گفت: اگر بشكني ارزش آن اينمقدار و تاوان آن اينقدر است و چند نفر براي حرفش شاهد گرفت. با اين همه وقتي آينه بدست او داد، فرار كرد.
    او با خود ميگويد اگر آينه مشكلي ندارد پس چرا فرار كرد؟ خلاصه چون آينه را روبروي خود گرفت در آن تصويري بسيار زشت ديد. خواست كه آينه را بر زمين زند كه اينهمه جگر مرا خون كرد بخاطر اين؟ از ديه و تاوان و پول و شاهدان به يادش آمد. مي گفت: اي كاش آن شرط و شاهدان و غرامت نمي بود تا دل خود خنك ميكردم و انجام ميدادم كاري را كه بايد انجام دهم. او اين ميگفت و آينه با زبان حال او را سرزنش ميكرد، كه ديدي كه من با تو چه رفتاري داشتم و تو با من چه رفتاري داشتي؟(يعني من حقيقت را به تو نشان دادم و فريبت ندادم ولي تو ....)
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/06 در ساعت 02:39 PM


  6. #5
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    پيش فرض صفحه 3

    متن اصلي:
    اكنون آن خود را دوست ميدارد، بهانه بر آينه نهاده است، زيرا كه اگر خود را دوست دارد از خود برآيد، و اگر آينه را دوست دارد از هر دو برنيايد.
    اين آينه عين حق است، ميپندارد كه آينه غير اوست. با اين همه چنانكه او را با آينه ميل است، آينه را با او ميل است. از ميل آينه است كه او را با آينه ميل است، او علي العكس. اگر آينه را بشكني، مرا شكسته باشي، انا عندالمنكسره.
    حاصل، محال است كه آينه ميل كند و احتياط كند و همچنين محك و ترازو كه ميل او به حق است، اگر هزار بار بگويي كه اي ترازو، اين كم را راست نماي، ميل نكند الا به حق، اگر دويست سال تيمار كني و سجودش كني.
    ميگويم و خرد ميكنم اين سخن را، امروز باشد، روزي گوئيم اين سخن را و هم نشكنيمش.
    اين سخن كه دشخوار مي توان بي نفاق اين سخن راست بازگفتن همان سخن است كه آن معلم زنديق، كه جنيد را بدو حواله بود، چون بعد از سفر دراز به مقام او رسيد، گفت: اي جنيد، از آن روز كه تو عزم من كردي، منزل به منزل، واقفم از حال تو، و درين مانده ام و چيزي نمي يابم، كه با تو بگويم. چنانكه شيخ آن صوفي را گفت كه تو موشي را محرم نيستي، با تو سر را چگونه گويم؟ بانگي بلند ميگويند و نمي شنود.عقل، چون دستوري دهد كه آهسته بگويند مي شنود، الا چيزي ديگر ميشنود غير آن سخن! و اگر جهد كنم بدو رسانم، چگونه طاقت دارد؟ چون جنيد محرم نبود، با آنكه او شيخ بود و قوت شيخان چيزي ديگر باشد.
    شرح:
    اكنون او خود را دوست ميدارد، آينه بهانه اي بيش نيست زيرا كه اگر فقط جمال خود را دوست داشته باشد نمي تواند چيزي حاصل كند چون بدون آينه نميتواند جمال خود را ببيند ولي اگر آينه را دوست داشته باشد هم خود را خواهد داشت و هم آينه را.
    اين آينه همان خداوند است، ميپندارد كه آينه غير از او است. با اين همه وقتي كه او تمايل به آينه پيدا ميكند، آينه هم به او مايل است. يا برعكس. (خداوند مي گويداگر آينه را بشكني، مرا شكسته باشي،
    (روايت است كه موسي از خداوند پرسيد در كجا ترا بيابم؟ گفت: در دلهاي شكسته)
    نتيجه اينكه محال است كه آينه در نمايش حقيقت احتياط كند و همچنين سنگ محك و ترازو كه از جانب حق باشد حتي اگر هزار بار بگويي كه اي ترازو، اين كمبود را جبران كن، جز به درستي ميل ديگري نكند حتي اگر دويست سال از او پرستاري كني و سجده اش كني.
    امروز اين سخن را مي گويم و سپس آنرا خرد كرده و از بين ميبرم يكروزي هم اين سخن را گوئيم و نشكنيمش. (تشبيه سخن به آينه)
    اين سخن (كه دشوار مي توان بدون دورويي آنرا راست و درست بازگفت) همان سخن است كه آن معلم كافر، كه جنيد به او حواله شده بود، وقتي بعد از يك مسافرت طولاني به او رسيد، گفت: اي جنيد، از آنروز كه تو قصد ديدن من كردي، منزل به منزل، در جريان حال تو بودم، و در اين مانده ام كه چيزي ندارم كه بتو بگويم. چنانكه شيخ به آن درويش گفت كه تو موشي را محرمانه نگه نمي داري چگونه اسرار الهي را به تو گويم؟ با صداي بلند فرياد ميكنند و او نمي شنود، عقل، وقتي تكليفي را آهسته بگويند ميشنود ولي فكر ميكند كه شنيده، چيز ديگري به غير از آن سخن ميشنود و اگر سعي كنم به او بگويم، چگونه طاقت خواهد آورد؟ به دليل اينكه جنيد محرم اسرار نبود چيزي نشنيد با اينكه او مقام علمي بالايي داشت و توانايي او چيز ديگري بود.
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/06 در ساعت 02:40 PM


  7. #6
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    پيش فرض صفحه 4

    متن اصلي:
    ايشان گويند كه كفر و اسلام بر ما يكي است، دو كسوت است. با اين همه قوتها، گفت كه با تو هيچ نتوان گفتن، انگشت نماي جهان شدي و رسواي جهان.
    اين تجلي و رويت خدا، مردان خدا را در سماع بيشتر باشد. ايشان از عالم هستي خود بيرون آمده اند، از عالمهاي دگر برون آردشان سماع و لقاي حق پيوندد.
    في الجمله سماعي است كه حرام است. او خود بزرگي كرد كه حرام گفت. كفر است آن چنان سماع. دستي كه بي آن حالت بر آيد، البته آن دست به آتش دوزخ معذب باشد، و دستي كه با آن حالت برآيد البته به بهشت رسد. و سماعي است كه مباح است و آن سماع اهل رياضت و زهد است كه ايشان را آب ديده و رقت آيد. و سماعي است كه فريضه است و آن سماع اهل حال است، كه آن فرض عين است، چنانكه پنج نماز و روزه رمضان، و چنانكه آب و نان خوردن به وقت ضرورت. فرض عين است اصحاب حال را، زيرا مدد حيات ايشان است. اگر اهل سماعي را به مشرق سماع است صاحب سماع ديگر را به مغرب سماع باشد، و ايشان را از حال همديگر خبر باشد.
    عاشق معشوق خود بيند، تنها مي رود، در چنان وقت بيگاه، و رهاش كند تا مي رود؟ اگر بگويمش معرفت آغاز كند: من ترسيدم كه مرا مجال ندهي و ترا تنها خوشتر باشد. تو اگر عاشقي ترا با رد و قبول چه كار؟
    يكي گفت كه مولانا همه لطف است، و مولانا شمس الدين را، هم صفت لطف است و هم صفت قهر است، آن فلان گفت كه همه خود همچنين اند، و آنگه آمد تاويل مي كند، و عذر مي خواهد كه غرض من رد سخن او بود نه نقصان شما! اي ابله! چون سخن من مي رفت چون تاويل كني؟ و چه عذر تواني گفتن؟ او مرا موصوف ميكرد به اوصاف خدا، كه هم قهر دارد و هم لطف، آن سخن او نبود و قرآن نبود و احاديث نبود، آن سخن من بود كه بر زبان او مي رفت. ترا چون رسد كه گوئي كه همه را هست؟ قهر و لطفي كه به من منسوب كنند همه را چون باشد؟
    شرح:
    ايشان مي گويند كه كافر و مسلمان در نزد ما فرقي با هم ندارند، دو امر ظاهري هستند. (كنايه از اينكه مسلماني واقعي در باطن است و نه ظاهر. كه شيخي با آن همه معلومات از اسرار حق بي بهره ولي معلم به ظاهر كافر قلبش مخزن اسرار الهي باشد.) معلم كافر به جنيد گفت كه به تو هيچ چيز از اسرار الهي نميتوانم بگويم تو در جهان مشهور هستي و ترا تكريم ميكنند (از احترام ايشان به تو غرور و خودپسندي تو به نهايت خود رسيده)
    تجلي حق و ديدن خدا، براي مردان خدا در وقت سماع (سماع نوعي حركات موزون عرفاني همراه با چرخش ويژه درويشان) بيشتر است. مردان خدا از عالم ماده بيرون آمده اند و سماع، ايشان را از عالمهاي بعد از جهان ماده عبور داده و به ديدار خداوند نائل ميكند.
    خلاصه سماعي هست كه حرام است. (از جمله برخي درويش نما كه در حين آن كارهاي چندش آور ميكنند همانند خوردن شيشه و ...) او بزرگوار بود كه حرام گفت. آن چنان سماعي كفر است. دستي كه بدون آن حالت معنوي بيرون بياد، البته آن دست به آتش جهنم مستوجب عذاب باشد، و دستي كه با آن حالت بيرون آيد، البته به بهشت رسد. و سماعي است كه مباح (اختياري) است و آن سماع زاهدان و گوشه نشينان است كه از بابت آن اشك ايشان جاري ميشود. و سماعي است كه واجب است و آن سماع حال حاضر مردم است كه واجب عيني است همانند پنج نماز كه در روز خوانده ميشود و روزه ماه رمضان و همانند خوردن آب و نان در موقع نياز مي باشد. (حداقل سماع) واجب عيني است براي مردم چون باعث ادامه حيات ايشان ميشود. اگر سماع كنندگاني به طرف مشرق سماع مي كنند، سماع كنندگان ديگري هستند كه به سمت مغرب سماع مي كنند و از حال يكديگر باخبرند.(كنايه از سمت قبله كه نمازگزار بسته به مكاني كه قرار دارد جهت گيري ميكند.)
    عاشق معشوق خود را بيند كه دير وقت، تنها راه ميرود و بدين صورت رهايش كند؟ اگر از او علت بخواهم اينطور معرفت خود را نشان خواهد داد: من ترسيدم كه براي من وقتي نداشته باشي و تنها خوشتر باشي. تو اگر عاشق واقعي هستي با رد يا قبول از جانب معشوق چكار داري؟(معشوق كنايه از خدا)

    يكي گفت كه مولانا همواره لطف دارد و حال آنكه شمس هم صفت لطف دارد و هم صفت خشم دارد. ديگري گفت كه مردم همه اينطورند. و آنگاه آمد تا حرفش را تفسير كند و عذر خواهي كرد كه غرض من مخالفت با سخن آن شخص بود نه كمبود شما! اي نادان! چون طرف سخن او من بودم چگونه ميتواني اينطور تفسير كني؟ و چه بهانه اي ميتواني بياوري؟ او مرا به داشتن صفاتي كه از صفات خداست مفتخر ميكرد كه هم قهر دارد و هم لطف، آن سخن از قرآن و يا احاديث نبود(كه تفسير بخواهد) آن سخن مربوط به من بود كه بر زبان او جاري ميشد. چه چيز باعث شد كه ميگويي همه اينطور هستند؟ خشم و لطفي كه به من منسوب ميكنند چگونه براي بقيه نيز همانطور خواهد بود؟(اينجا پي مي بريم كه بدگويي اطرافيان در حق شمس به درجه اي رسيده بود كه تا اين حد حساسيت شمس را برانگيخته بود)
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/08 در ساعت 01:37 PM


  8. #7
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    پيش فرض صفحه 5

    متن اصلي:
    آنگه ايشان را با اين عقل و ادب، بايد كه در ابايزيد و جنيد و شبلي به دو روز برسند و همكاسه شوند. اگر صفت معامله آن مشايخ كنند پيش او، بي آنكه آن كار كند، از شنيدن عقلش ياوه شود. با اينهمه از خدا محجوب مرد. درويشي بر سر گور او گفت كه آه اين مرد را يك حجاب مانده است ميان او و خدا. آن خود كرم آن درويش بود، از درويشي ديگر پرس.

    مولانا را جمال خوب است، و مرا جمالي هست و زشتي هست. جمال مرا مولانا ديده بود، زشتي مرا نديده بود. اين بار نفاق نمي كنم و زشتي مي كنم تا تمام مرا ببيند، نغزي مرا و زشتي مرا.

    آنكس كه به صحبت من ره يافت، علامتش آن است كه صحبت ديگران برو سرد شود و تلخ شود. نه چنان كه سرد شود و همچنين صحبت ميكند، بلكه چنان كه نتواند با ايشان صحبت كردن.

    ياران ما به سبزك گرم شوند. آن خيال ديوست، خيال فريشته اينجا خود چيزي نيست،خاصه خيال ديو. عين فريشته را خود راضي نباشيم، خاصه خيال فريشته. ديو خود چه باشد تا خيال ديو بُود! چرا خود ياران ما را ذوق نباشد از عالم پاك بي نهايت ما؟ آن، مردم را چنان كند كه هيچ فهم نكند،دنگ باشد.

    اشكال گفت: حرامي خمر در قرآن هست، حرامي سبزك نيست. گفتم: هر آيتي را سببي مي شد، آنگه وارد ميشد. اين سبزك را در عهد پيغمبر نمي خوردند صحابه، و اگر نه كشتن فرمودي. هر آيت به قدر حاجت فرو مي آمد و به سبب نزول، فرو مي آمد. چون نزد رسول قرآن بلند خواندند صحابه، تشويش شد خاطر مباركش را آيت آمد: يا ايها الذين آمنوا لاترفعوا اصواتكم فوق صوت النبي.
    [ماهست رخت و روي خوب آب لطيف ******** در آب لطيف مي نمايد آن ماه]

    شرح:

    آنگاه ايشان با اين عقل و ادبي كه دارند، ميخواهند دو روزه به درجه و مقام ابايزيد و جنيد و شبلي برسند و هم سطح ايشان شوند. اگر وصفي از تجربه عرفاني آن علما پيش او كنند، بي آنكه چنين چيزي را تجربه كند، از شنيدنش عقلش را از دست خواهد داد. با اين وجود وقتي كه مرد، بين او و خدا، حجاب(فاصله) بود. درويشي بر سر گور او گفت كه آه ميان او و خدا فقط يك پرده باقي مانده بود. آن لطف آن درويش بود، از درويشي ديگر بپرس.
    جمال مولانا خوب است ولي براي من هم زيباست و هم زشت. زيبايي مرا مولانا ديده بود، زشتي مرا نديده بود. اين بار، پنهان نميكنم و زشتي ميكنم تا كامل مرا ببيند، خوبي و بدي مرا.

    آن كس كه به مفهوم سخنان من راه يافت، نشانه اش اين است كه سخن ديگران براي او در مقايسه با سخن من بي روح و ناگوار خواهد شد. نه آنچنان كه سخن ايشان را بشنود و برايش بيروح جلوه كند، بلكه آنطور كه اصلا نميتواند طرف صحبت ايشان قرار بگيرد.

    اطرافيان ما با تاثير حشيش(نوعي ماده مخدر) خود را به حالاتي ميرسانند. كه آن خيالات، اهريمني است، در حال و هواي روحاني فرشته قرار گرفتن خود چيز خاصي نيست، با اين حساب حال و هواي اهريمني ديگر چه خواهد بود. خود فرشته ما را راضي نميكند چه برسد به خيال فرشته. خود اهريمن چه ارزشي دارد كه خيال آن داشته باشد. چرا ياران اطراف ما شوق اين را ندارند كه از عالم پاك بينهايت ما بهره اي ببرند؟ (يكي از دلايلي كه نتوانستند شمس را تحمل كنند)حشيش مردم را آنطوري تغيير ميدهد كه در آن حالت هيچ چيزي را درك نميكنند و منگ هستند.

    اشكالي وارد كرد: حرام بودن شراب در قرآن هست، حرام بودن حشيش نيست. گفتم: هر آيه اي به علت پيش آمدي نازل ميشد. در زمان پيغمبر ،صحابه حشيش نمي خوردند و گرنه امر به كشتن مجرم ميفرمود.
    آيات به اندازه نياز نازل مي شدند و به دليلي نازل ميشد. چون صحابه به پيشگاه رسول، قرآن را با صداي بلند خواندند، خاطر مباركش آزرده گرديد. آيه آمد: اي كساني كه ايمان آورده ايد، صداي خود را بالاتر از صداي پيامبر بالا نبريد.
    چهره تو مثل ماه است و چهره آب زلال هم زيباست، در چنين آبي، رخ تو چون ماه ديده ميشود در غير اينصورت ...
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/09 در ساعت 09:02 PM


  9. #8
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    پيش فرض صفحه6

    متن اصلي:
    انبيا همه معرف همدگرند. عيسي ميگويد: اي جهود موسي را نيكو نشناختي، بيا مرا ببين تا موسي را بشناسي. محمد ميگويد: اي نصراني، اي جهود، موسي و عيسي را نيكو نشناختيد، بيائيد مرا ببينيد تا ايشان را بشناسيد. انبيا همه معرف همدگرند. سخن انبيا شارح و مبين همدگرست. بعد از آن ياران گفتند كه يا رسول ا... هر نبي معرف من قبله بود، اكنون تو خاتم النبييني، معرف تو كه باشد؟ گفت: من عرف نفسه فقد عرف ربه. يعني: من عرف نفسي فقد عرف ربي.
    هر كه فاضلتر دورتر از مقصود. هر چند فكرش غامضتر، دورترست. اي كار دل است، كار پيشاني نيست.
    قصه آنكه گنجنامه اي يافت كه به فلان دروازه بيرون روي، قبه اي است، پشت بدان قبه كني، و روي به قبله كني و تير بيندازي، هر جا تير بيفتد گنجي است. رفت و انداخت، چندان كه عاجز شد، نمي يافت. و اين خبر به پادشاه رسيد. تيراندازان دورانداز انداختند، البته اثري ظاهر نشد. چون به حضرت رجوع كرد، الهامش داد كه نفرموديم كه كمان را بكش. آمد، تير به كمان نهاد، همانجا پيش او افتاد. چون عنايت در رسيد، خطوتان و قد وصل.

    شرح:

    انبيا همگي شناساينده يكديگرند. عيسي ميگويد: اي يهودي موسي را خوب نشناختي، بيا مرا ببين تا موسي را بشناسي. محمد ميگويد: اي مسيحي، اي يهودي، موسي و عيسي را خوب نشناختيد، مرا ببينيد تا ايشان را بشناسيد. انبيا همه معرف يكديگرند. كلام انبيا شرح دهنده و روشنگر يكديگر است. بعد از آن اصحاب گفتند كه اي رسول خدا هر پيامبر معرف پيامبر قبل از خودش بود، اكنون تو آخرين پيامبر خدايي معرف تو كيست؟ گفت: هر كس نفس او را بشناسد پروردگار او را خواهد شناخت. يعني: هر كس مرا (حضرت محمد را) بشناسد، پس پروردگار مرا خواهد شناخت.

    هر كس عالمتر باشد، از خداوند دورتر خواهد بود. هر چقدر با تفكر پيچيده تر قصد نزديكي به خدا را داشته باشد، از خداوند دورتر است. نزديكي به خدا با دل ميسر است، و كار پيشاني(تفكر) نيست:

    اين مثل حكايت آن شخصي هست كه نقشه گنجي را پيدا كرد كه از فلان دروازه بيرون ميروي، قبه اي (بارگاهي كه در بالاي آن گنبدي هست) در آنجا وجود دارد، پشت به آن ميكني و رو به قبله، تيري مي اندازي، هر جا تير افتاد، همانجا گنج است. رفت و تير انداخت، آنقدر تير انداخت كه ناتوان شد، گنج را نمي يافت. و خبر آن به پادشاه رسيد. تيراندازان پرقدرت پادشاه تا دوردستها تير انداختند، البته اثري از گنج نبود.
    وقتي به حضرت رجوع كرد، به او الهام شد كه نفرموديم كه زه كمان را بكشي. آمد و تير در كمان گذاشت، تير در پيش پايش افتاد. چون عنايت خدا شامل حالش شد، به مقصود رسيد. (كشيدن زه كمان، كنايه از ميزان بكارگيري از نيروي فكر است كه هر چه بيشتر با اين وسيله سعي در شناخت خداوند شود، از خداوند دورتر خواهد بود، گنج كنايه از خدا و حضرت، كنايه از درخواست قلبي از خداست)

    دو گام تا رسيدن به خداوند وجود دارد، يكي نخواستن جهان مادي و ديگري نخواستن بهشت. (كجاست كسي كه نه دنيا و نه عقبي را و فقط خداوند را به خاطر خداونديش بخواهد؟)
    ويرايش شده توسط بابك طراوت در 2008/9/12 در ساعت 02:28 PM


  10. #9
    -
    تاريخ عضويت
    2008/6
    محل سكونت
    در شناسنامه،‌ ايراني‌ام؛ اما در حقيقت فرزند زمينم!
    امتیاز
    9698
    پست ها
    3,458

    Flower

    نقل قول نوشته اصلي بوسيله طراوت نمايش پست
    دو گام تا رسيدن به خداوند وجود دارد، يكي نخواستن جهان مادي و ديگري نخواستن بهشت. (كجاست كسي كه نه دنيا و نه عقبي را و فقط خداوند را به خاطر خداونديش بخواهد؟)
    حضرت علي مي‌گويد: قلب‌ها يا مشغول به دنيا هستند يا به عقبا يا به مولا. قلبي که به دنيا مشغول باشد، پس برايش رنج و بلاست. و قلبي که مشغول به آخرت باشد، پس برايش درجات بالايي است. و قلبي که مشغول به مولا باشد، پس هم برايش دنياست هم عقباست هم مولا!
    سپاس‌گزارم عزيزم! دست‌مريزاد! تلاش عالمانه و اديبانه‌اي برگزيدي!
    طراوت عزيزم! من از دوباره براي ويرايش اين متن برگشتم تا متن اصلي حديث را تقديم کنم... منبع‌اش در اختيارم نيست، بر من ببخشا! يادگار دوران نوجواني است که از عارف فرزانه‌اي شنيده‌ام و در دفتر آن روزها ثبتش کرده‌ام...
    ديگر، اين چه حرفي است؟ تو به من لطف داري...قلم من شيواست؟! نگاه تو زيباست!

    قال علي (ع): قلبٌ مشغولٌ بالدنيا و قلب مشغولٌ بالعقبي و قلب مشغولٌ بالمولي؛ قلب مشغول بالدنيا فله مشقةٌ و بلا و قلب مشغولٌ بالعقبي فله درجاتٌ اولي و قلب مشغول بالمولي فله الدنيا و العقبي و المولي!
    ويرايش شده توسط کافر خداپرست در 2008/9/12 در ساعت 10:10 PM
    تازه‌ها:
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ][مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ][مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ][مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ][مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]
    [مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ][مشاهده ی لینک ها فقط برای اعضا امکان پذیر است. ]

  11. تشكرها از اين پست


  12. #10
    عضو فعال آواتار بابك طراوت
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2008/7
    امتیاز
    2541
    پست ها
    990

    پيش فرض

    هر جا نوشتاري از شما ميبينم، از فن نگارش و قلم شيواي شما غرق حيرت ميشوم كه چه استادانه لغات را در جملات همچون جواهر مي نشاني ... شگفتا از اينهمه فن بيان!

  13. تشكرها از اين پست


صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. شمس تبریزی
    توسط t#h در تالار مشاهير ايران
    پاسخ ها: 5
    آخرین ارسال: 2011/11/24, 10:26 PM
  2. توحید از منظر شمس تبریزی
    توسط salizadeniri در تالار خدا ، عشق ، عرفان
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2011/8/19, 01:42 AM
  3. درود بر تو شمس تبریزی
    توسط mr.abooli در تالار گفتگوی آزاد
    پاسخ ها: 5
    آخرین ارسال: 2010/3/13, 02:02 PM

عبارت‌های مرتبط

مقالات شمس

دانلود مقالات شمس تبریزی

مقالات شمس تبریزی دانلود

دانلود مقالات شمسدانلود کتاب مقالات شمسمقالات شمس دانلودکتاب مقالات شمسشمس الدین تبریزی

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •