صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين
نمايش نتايج 1 تا 10 از 41

تاپیک: رمان خیال تو فهیمه رحیمی

  1. #1
    عضو فعال آواتار samaneh66
    رشته
    مهندسی برق
    تاريخ عضويت
    2009/7
    محل سكونت
    همه جای ایران سرای من است
    امتیاز
    4546
    پست ها
    2,244

    Thumbs down رمان خیال تو فهیمه رحیمی

    وقتی اتومبیل موریس پدرم در مقابل خانه پدربزرگ پارک کرد پیش از آنکه اجازه خارج شدن داده شود .پدرم بسوی بچه هایش نگاه کرد و با لحنی کاملا جدی گفت:خوب گوش کنید چه میگویم همگی تان باید کاملا مراقب رفتارتان باشید و کوچکترین خطایی نکنید همگی کاملا مودب باشید و پدربزرگ را نرجانید فهمیدید چه گفتم؟هیچکس حرفی نزد اما پدر گفت:آرام پیاده شوید و پشت در بمانید تا خودم زنگ بزنم .من و خواهرم و دو برادر یک صف پشت در خانه پدربزرگ درست کردیم تا وقتی پدر پیاده شد و خودش زنگ در حیاط در را فشرد لحظاتی طول کشید تا در بروی پاشنه چرخید و اندام عمو غلام نمایان شد پدر ضمن دست دادن و حال و احوال پرسیدن سوال کرد:تو چرا در را باز کردی ننه کجاست؟عمو غلام نگاهی به پشت سر پدر انداخت و با خنده گفت:ننه توی مطبخ است بچه ها را صف کردی؟
    ما که جرات حرکت نداشتیم ساکت و صامت ایستاده و گوش به فرمان پدر داشتیم که دیدیم پدر برویمان لبخند زد و با اشاره دست فرمان داد که داخل شویم.خانه پدر بزرگ وسیع و زیبا بود و در دروان کودکی ام هر گاه اسم باغ را میشنیدم خانه پدربزرگ پیش چشمم مجسم میشد حال آنکه بعدها فهمیدم چنین نیست.وجود دو حیاط کوچک و بزرگ که با طاق نصرتی از شمشاد بهم وصل یا از یکدیگر جدا شده بودند و وجود چندین باغچه و درختان کاج سر به فلک کشیده برای دخترکی 9ساله چون من نمایی از باغ و بوستان داشت.پدربزرگ عاشق قناری و کبوتر بود و کبوتر خانه اش که در گوشه حیاط بزرگه قرار داشت غالبا مورد بازدید مهمانان پدربزرگ بود.پدربزرگ مهمانان خودمانی اش را در حیاط کوچیکه پذیرایی میکرد و بندرت از اتاقهای حیاط بزرگ استفاده میشد.آنروز هم ما پدربزرگ را در حیاط کوچیکه ملاقات کردیم در حالیکه روی صندلی چوبی اش در تیغ آفتاب فروردین ماه نشسته بود و عصای چویس آبنوسی اش مقابل پایش قرار داشت و هر دو دست را روی آن گذاشته بود .پدربزرگ من بر خلاف پدربزرگ دوستم که همیشه عبا روی شانه اش بود پیراهن سپید بر تن داشت و جلیقه ای سیاه بر روی آن پوشیده بود که زنجیری از یک دکمه گذشته و به جیب کوچک جلیقه فرو رفته بود.پدربزرگ با دیدن ما که باز هم بصورت صف در پشت سر پدر و عمو حرکت میکردیم لبخندی بر لبش ظاهر شد و بدون آنکه برخیزد و با صدایی نسبتا بلند گفت:خوش آمدید اما مثل همیشه دیر کردید.پدر بر سرعت گامهایش افزود و خود را به او رساند و خم شد صورت پدر را بوسید و با نگاهی به همگی ما فرمان نزدیک شدن داد او نوبت دو برادر بود که بجای بوسیدن صورت دست پدربزرگ را بوسیدند و کنار دست پدر ایستادند و بعد از آن نوبت بما دخترها رسید که بر خلاف برادرها اجازه داشتیم صورت پدربزرگ را ببوسیم.بوی خوش گلاب از محاسن پدربزرگ شامه مان را نوازش داد.من که کوچکتر از همه بودم میبایست روی پنجه پا بلند میشدم تا قامتم بصورت پدربزرگ میرسید وقتی در حال بوسیدن او بودم حس کردم که از زمین بلند شدم و در جایگاهی نرم نشستم بله پدربزرگ مرا مورد تفقد قرارداده بود و روی پایش نشانده بود .از خجلت سر درون سینه اش فرو بردم و نفس در سینه ام حبس شد .پدربزرگ ضمن نوازش موهایم روی سخن با پدر داشت و با لحنی مهربان اما گله مند پرسید:چرا مادرشان را نیاوردی؟صدای پدر را شنیدم که گفت:کسالت داشت و بیم داشت که به شما سرایت کند .صدای ننه بگوشم رسید که گفت:چه عجب پسرجان یاد ما کردی؟و بار دیگر صدای پدر بگوش رسید که پرسید:حالت چطور است ننه؟ما که همیشه مزاحمیم .کف دستی زبر روی گونه ام کشیده شد و دستی دیگر چانه ام را از روی سینه پدربزرگ بسوی خود چرخاند و کلامی که میپرسید:هنوز دخترت کم رویی اش را کنار نگذاشته؟نگاهم بر صورت پر چین و چروک ننه دوخته شد و پس از آن به چشمی ریز اما مهربان زل زد.ننه مرا از آغوش پدربزرگ جدا کرد و من سرپا ایستادم .از دامن چیندارش بوی غذا به مشام میرسید پدربزرگ با تکیه بر عصایش براه افتاد و در کنار عمو و پدر به حرکت در آمدند .ننه رو به ما دخترها کرد و گفت:با من بیایید تا بهتان شیرینی بدهم.برادرها ایستاده بودند و با بدنبال ننه حرکت میکردیم.هرکدام از ما با ولع خاصی بخانه پدربزرگ نگاه میکردیم و هر یک در جستجوی کشف تازه ای در آن حیاط بودیم.بوی گلهای معطر گیجمان کرده بود و در دلمان شور و نشاطی مهار نشدنی برانگیخته بود.اتاق ننه روی مطبخ قرار داشت و با شش پله آجری از سطح حیاط جدا میشد .ننه وقتی چفت بالای در را گشود و بوی خوش عود به مشام رسید و پس از آن نگاهم به اتاقی افتاد بزرگ و مفروش که دور آن را با مخده زینت داده و روی هر مخده دستمالی گلدوزی شده سه گوش انداخته شده بود.روی طاقچه اتاق دو شعمدان با آویزهایی سرخ رنگ و یک اینه تمام قد که تمام اندام در آن دیده میشد دو تنگ کوچک چینی گلاب پاش که آنها را بخبوی میشناختم چرا که چند باری دور از چشم ننه از آنها گلاب دزدیده و بخود زده بودم.کنار اتاق بر روی میز کوچکی وسایل پذیرایی قرارداشت که رویشان را با دستمالی سفید پوشانده بود که به محض ورود ننه بسوی آنها رفته بود .ما باز هم به نوبت و به ترتیب قد کنار هم نشستیم تا از پذیرایی ننه بهره مند شویم.نان برنجی و شیرینی کاک از محبوبترین شیرینی هایی بود که مورد توجه همگی ما بود و این را ننه خوب میدانست .پس از دادن شیرینی و گز سوغات اصفهان به دستمان اشاره کرد برخیزیم و بدنبالش روانه شویم .اولین خبط و خطا را من مرتکب شدم و آن هنگامی بود که از صف جدا شدم و بدنبال دیگران وارد حیاط بزرگ نشدم.باغچه مرا بسوی خود میخواند و نمیتوانستم از گلهای بنفشه کاشته شده به ردیف چشم بپوشم و بدنبال دیگران حرکت کنم.صدای خواندن قناری در قفسی آویخته بر ستون گچ بری ایوان نشاطم را مضاعف کرده و موجب شد تادستور پدر را فراموش کنم و کنار باغچه بنشینم و نگاه کنم.وقتی قناری دست از خواندن کشید از سکوت و سکون حیاط بخود آمدم که تنها مانده ام.خوف حیاط بزرگ مرا فرا گرفت و ترسیدم که با خشم و نگاه غضب آلود پدر روبرو شوم.خدا خدا میکردم که پوران یا توران و یا یکی از برادرها به یاری ام بیایند و مرا با خودر همراه کند.اما گویی همه آنها قطره آبی شده و بزمین فرو رفته بودند.نمیدانم چقدر در آن حالت بودم که با شنیده شدن صدای زنگ متوحش خود را پشت درختچه شمشاد پنهان کردم.وقتی اندام ننه از طاق نصرت گذشت و وارد حیاط کوچیکه شد بلافاصله از پشت شمشاد بیرون پریدم و خود را به او رساندم که موجب وحشت ننه شد و جیغش به هوا رفت.پرش ناگهای من پیرزن بیچاره را به وحشت انداخته و باعث لرزیدن بدنش شده بود با چشمانی از حدقه در آمده بصورتم نگاه کرد و بی ادبانه پرسید:جوانمرگ شده کجا قایم شده بودی تو که مرا نصف عمر کردی .از شماتتش دلم گرفت و بغض در گلویم نشست .صدای زنگی دیگر شنیده شد و ننه با ترشرویی فرمان داد که برو و کنار خواهرانت بنشین .با قرمهایی کند و نااستوار راه کج کردم و بسوی حیاط بزرگ براه افتادم قدم به حیاط بزرگ که گذاشتم چشمم به اتاق روبرو افتاد که باز هم همه به ردیف کنار هم نشسته بودند .نزدیک پنجره رسیدم چشم توران بمن افتاد و دیدم که لب به دندان گزید و مرا بیصدا شماتت کرد.روی داخل شدن به اتاق را نداشت همانطور که در کنار در ایستاده بودم صدای تعارف و چرب زبانی ننه بگوش رسید که پشت سر هم تکرار میکرد خیلی خوش آمدید صفا آوردید از زیر چشم نگاه کردم و چند پا و کفش دیدم و در همان حال صدای نازک زن عمو مهدی که میگفت:دیر کردیم و آقا بزرگ باید ما را ببخشد. را شنیدم.
    آنها گویی مرا ندیده بودند چون بدون هیچ حرف یا واکنشی قدم به اتاق گذاشتند و من از این فرصت استفاده کرده و با شتاب رفتم و کنار هادی برادر کوچکم ایستادم وقتی تعارفات معموله تمام شد و همگی نشستند جرات بخود دادم و به چهره پدر نگاه کردم در همان زمان نیز نگاه او با دیده ام تلاقی کرد و من خشم زودگذری را در آن دیدم.پدر بر لبش لبخند بود اما نگاهش بار غضب داشت و نمیدانستم کدام حقیقی است .باید بترسم یا اینکه از عطوفتش دلگرم باشم.
    زن عمو مهدی نگاهی بسوی تک تک ما گرداند و از پوران پرسید:پس ماردتان کو؟نکند باز هم به همان سرماخوردگی همیشگی دچار شده و نیامده است؟بجای پوران پدر پاسخ داد:هوای بهاری دزد است و متاسفانه مادر بچه ها هم به هوای بهاری آلرژی دارد و زکام میشود.عمو مهدی که قانع شده بود با گفتن خدا زودتر شفا بدهد از جواد برادر بزرگم پرسید:شنیده ام عمو جان قصد ورود به مدرسه نظام داری درست است؟
    جواد سر بزیر داشت و د رهمان حال گفت:بله با اجازه تان.عمو خندید و گفت:این مدرسه نظام هم دوال پایی شده و اینبار وبال گردن تو شده.پدربزرگ سر تکان داد و گفت:نظام از آدم خام مرد پخته میسازد و من وموافق رفتن جواد به مدرسه نظام هستم.مهدی هم میباسیت عماد را بجای پشت میز نشینی ترغیب میکرد که وارد ارتش شود.
    زن عمو از سخن پدربزرگ رنجیده خاطر شد و نگاه رنجیده اش را به چهره ننه دوخت و آرام زمزمه کرد:همینکه آقا علی وارد شد کافی است.لحن نیش دار زن عمو موجب شد ننه سر بزیر اندازد و بعد بلند شود و از اتاق بیرون برود.عمو مهدی سه پسر خود را آورده بود .پسر عمو عماد بزرگتر از همه بود که فهمیدم اداره میرود و دو پسر دیگرش را هنوز نمیدانستم که به چه شغلی مشغول هستند.زن عمو را با مادر قیاس کردم و میانشان تفاوت زیادی دیدم.زن عمو زنی باریک اندام و بی حجاب بود که حتی روسری اش را نمیتوانست خوب بر سر حفظ کند و هر چند گاهی از سرش سر میخورد و روی شانه اش می افتاد و من با همه بچگی تشخیص دادم که از ترس پدربزرگ حجاب دارد.عمو غلام ازدواج نکرده بود و بتنهایی دور از خانه پدربزرگ زندگی میکرد .او عاشق اتومبیل بود و هر گاه که او را میدیدم یک نوع ماشین زیر پا داشت.پدر بخاطر مجرد بودن عمو غلام زیاد با آو آمد و شد نداشت در صورتی که عمو غلام بما بیش از عمو مهدی علاقه نشان میداد و عیدی هایی که از او میگرفتیم چشمگیرتر از عدی پدربزرگ و عمو مهدی بود .وقتی ننه ظرف نقل را جلویمان گرفت و تعارفمان کرد هادی یکی برداشت و گوشه زیر دستی اش گذاشت اما من در میان نقلها آنکه بزرگتر بود برگزیدم و هنگامیکه آنرا برداشتم دیدم که دو نقل بهم چسبیده اند که خوشحالم کرد و از ترس آنکه مبادا از همدیگر جدا شوند زود بردهان گذاشتم و اینبار نگاه شماتت بار هادی را برای خود خریدم اما خنده بی صدای عنایت پسر عموی کوچکم بمن جرات بخشید و منهم زیرکانه خندیدم.زمانیکه ننه از اتاق خارج شد زن عمو هم او را دنبال کرد و من حس کردم با نبود آنها راحت شده ام و فکر میکنم همین احساس را نیز توران و پوران هم داشتند چرا که آنها نیز نفس آسوده ای کشیدند.
    پدربزرگ به آرامی صحبت میکرد و من از درک کلام او عاجز بودم .سکوتی که میان دخترها و پسرها بوجود آمده بود خسته کننده و کسالت بار شده بود.عمو غلام با یک نگاه به وضع ما لبخند معنی داری بر لب آورد و نجوا کنان به عماد گفت:شما جوانها چرا پای صحبت ما پیرمردان نشسته اید بروید بیرون و با هم گپ بزنید.
    اجازه خروج از طرف عمو غلام صادر شده بود وقتی پسر عمو عماد بلند شد رو به جواد کرد و گفت:بریم بیرون هوا بخوریم.جواد هم اطاعت کرد و بلند شد و پس از آن هادی و عنایت و عمار هم بلند شدند و همگی با هم از در اتاق خارج شدند من خودم را روی فرش کشیدم و کنار توران نشستم که با نگاهی حسرت بار به پسرها نگاه میکرد و زیر لب میگفت:خوش بحالشان.
    شیرینی نان برنجی که در ظرف توران بر جای مانده بود بیش از رفتن پسرها در دلم حسرت بوجود آورده بود و در آرزوی آن شدم.به ارامی بر پهلوی تران کوبیدم و نگاه او را متوجه خود کردم و آرام پرسیدم:بخورم؟نگاهش اول بمن و بعد به زیر دستی و شیرینی افتاد و بی تفاوت گفت بخور.
    حلاوت شیرینی چیز دیگری بود و من با لذت تمام آن را جویدم.صدای ننه آمد که توران و پوران را با هم فرا میخواند وقتی دو خواهر بلند شدند من نیز بپا خواستم و با آنها از اتاق بیرون آمدم زن عمو هم قدم زنان بطرف حیاط کوچیکه میرفت و بفاصله چند گام عقب تر ننه او را تعقیب میکرد .چارقد سفید مل مل ننه زیر تابش خورشید میدرخشید .برادرها و پسرعمو ها خود را به کبوتر خانه رسانده بودند و از پشت توری به کبوترها نگاه میکردند .من دست پوران را گرفته بودم و بدنبال ننه میرفتیم.نزدیک آشپزخانه ننه ایستاد و رو به پوران و توران کرد و گفت:سفره نهار را بیندازید اما مراقب پریچهر باشید.حس کردم پوران دستم را در دستش فشرد تا مطمئن شود از او جدا نیستم .پوارن مرا کنار درگاهی اتاق نشاند و با لحنی جدی گفت همینجا بشین و تکان نخور.آنگاه با توران سفره سفید را پهن کردند و ظروف غذا را که در مجمعه ای قرار داشت داخل سفره چیدند .شنیدم که توران گفت:من اگر جای تو بودم قبول نمیکردم که با زن عمو یکجا زندگی کنم.پوران در میان سر و صدایی که از بهم خوردن قاشق و چنگال با بشقابهای چینی ایجاد شده بود گفت:اما ما بالا زندگی میکنیم و خرجمان با زن عمو جداست .
    توران با تمسخر گفت:چه فرقی میکند تو فکر میکنی وجود چند تا پله مانع از دخالت کردن او به زندگی ات شود؟ای کاش آقاجون قبول نمیکرد و شما خارج از آن خانه زندگی میکردید.من از دخالتهای زن عمو میترسم و از همین حالا برای آینده تو نگرانم.سایه غم بر چهره پوران نشست گویی خود را بدبخت و شکست خورده تصور میکرد.با کشیدن آهی سوزناک گفت:من که شهامت ابراز عقیده ندارم و هر چه که آقاجون میگوید باید قبول کنم.توران که متوجه شده بود با ابراز عقیده اش پوارن را ترسانده است خندید و گفت:خود عماد جوان فهمیده ایست و نمیگذارد کسی در زندگی اش دخالت کند.از نرفتن و سرباز زدن از ورود به مدرسه نظام میشه فهمید که خود رای است و اختیار زندگی اش را بدست کسی نمیدهد.حرفدلگرم کننده توران موجب آورده شدن لبخند بر لب پوران شد و با گفتن هر چه خدا بخواهد همان میشود مجمعه خالی را از اتاق بیرون برد.با چیده شدن دو نوع خورشت بر سفره و برنج زعفران زده دلم به مالش افتاد و گرسنگی شدیدی احساس کردم بطویکه وقتی پسرعمو عماد برایم غذا کشید و تعارفم نمود صبر نکردم و زودتر از دیگران خوردن را آغاز کردم و متوجه کنایه پدربزرگ نشدم که گفت علی بهتر است کمی هم به پریچهر توجه کند و با این حرف عرق شرم به پیشانی پدر آورده بود.من که بیخبر از کنایه پدربزرگ با لذت مشغول خوردن بودم با صدای سرفه جواد نگاهم به او افتاد و دیدم که خشمگین نگاهم میکند و با اشاره بمن فهماند که بار دیگر دچار خبط و اشتباه شده ام.بعد از آن نگاه خشم آلود بند دلم پاره شد و دیگر میلی به خوردن نداشتم همانطور که زودتر از دیگران خوردن را شروع کرده بودم زودتر از دیگران نیز دست از خوردن کشیدم و از سفره کنار رفتم.تعارف ننه هم نتوانست اشتهایم را بمن بازگرداند و با گفتن دیگر سیر شده ام از خوردن امتناع ورزیدم .وقتی بساط سفره برچیده شد و توران چای به اتاق آورد هادی سینی چای را از او گرفت و به دیگران تعارف کرد.توران کنارم نشست و آرام گفت:خدا بهت رحم کند آبرویمان را بردی .هشدار توران بار دیگر بدنم را لرزاند و از آمدن به چنین مهمانی سخت پشیمان شدم و در دل ارزو کردم که ای کاش حرف مادر را شنیده بودم و از آمدن منصرف شده بودم.

    و خداوند خطاب به حضرت داوود ع فرمود :"اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند

  2. تشكرها از اين پست


  3. #2
    عضو فعال آواتار samaneh66
    رشته
    مهندسی برق
    تاريخ عضويت
    2009/7
    محل سكونت
    همه جای ایران سرای من است
    امتیاز
    4546
    پست ها
    2,244

    Xp

    هنگام بازگشت بخانه پدر ساکت بود و سکوت او همه ما را خواب آلود کرده بود.من این سکوت را به نشانه رفتن آبرویش میدانستم و بدون آنکه توبیخ یا شماتت شوم آرام آرام گریه میکردم.گریه بیصدایم را کسی ندید و نشنید اما هنگامی که اتومبیل پدر مقابل خانه ایستاد و همگی پیاده شدیم من اولین نفری بودم که بدرون خانه دویدم و گریه کنان خود را به آغوش مادر انداختم و د رمقابل تعجب او با صدای بلند گریستم .کسی به سوال مادر که میپرسید پری چرا گریه میکند پاسخ نداد.تنها زمانی که لباس خانه پوشید و بالای اتاق جایی که همیشه مینشست قرار گرفت رو به مادر کرد و گفت:بهتر است در تربیت این آخری بیشتر دقت کنی امروز کاری کرد که در مقابل دیگران شرمسار شدم گویی این دختر از سال قحطی آمده بود و نمیدانست چگونه غذا را فرو بدهد مادر که متوجه موضوع شده بود برای آنکه از درجه خشم پدر بکاهد با گفتن پری هنوز کوچک است طفل بودنم را گوشزد کرد و د رهمان حال ادامه داد:من که گفتم بهتر است او را همراه نبرید من میدانستم که شیطنت های او را به حساب بی ادبی و بی تربیتی او میگذارند و بیتربیتی او میگذارند و بچه ام را می آزارند .دفاع مادر نه تنها از خشم پدر نکاست بلکه آنرا افزایش داد و با صدایی بلند گفت:خانم بجای دفاع تربیتش کنید و اگر نمیتوانید اینکار را بخودم محول کنید من میدانم که با بچه شکمو و دله چه باید بکنم.سکوت مادر حاکی از رنجش او بود و پدر را واداشت تا سخن را کوتاه کند و او هم سکوت در پیش بگیرد.در همان روز با خود عهد بستم که هرگز به خوان پدربزرگ دراز نکنم و تا میتوانم از او دوری کنم.روزی هم که پوران به همسری پسر عمو عماد در آمد و در خانه پدربزرگ جشن عروسی آنها برگزار شد از خوردن شام عروسی سرباز زدم و هنگامیکه بخانه بازگشتیم با غذای ساده ای که مادر برایم مهیا نمود خود را سیر نمودم.باغ دلگشای پدربزرگ در قلبم دستخوش باد خزان شد و دیگر هیچ میل و رغبتی برای رفتن به آنجا و سیر و سیاحت در باغچه نداشتم بعدها هم سعی و کوشش پدر برای بازگرداندن شوق و اشتیاق گذشته به نتیجه نرسید و بهار قدم به قلب خزان زده ام نگذاشت.
    دیدار از پدربزرگ که هر پانزده روز یکبار و گاهی کمتر و با بیشتر صورت میگرفت برایم حکم شکنجه گاهی یافته بود که تا توان قدرت داشتم از زیر این ملاقات اجباری فرار میکردم و به بهانه درس و مدرسه از رفتن سرباز میزدم این دیدار را بدور بعد موکول میکردم.پدر که فهمیده بود ملاقاتهای اجباری چگونه عذابم میدهد و تا چه حد غمگین و افسرده ام میکند کم کم عدات نمود که مرا از رفتن معاف کند تا روزیکه که خود با طیب خاطر به ملاقات و دیدار پدربزرگ بروم.
    جواد وارد مدرسه نظام شده بود و هادی بر اثر ترغیب و تشویق آقا عماد راه اداره را در پیش گرفت و کارمند شد.جواد خوی و خصلت سپاهیگری را از پدر به ارث برده بود و میتوانستم تشخیص بدهم که نیمی از اعمالش تقلیدی از پدر است .روحیه خشک و منضبط جواد نه تنها از درجه محبوبیتش در نزد اقوام نکاست بلکه او را بیش از پیش محبوبتر و عزیزتر گرداند.و در این محبوبیت پدربزرگ نقش اساسی بعهده داشت.هیچیک از دوستان و آشنایان بخود جرات نمیداد که حرفی بر خلاف رای و نظر پدربزرگ بیان کند و برای همگی دوست و دشمن همان هایی بودند که پدربزرگ شناخته بود.عمار پسر دوم عمو مهدی راه آموزگاری در پیش گرفته بود که این شغل در رتبه ای کمتر از شغل جواد در نزد پدربزرگ اهمیت داشت.او با صراحت عمار را به شاگرد دومی ملقب ساخته بود و هادی و عماد پشت سر این دو قرار داشتند این رده بندی را میشد از طرز قرار گرفتن آنها در نزد پدربزرگ به اسانی تشخیص داد .جواد در سمت راست پدربزرگ باید مینشست و عمادر در کنار دست چپ و مهم نبود که عماد بزرگتر از عمار است پدربزرگ در این مورد چشم بر قوانین میبست و آن را ندیده میگرفت.بیچاره عنایت پسر سوم عمو مهدی که دررده اول جایش بود و نه در رده دوم چار که هنوز معلوم نبود پس از اتمام درس و مدرسه کدام راه را انتخاب کند و در گدام طرف پدربزرگ جایگاه بیابد.
    عمو غلام التفات خاصی نسبت به عنایت از خود نشان میداد و از دیدگاه او عنایت با دیگر پسران تفاوت داشت چرا که عمو در ناسیه عنایت نبوغ هنری دیده بود و دلش میخواست عنایت راه هنر در پیش بگیرد و هنرمند شود.عنایت سنتوری ابتدایی ساخته بود و بدون آنکه تعلیم دیده باشد سنتور مینواخت و غالبا در دستگاه شور مینواخت.البته عمو مهدی ادعا میکرد کهدر دستگاه شور است و همگی به علت فقدان هنر حرف او را باور میکردند.اما روزی عنایت بطور خصوصی برایم اقرار کرد که عمو مهدی دستگاه و ردیف نمیشناسد و او مجبور است که اظهار نظرهای پدرش را تایید کند.بهر حال حال و روزگار عنایت نسبت به بقیه که خط و خطوط خود را انتخاب کرده بودند مبهم و نامشخص بود و همین نابسامانی موجب شده بود که هر کس بخواهد او را بسویی که خود مطلوب میدانست هدایت کند.پدر و جواد و پدربزرگ ارتش و مدرسه نظام عمو مهدی و عماد و هادی شغل اداری و عمار خان تدریس و بالاخره عمو غلام مدرسه هنر را پیشنهاد میکرد.من دل بحال عنایت میسوزاندم و برایش آینده ای روشن و تابناک در خانواده جلیل آسمانی نمیدیدم.به مناسبت دید و بازدید عید عمو با یک تیر دو نشان زد هم برای پس دادن بازدید و هم به ماسبت مدرک سیکل عنایت که هنوز نگرفته بود مهمانی داد و تمام اقوام را به خانه اش دعوت کرد در صورت عنایت کوچکترین اثری از نشاط و شادی ندیدم و مادر در آن روز به خصوص هم از آمدن به مهمانی عمو مهدی سرباز زد و اینبار با بازدید همسایه ها بهانه آورده شد.پوران دخترش را بدنبال میکشید و هم وزن طفلی را در شکم تحمل میکرد.او بسختی پله ها را طی میکرد و از گذاشتن دست بر کمر و نفس عمیق کشیدنش میشد فهمید که درد دارد و به حکم اجبار مجبور است پذیرایی کند.زن عمو بهترین نقطه اتاق را برای پدربزرگ درست کرده بود و با اینکه اغلب مهمانان آمده بودند اما تا پدربزرگ وارد نمیشد مهمانی جنبه رسمی بخود نمیگرفت.همه پدربزرگ را مردی وقت شناس میشناختند و در آن روز تاخیر وی موجب نگرانی پسرانش مخصوصا عمو مهدی شده بود.مهمانی ناهار بصورت کسل کننده ای در آمده بود و زن عمو با تغیر و پشت چشم نازک کردن به عمو مهدی او را بیشتر نگران میکرد.از زبان از مهمانان که از اقوام زن عمو بودند کلمه گرسنگی بگوش رسید و عمو مهدی برای اینکه تکلیف خود را بداند از پدرم خواست تا برود و از پدربزرگ سراغ دیر آمدنش را بگیرد.منهم از این موقعیت سود جسته و به پدر زمزمه کردم که مرا هم همراه خود ببرد رفتن با پدر بهتر از در آن خانه ماندن بود زن عمو از صبح بقدری لاف پسرانش را زده بود که احساس میکردم در آن محیط پر از رنگ و ریا تنفس کردن برایم دشوار شده است وقتی پدر موافقت کرد همراهش بروم گویی بال در آورده بودم.
    با عجله روسری سرخ رنگم را سر کردم و کفشهایم را پوشیدم و زودتر از او از خانه خارج شدم.هوای ظهر گرم بود اما گرما را بر ماندن در آن خانه ترجیح دادم .پدر نگران بود و نگرانی اش را با سکوت ابراز میکرد.دلم میخواست جرات میافتم و از او میخواستم مرا مقابل خانه پیاده کند و خود بتنهایی بدنبال پدربزرگ برود اما میدانستم این تقاضایی محال است که امکان ندارد اجابت شود پدر صبح آنروز بقدر کافی با مادر جر و بحث رفتن بخانه عمو را کرده بود و اگر میفهمید که من نیز دیگر نمیخواهم به خانه عمو برگردم مطمئنا خونش بجوش می آمد و روزگارم سیاه میشد.
    وقتی پدر زنگ خانه پدربزرگ را فشرد و در کمال تعجب هر دو شاهد باز کردن در توسط خود پدربزرگ شدیم .پدر با نگرانی دست پدربزرگ را گرفت و پرسید:چی شده بابا چرا نیامدید؟پدربزرگ مرا ندیده انگاشت و همانطور که وارد حیاط میشد گفت:صبح قصد حرکت داشتیم که حال ننه بهم خورد و مجبور شدیم منصرف شویم.میدانستم که زنت به مهمانی نرفته کسی را فرستادم دنبالش و او آمد و برای ننه طبابت کرد حالا هم پهلوی اوست پدر گفت:خب حالا که مریم پهلوی ننه است چرا شما نیامدید؟پدربزرگ در اتاق را باز کرد و یکراست بسوی جایگاهش بالای اتاق رفت و به مخده تکیه داد و گفت:
    بدلم خبرهای بد برات شده برای همین هم بود که ترجیح دادم بمانم و نیایم.رنگ به چهره نداشت و صورتش مثل چلوار سفید شده گمان نکنم که شربت آبلیمو هم افاقه کند.صبر کردم تا عصر اگر حالش بهتر نشد ببرمش مریضخانه تو برگرد و به مهدی بگو که منتظر نباشد اینجا را هم فعلا شلوغ نکنید فقط خودتو برگرد که اگر احتیاج شد دم دست باشی پری را بگذار دمدست مادرش باشد.پدر اطاعت کرد و از جای بلند شد و ضمن خداحافظی گفت:غذاهای شما را با خود می آورم خیلی زود برمیگردم .با رفتن پدر چیزی در دلم فرو ریخت در آن اتاق بزرگ تنها من و پدربزرگ باقی مانده بودیم و من در سیزده سالگی هنوز احساس گناه دوران کودکی راداشتم و میترسیدم مورد توبیخ و سرزنش پدربزرگ قرار بگیرم .اما پدربزرگ بدون توجه آستینهایش را برای گرفتن وضو بالا زد و فقط زمانی که از اتاق خارج میشد رو بمن گفت :برو به اتاق ننه پیش مادرت.
    این شیرینترین فرمان بود که از جانب پدربزرگ صادر شده بود .وقتی قدم به اتاق ننه گذاشتم مادر را دیدم که پارچه ای سفید و نمناک روی پیشانی ننه میگذارد چشمش که بمن افتاد لبخند بر لب آورد و پرسید:تو کجا بودی؟بطور مختصر آنچه را که دیده و شنیده بودم برای مادر تعریف کردم.و او پس از شنیدن پرسید:پس پدرت برمیگردد؟با پایین آوردن سر تایید کردم و دیدم که مادر نفس آسوده ای کشید و از کنار بستر ننه که بخواب رفته بود بلند شد و روی درگاهی پنجره نشست و بمن هم اشاره کرد که پیشش بنشینم.مادر بی اختیار دستم رادر دستش گرفت و من از سردی آن مشمئز شدم .حس کردم که این سردی از رطوبت آب نیست بلکه از ترسی درونی است.به چهره مادر نگریستم و دیدم که رنگ رخسارش پریده و چون گچ سفید شده است .
    مادر با فشاری آرام به دستم گفت:خدا نکند ننه بمیرد اگر بمیرد من بیچاره میشوم میان مرگ ننه و بیچارگی مادر رابطه ای نمیدیدم.بهمین جهت پرسیدم:چرا شما بیچاره میشوید؟مادر برای گفتن آنچه در زبان داشت لحظه ای تردید کرد و بعد با دودلی گفت:اگر ننه از دنیا برود پدربزرگت پدرت را وادار میکند به اینجا نقل مکان کنیم و من جای ننه را میگیرم.باز هم نفهمیدم که چطور مادر جای ننه را میگیرد بهمین خاطر گفتم:زن عمو مهدی که از شما بزرگتر است .مادر لبخند کمرنگی زد و گفت:همه میگویند من عروس ننه هستم و اگر او بمیرد از عروس توقع دارند که جای مادر شوهر را پر کند.گیج شده بودم و از حرفهای مادر سر در نمیآوردم .او که متوجه شد حرفهایش را نفهمیده ام به ارامی پشت دستم نواخت و گفت:پدرت وقتی پسر کوچکی بود مادربزرگت به رحمت خدا رفت و پدربزرگت برای سرپرستی او ننه را صیغه کرد و بخانه آورد.ننه هم پدرت را مثل فرزند خودش بزرگ کرد و بعد از آن مرا برای پدرت خواستگاری کرد .این است که میگویم اگر ننه بمیرد من بیچاره میشوم.حالا علت رنگ پریدگی مادر را میدانستم و به او حق دادم که نگران اینده باشد . اگر مادر جای ننه را میگرفت مجبور بود استقلال خود را از دست بدهد و هر روز فرمانهای پدربزرگ و پدر را اجابت کند و از آن بدتر مهمانی های پدربزرگ بود که مادر دیگر مجبور بود بعنوان میزبان حضور داشته باشد و بقول خودش فیس و افاده زن عمو مهدی را تحمل کند که این آخری واقعا از توان مادر دور بود.
    در آن لحظه آنقدر بحال مادر دلم سوخت که دستش را بوسیدم و بر گونه ام فشردم شاید میخواستم به او بفهمانم که د رغمت شریکم و دردت را میفهمم یا اینکه نترس چون من با تو هستم.بهر حال مادر نوازشم را با کشدین دست بر مویم پاسخ داد.صدای تک سرفه پدربزرگ که از پشت در اتاق ننه بگوشمان رسید هر دوی ما را سر پا بلند کرد مادر پرده گلدار جلو در اتاق را کنار زد و به انتظار داخل شدن پدربزرگ ایستاد .اما پدربزرگ داخل نشد و از همان استانه در پرسید:حالش چطور است؟مادر بسوی بستر ننه نگاه کرد و گفت:رنگ بصورت ندارد اما حالش دیگر بهم نخورده و خوابیده است.
    بگذارید استراحت کند شما دو نفر هم بیایید بیرون و وسایل غذا را آماده کنید علی رفته برایمان غذا بیاورد.
    مادر نگاهی دیگر به بستر ننه انداخت و پس از آن بمن نگریست و با گفتن چشم بمن اشاره کرد که از اتاق خارج شویم.
    پدربزرگ راه اتاق خودش را در پیش گرفت و من و مادر بسوی آشپزخانه حرکت کردیم .مادر پله های اشپزخانه را پایین رفت و من فرصت یافتم نگاهی به اطراف بیندازم آفتاب آن قسمت از صحن حیاط را که فاقد درخت بود پوشانده بود نسیم ملایمی میوزید که گرم نبود و بوی خوشی بهمراه داشت.دلسوزی بحال مادر را فراموش کردم و به این اندیشیدم که اگر در این خانه ماوا بگیریم چندان هم ناخوش آیند نخواهد بود .بر اندیشه خود خشم گرفتم که چقدر خودخواهم اما نه تنها این خودخواهی از آن من نبود پدربزرگ مادر عمومهدی عمو غلام و هر کسی که در این اشیانه راهی دارد بنوعی خودخواه است و در این اجاق نه آتشی سوزان شعله ای کم نور حرارت دارد که تنها دامان خودمان را میسوزاند.
    با صدای مادر که پرسید حواست کجاست بخود آمدم و او را مجمعه بدست دیدم که خیال بالا آمدن دارد .دست بسویش دراز نمودم اما او از دادن مجمعه بدستم سرباز زد و گفت:تا من سفره را می اندازم خیلی آرام بالای سر ننه برو و ببین خواب است یا بیدار شده .از هنگام بلند شدن آرام و با نوک پا فاصله را طی کردم و وارد اتاق ننه شدم چشمانش باز بود و به سقف خیره شده بود ارام سلام کردم جوابم را نداد.گمان کردم که اشتباه دیده و او هنوز خواب است .به آرامی نزدیک بسترش شدم و دیدم که نه اشتباه نکرده ام و او به طاق اتاق چشم دوخته وبار دیگر به ارامی سلام کردم و پرسیدم:ننه جوابم را نمیدهی؟سکوت او موجب وحشتم شد و این بار به حالت دو از اتاق بیرون آمده و بسوی اتاق پدربزرگ دویدم .مادر سفره ای کوچک انداخته بود به محض ورودم هر دو نگاه نگران خود را بر من دوختند و مادر پرسید:چیه پری چی شده؟
    و خداوند خطاب به حضرت داوود ع فرمود :"اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند

  4. تشكرها از اين پست


  5. #3
    عضو فعال آواتار samaneh66
    رشته
    مهندسی برق
    تاريخ عضويت
    2009/7
    محل سكونت
    همه جای ایران سرای من است
    امتیاز
    4546
    پست ها
    2,244

    پيش فرض

    من با لکنت زبان گفتم:فکر میکنم ننه...ننه مرده.پدربزرگ یکباره از جای پرید و با گفتن لااله الا...از اتاق بیرون رفت و بدنبالش من و مادر حرکت کردیم .حدس من درست بود و ننه به سرای باقی شتافته بود.مادر چشم ننه را بر هم گذاشت و در حالیکه گریه میکرد بمن اشاره کرد که از اتاق خارج شوم.منهم گریه میکردم و هنگام خارج شدن هیچ چیز از ننه در حافظه ام باقی نبود.جز بویی ازدامن او که در کودکی به مشامم نشسته بود روی پله اتاق نشسته بودم و نمیدانم بحال مرده میگریستم یا به بیچارگی که مادر به آن دچار شده بود.
    در میان گریه صدای پدربزرگ را شنیدم که گفت:علی گور مرگش رفت که زود برگردد حتما نشسته یک قاپ پلو بخورد و بعد حرکت کند.حرف پدربزرگ تمام نشده بود که صدای زنگ بلند شد و من شتابان برای باز کردن در رفتم.پدر تنها نبود و بهمراهش عمو مهدی و آقا عماد نیز بودند.پدر تا چشمش بمن گریان افتاد حدس زد که چه اتفاقی افتاده و پرسید:
    ننه مرد؟بعنوان تایید سر فرود آوردم و عمو مهدی بعنوان تاسف بر پشت دست کوبید و گفت:غیر ممکن است ننه که بیمار نبود .من تاب دیگر حرفهای عمو را نیاوردم و به حیاط رفتم و زیر دو شماد نشستم و باز هم گریه کردم.نمیدانم چند ساعت خود را از چشم دیگران دور داشته بودم اما وقتی آفتاب دامن از صحن حیاط جمع کرد و خود را به دیوار کشاند از پس شمشاد سرکی بیرون کشیدم و تعدادی زن چادر مشکی و تعدادی هم مرد را دیدم کهدر حیاط تجمع کرده و با هم آرام آرام صحبت میکردند.توران را دیدم که سر درون اشپزخانه کرده بود و مرا بنام صدا میکرد .گمان داشت که من از ترس به مطبخ پناه برده باشم وقتی گفتم توران من اینجا هستم نگاه متعجب اش از روی شمشاد گذراند و بمن دوخت و پرسید:چرا توی باغچه قایم شدی؟آن روسری قرمز را از سرت بردار تا برایمان حرف درست نکرده اند و با این حرف چارقدی سیاه بطرفم انداخت و گفت:همه جمع شده اند و میخواهند ننه را حرکت بدهند بیا و تماشا کن .توران اینرا گفت و بسوی اتاق ننه رفت.حرکت دادن و تشییع ننه در حالیکه روی شانه مردان حمل میشد تیره پشتم را لرزاند و ترس بر تمام وجودم رخنه کرد.بجای خود نشستم و اینبار سر را بین دو پا قراردادم و با انگشت گوشهایم را گرفتم.زیر لب شروع به نجوا کردم که فقط صدای خود را بشنوم و گوشم صدای دیگری نشنود اما تمام حواسم گویی شنوایی شده بود و کوچکترین صدا را میشنیدم.وقت و زمان را از دست داده بودم و هنگامیکه از آن حالت نشسته خسته شدم بخود جرات دادم و چشمم را باز کردم .توی حیاط جمعیت کثیری جمع شده بودند و گوله به گوله دایره ای تشکیل داده بودند.میخواستم برخیزم که ترسیدم دیگران مرا ببینند و بفهمند که از ترس میان شمشادها قایم شده ام.رفت و آمد میان دو حیاط برقرار بود مصمم شدم که خود را به حیاط بزرگ برسانم و چنین وانمود کنم که آنجا مشغول کاری بوده ام.وقتی موفق شدم نفس آسوده ای کشیدم و بعد با سربلندی بار دیگر به حیاط کوچیکه بازگشتم مجبور شدم به هر کسی که میرسم سلام کنم و برای برخی از آنها غیبتم را توضیح بدهم.در کنار پنجره اتاق پدربزرگ ایستادم و حیاط را زیر نظر گرفتم و دیدم که توران در پی چیزی میگردد.دلم بحالش وسخت و برای کمک به او از اتاق خارج شدم و پرسیدم:دنبال چی میگردی؟صدایم را که شنید با خشم نگاهم کرد و گفت:دنبال تو میگردم پوران را دارند میبرند بیمارستان درد زایمان گرفته مادر گفت تو هم بدنبال پوران بروی.
    پرسیدم:نعیمه کجاست؟توران همانطور که مرا بطرف حیاط هل میداد گفت:نعیمه دست مادر است زود باش آنها رفتند .به کوچه دویدم و پدر را دیدم که در کنار اتومبیل خودش ایستاده و زن عمو در حال سوار شدن بود پدر وقتی مرا دید شانه ام را گرفت و گفت:حال خواهرت خوب نیست کاملا مراقبش باش.من و زن عمو در جلو نشستیم و آقا عماد پشت فرمان نشست و حرکت کردیم.پوران از درد فریاد میکشید و پشت دستش را گاز میگرفت آقا عماد با سرعت خیابانها را پشت سر میگذاشت تا هر چه سریعتر پوران را به بیمارستان برساند .بعد از ساعتی وقتی موفق شدیم پوران را وارد بیمارستان کنیم او دیگر جیغ نمیکشید و از هوش رفته بود.پوران را روی برانکارد به اتاق زایمان بردند و انتظار را برای ما باقی گذاشتند .
    ساعت روی دیوار سپید بخش بدون تیک تاک حرکت کند خود را داشت و گهگاه پرستاری سپید پوش از اتاقی به اتاق دیگر میرفت.
    در لحظات انتاظر به پوران فکر کردم و در حافظه ام صفحات گذشته را ورق زدم.چهره گندمگونش و باریکی قامتش و آن موهای سیاه تابدارش در پیش چشمم مجسم شدند و خاطره اولین قهرش با زن عمو که چطور گریان به خانه آمده بود و از پدر میخواست که اجازه دهد بماند و دیگر به آن خانه باز نگردد دیده بودم که پدر سر در گریبان فرو برده بود بجای نگاه به چوران به گلهای قالی خیره شده بود و تنها گوش به حرفهای پوران بود.گریه های پوران دیگ صبر و طاقت مادر را بجوش آورده بود و مدام تکرار میکرد من گفتم این زن نمیگذارد آب خوش از گلوی دخترت پایین برود اما تو گوش نکردی و پاره جگرمان را با دست خودت فرستادی زیر دست جلاد حالا نتیجه اش را ببین دخترت را با یک بچه توی شکمش بیرون کردند و فرستادند بیخ گیس خودمان.و من هنوز هم نمیدانم که آیا پوران با میل خود به خانه پدر آمده بود یا اینکه زن عمو بیرونش کرده بود.آن شب هیچکس نخوابید و در اتاق شور و مشورتی برپا بود .جواد عقیده داشت که تا عماد خانه ای مستقل برای پوران تهیه نکرده حق ندارد بدنبال زنش بیاید و هادی از فروختن طلا و پیش قسط خانه سخن گفته بود و در آخر حرف پدر این بود که پوران باید بخانه اش برگردد و در آنجا بچه اش را بدنیا بیاورد.حرف صریح پدر آب سردی بود که بر روی التهابات ما ریخته شد و بار دیگر آه حسرت مادر را به اسمان بلند کرد.پوران از عماد ناراضی نبود اما از زن عمو به فغان بود که نمیگذاشت آن دو از زندگی زناشویی خود لذت ببرند .زن عمو گوشه گیری مادر را وسیله ای برای زدن زخم زبان قرار داده بود.پوران همه چیز را تحمل کرده بود جز آنکه قادر به تحمل کردن توهین به مادرش باشد.
    وقتی هم که عمو مهدی برای بازگرداندن پوران آمده بود پوران در میان هق هق گریه از مادر دفاع کرده و شرط اشتی کردن را این گذاشته بود که زن عمو حق نداشته باشد به مادرش توهین کند و عمو مهدی با دادن قول او را به سر کاشانه اش بازگردانده بود.
    در آن دقایق پر اضطراب ذهن من از شاخه ای به شاخه دیگر میپرید و تصویرهایی پوچ و بی اهمیت پیش چشمم جان میگرفتند.بدون آنکه بخواهم از آنها ردی جستجو کنم وتصویر گنجشک نغمه خوان که در قاب کهنه و پوسیده ننه بالای طاقچه بدیوار نصب بود و زیر بال گنجشک دست خطی قلمی شکسته که خوانده نمیشد و یا تصویر دیگ سیاه ته مطبخ که فقط روزهای خاص عزاداری از در آشپزخانه خارج میشد و رنگ آسمان میدید.شاید خواب میدیدم که پرستار با گردشی نیم دایره بسوی ما چرخید و گفته بود برای مادر متاسفم اما دخترش صحیح و سلامت بدنیا آمد.و صدای نه گفتن من بود و یا آقا عماد را نمیدانم .شاید من بودم که بی اختیار به آغوش او پناه برده بودم تا این خبر را نشنوم و باور نکنم.همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که باورش هنوز هم پس از گذشت سالیان ناباور می نماید
    سیل عزادارن از خانه پدربزرگ روانه بیمارستان شدند و در ساعتی سالن انتظار مملو از جمعیت شد.چه کسی باور میکرد که دیگر پوران را نخواهد دید .صدا صداهایی در هم و مغشوش همچون ریزش کوه که فرو افتادن آنرا بر سر و پیکرم احساس میکردم و سیاهی شب دراز که به صبح نمی انجامید.ایا خزان رسیده بود که کلاغها روی شاخه چنار لانه ساخته بودند؟یا اینکه گنجشک قاب ننه از بس انتظار پرواز کشیده بود نغمه خوانی اش را فراموش کرده بود ؟دیگ سیاه رنگ آسمان بخود دید و حرارت آتش بجان خرید.در کنار تاج گلهای تکیه داده بدیوار دو مرد در کنار هم به ودو هیزم نگاه میکردند.آسمان هر دو چشم ابری بود ابری که اگر تا ابد بگرید داغ جگر سوز را سرد نخواهد کرد.مادر دیگر زن سالم و پر تحرک گذشته نبود گاه از درد پا مینالید و گاه از سنگینی سینه شکایت میکرد و اشک مرحمی بود بر دردهای او که همگی میدانستیم برای گریستن بدنبال بهانه میگردد .مادر تنها یک نوه اش را دوست داشت و از وجود دیگری بیزار بود نعیمه برای مادر چون پوران بود که میبویید و میبوسید و بسختی راضی میشد او را روانه خانه کند.هیچکس در خانه جرات نداشت اسمی از نیلوفر بزبان آورد و او را که کودکی شیین زبان شده بود ملاقات کند.ما همه میدانستیم که پدر دور از چشم مادر بدیدن نوه هایش میرود و نیلوفر را هم مثل نعیمه دوست دارد.جواد و هادی او را ندیده بودند اما توران که مامور بازگرداندن نعیمه بود نیلوفر را میدید.و هم از زیبایی و شیرین زبانی نیلوفر برایم حکایت میکرد.زن عمو مهدی رنج زیادی برای بزرگ کردن این دو طفل میکشید و شکایت او از سختی تنها تسلای دل مادر بود که دلشادش میکرد و نزد دوست و اشنا اقرار میکرد که از زجر دادن زن عمو شادمان است و اینرا چوب بیصدای خداوندمیداند.از میان جمع خانواده عمو تنها عنایت میدانست .عنایت با پای گذاشتن به ارتش و وارد شدن به گروه موزیک با یک تیر دو نشان زده بود هم در جایگاه راست پدربزرگ مقام گرفت و هم به هنری که موردعلاقه اش بود مشغول شد.وقتی در سمت راست پدر بزرگ مینشست ناخود آگاه ژست امرا را بخود میگرفت و از وطن دوستی و وطن خواهی داد سخن میداد که با تعریف و تمجید پدربزرگ بر آب و رنگ آن می افزود.اما همین عنایت وقتی قدم بخانه ما میگذاشت در مقابل جواد سکوت اختیار میکرد و مرا بیش ازدیگران متعجب میکرد .در کنار ما صحبت از هنر میکرد از آروزهایش سخن میگفت و گاه برایمان شعری که خود سروده بود میخواند.منهم با عمو غلام هم عقیده بودم که عنایت بادیگران فرق دارد روحیه حساس و رمانتیک او با لباسی که بر تن داشت همگونی نداشت.اما خودش راضی و خشنود بنظر میرسید و شکایتی نمیکرد.سه سال از مرگ پوران گذشته بود و مادر داغ دیده مان فراموش کرده بود که جواد و هادی می بایست براه خود بروند و تشکیل زندگی جدیدی بدهند.برای او شادیها به پایان رسیده بود و دیگر طالب شور و نشاط نبود.شبی عمو غلام صحبت از ازدواج آندو بمیان آورد که با نگاه کینه توز مادر مواجه شد و سخن خود را ناتمام باقی گذاشت .همه میدانستند تنها کسی که میتواند در مقابل مادر قد علم کند و موضوع ازدواج را مطرح کند پدربزرگ است.نمیدانم چه کسی این موضوع را با پدربزرگ در میان گذاشته بود و او را ترغیب به اینکار کرده بود اما هر که بود موجب شد تا پس از سه سال ماتم در خانه پدربزرگ مهمانی برگزار شود و اینبار از مادر هیچ عذر و بهانه ای پذیرفته نمیشد.پدربزرگ خود مادر را فراخوانده و او را مسئول برگزاری مهمانی کرده بود.بعد از مرگ ننه و پوران پدربزرگ احترام و دلسوزی خاصی نسبت به مادر قایل میشد و این احترام و دلسوزی از جانب مادر نیز متقابل بود.وقتی پدربزرگ از مادر خواست تا سور و سات مهمانی را فراهم کند مادر نتوانست مخالفت کند و با گفتن هر چه شما بفرمایید بر مهمانی صحه گذاشت.روز مهمانی همه حضور داشتند پدربزرگ دستور داد در اتاقهای حیاط بزرگه را باز کنند و خود بتنهایی باغچه را صفا داد و حیاط را آبپاشی کرد.وقتی همه دور هم نشستند پدربزرگ به توران دستور داد تا بقچه ای که در پشت پرده قرار داشت مقابل مادر بگذارد و از مادر خواست سر بقچه را باز کند.در بقچه لباسی رنگین قرارداشت که چشم مادر با دیدن لباس اشکبار شد.پدربزرگ با لحنی محکم اما دلسوز گفت:برای همگی ما ماتم بس است و باید به فکر زنده ها باشیم بلند شو و این لباس را بپوش تا بعد بگویم چه باید بکنیم.لحن پدربزرگ مادر را وادار کرد برخیزد و بدستور او عمل کند.وقتی مادر مجدد وارد اتاق شد لباس اهدایی پدربزرگ را بر تن داشت اما چشمانش سرخی گریستن را هویدا میکرد.پدربزرگ برای اولینب ار مادر را نزد خود فراخواند و در کنارش نشاند و به زن عمو اشاره کرد که برخیزد زن عمو با اشاره پدربزرگ از اتاق خارج شد و دقایقی بعد با نیلوفر وارد شد و یکسر بسوی پدربزرگ رفت .چشم مادر تا بر نیلوفر افتاد اشک از دیده اش سرازیر شد .پدربزرگ دست نیلوفر را گرفت و او را روی دامن مادر گذاشت و گفت:با خواست خدا نمیشود جنگید این طفل چه گناهی کرده که مورد غضب قرار گرفته خوب نیست میان دو نوه توفیر بگذاری هر دو نوه های تو هستند بغلش کن و مثل نعیمه دوستش داشته باش.دست مادر آرام و لرزان بالا رفت و پس از فرود آمدن موی نیلوفر را لمس کرد و سپس لبش با موی او آشنا شد و در اندک زمان نیلوفر در آغوش مادر ماوا گرفت.لبخند مادر اول محزون و غمگین بود اما نیلوفر با شیرین زبانی خود خنده شاد مادر را برانگیخت و بهنگام گستردن سفره مادر نیلوفر و نعیمه را با خود همراه کرد و بطرف حیاط کوچیکه راه افتاد.اثار خستگی در صورت هر دو مادربزرگ بخوبی مشهود بود و عنایت به آرامی کنار گوشم زمزمه کرد برای هر دو سالهای سختی بوده است.هنگام صرف عصرانه پدربزرگ اینبار پدر را مخاطب قرار داد و گفت:علی زمان فرا رسیده که برای جواد دست بالا کنی و عروس بخانه بیاوری اما خوب دقت کن و عروسی بخانه بیاور که چون مریم کدبانو و صبور باشد.

    آنگاه رو به مادر کرد و پرسید:خودت دختر خوب سراغ داری که قدر آقا جواد ما را بداند؟مادر به نشانه نه سر تکان داد و پدربزرگ گفت:اما من سراغ دارم و میگویم دختر فروغ زمان برای آقا جواد مناسب است .به آنی نگاه مادر و زن عمو در هم گره خورد و بدون آنکه کلامی بر زبان آورند رنجش خود را از هم عیان کردند فروغ زمان خواهر زن عمو بود و مادر دلش نمیخواست با طایفه زن عمو وصلت کند.اما انتخاب انجام گرفته بود و هیچکس حق نداشت روی انتخاب پدربزرگ حرفی بزند بعدها فهمیدیم که جواد در ختم پوران و ننه دختر فروغ زمان را دیده و مهر او را به دل گرفته است.عمو غلام که همیشه محرم اسرار جواد بود از راز دل برادرزاده آگاه شد و به گوش پدربزرگ رسانده بود .پدربزرگ از هیچکس ابراز عقیده نخواست تنها رو به مادر کرد و پرسید:چطور است عروسیت میپسندی؟مادر نگاهش را بصورت پدر دوخت شاید میخواست از او کسب تکلیف کند اما زبانش تاب نیاورد و با گفتن هر چه شما بفرمایید انتخاب پدربزرگ را پذیرفت.
    هر چه زمان ازدواج جواد نزدیک میشد مادر درخود فرورفته تر و مغموم تر میشد.پدر ترس داشت مادر بیمار و بستری گردد.او از حرف زدن احتراز میکرد و غالبا در زیرزمین خود را حبس میکرد و کمتر خود را بما نشان میداد.مادر بعد از مهمانی پدربزرگ همینکه بخانه بازگشت روسری سیاه خود را بر سر بست اما لباس خود را تغییر نداد .شور و نشاط جواد با دیدن قیافه افسرده مادر فروکش کرد و میان دو حالت سرگردان ماند.او به شوخی های پدر میخندید اما همینکه نگاهش به صورت سرد و بیروح مادر می افتاد لبخند بر لبش میماسید و خجل سر بزیر می انداخت .مراسم ازدواج جواد در میان همین دو حالت برگزار شد.مهمانان در میان شور و هیجان وقتی نگاهشان با نگاه غم گرفته مادر تلاقی میکرد دست از پایکوبی میکشیدند و تا دقایقی مجلس شادی بحالت سکون در می آمد .همه به انتظار اخر جشن بودند و دوست داشتند هر چه سریعتر عروسی را ترک کنند.آنشب وقتی آخرین دسته مهمانان از خانه پدربزرگ خارج شدند و صدای بوق اتومبیلها در کوچه پیچید مادر درحیاط را بست و پشت در لحظه ای توقف کرد و نفس آسوده ای کشید.یک هفته پس از عروسی جواد خبر داد برای ماموریت عازم خراسان میشود و مادر را در بهت دیگری فرو برد.آندو ترک دیار کردند و پدر رفتار مادر را عامل این هجرت دانست .اما مادر با گفتن اینکه آنها اول دخترم را از من گرفتند و بعد پسرم را از من جدا کردند زن عمو را مسبب دانست و بر جرایم او افزود.با رفتن جواد مادر زنی گشت بدبین و خرافاتی که گمان میکرد همه با هم ساخت و پاخت کرده اند تا فرزندانش را از او جدا کرده و سر به نیست کنند و هادی بیش از من و توران د رمعرض خطر بود.او هر روز صبح پیش از آنکه از خانه خارج شود میبایست صبر کند تا مادر کوچه را بازرسی کند مبادا که برای او جادو کرده باشند و او ندانسته از او روی آن عبور کند و پس از آنکه مادر اطمینان میافت او حق خارج شدن از خانه را داشت.هادی وظیفه داشت که به محض ورود به اداره خبر سلامت خود را بوسیله تلفن به مادر گزارش دهد و دستور العملهای دیگر از مادر بگیرد .این وسواسهای مادر هادی را کلافه و خسته نمود و از پدر خواست تا برای رفع این بیماری چاره ای بیندشید .پند و نصیحت دیگر کارساز نبود و مادر نصایح هیچکس را گوش نمیکرد و بکار خود مشغول بود.پدربزرگ برای اولین بار در عمرش نتوانست بر عروس خود استیلا یابد و او را ارام کند.رفتار مادر درهمان حال که دلسوزانه بود باعث خجلت و شرمساری هم بود.هادی میدید که دوستانش به رفتار غیر عادی مادر لبخند میزنند و نگاههای معنی داری به یکدیگر می اندازند.وقتی رفتار مادر غیر قابل تحمل شد هادی از خانه فراری شد و ترجیح داد با عمو غلام همخانه شود.پدر مادر را در بیمارستان بستری نمود و ما دیگر روی سلامت مادر را ندیدیم.به دستور پدربزرگ از خانه خود نقل مکان کردیم و در حیاط کوچیکه سکنا گزیدیم وجود دو دختر جوان در خانه پدربزرگ را نگران کرده بود و از پدر خواست تا ما را زیر نظر او قرار دهد.توران با شادی این نقل نکان را پذیرفت و من خوب میدانستم که چرا خوشحال است .اسم و رسم پدربزرگ زبان زد کوی و محله بود و این موضوع میتوانست بیماری روحی مادر را لوث کند.

    منبع نود هشتیا
    و خداوند خطاب به حضرت داوود ع فرمود :"اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند

  6. تشكرها از اين پست


  7. #4
    عضو فعال آواتار samaneh66
    رشته
    مهندسی برق
    تاريخ عضويت
    2009/7
    محل سكونت
    همه جای ایران سرای من است
    امتیاز
    4546
    پست ها
    2,244

    پيش فرض منبع نود هشتیا

    بیماری مادر اثر ناخوشایندی بر افکاردیگران گذاشته بود و این شایعه که دیوانگی ممکن است موروثی باشد کم کم جای خود را از شایعه به واقعیت داد.این موضوع گاه در میان خودمان نیز مطرح میشد و خودمان نیز داشتیم باور میکردیم که بیماری مادر بطور موروثی در میان ما نیز وجود دارد.شیطنت و گاه عملی خارج از اصول با این هشدار که تو هم مادر شده ای؟ما را بخود می آورد و در میان من و توران غالبا این من بودم که هشدار داده میشدم و اگر بخواهم صادق باشم گاه خود نیز این باور را داشتم که اعمالم غیر طبیعی است.در 15 سالگی هنوز عاشق باغچه بودم و جایگاهم میان دو شمشاد بود.چهارپایه های آن در خاک باغچه فرو رفته بود و هنگامیکه مینشستم کاملا از چشم دیگران پنهان میماندم.در آنجا مینشستم و گوش به صدای طبیعت میدادم صدای فرو ریختن آب فواره در حوض کاشی صدای بغ بغوی کبوتران صدای قناری و گاه کلاغی که جیغ کشان پرواز میکرد صدای ولوله باد در شاخه های درختان کاج و شاهد باز شدن غنچه گلها.
    دوست داشتم از دفتر سیاه شده برگهایی جدا کنم و بصورت قایق در آورم و روی آب ردیفی از قایقها راه اندازم و گاه با تکه گچی رنگین روی آجر حیاط نقش آدم بکشم و همیشه یک شکل شکل پدربزرگ در حالیکه کوچک شده و عصایش به قد یک چوب کبریت بود.دوست داشتم تحصیل کنم اما دوست نداشتم قراردادهای اجباری را از بر کنم.کتابهایی که عنایت بدور از چشم پدربزرگ برایم می آورد خوراک روز و شبم بود.و شبهای مهتابی با آوای دعای نیمه شب پدربزرگ سیر میکردم در عالم جبروت و صدای بر هم خوردن بال ملائک که پوران را با خود می آوردند و همه چیز کامل میشد.و جقدر از صبح از رویت چهره های تکراری بیزار بودم و خود را در قفسی گرفتار میدیدم.خلق تنگم را گاه با کندن یک گل نورسته و پرتاب در آب فرو مینشاندم و آن وقتی بود که دلم از حرف پدر یا توران گرفته بود.از دید پدر من دختری بودم بی صلوت مسئولیت ناپذیر گیج و سر به هوا اما تعبیر پدر خشمگینم نمیکرد.چرا که دوست داشتم مثل دیگران نباشم.نه مطیع و سربراه و نه بنده چشم.فرق من و توران این بود.
    بار شماتت هر روز در سه نوبت صبح و ظهر و شام تکرار میشد و من هربار بقول توران با چشم دریده فقط نگاه میکردم و بی هیچ سخن لای شمشادها خود را نهان میکردم.من خدایم را نه به شیوه پدران به روش خود دوست داشتم .من از شک بین دو نماز هیچ نمیدانستم و باورم این بود که مگر میشود در ابراز عشق شک هم کرد.وقتی به عیادت مادر میرفتم با او در 4 گوشه اتاق آب باطل سحر میریختیم و هر دو شادمانه میخندیدیم و یکصدا میخواندیم هر چه کرد عاطل ما میکنیم باطل.و در پای درخت چنار بیمارستان استخوان ران مرغی را که دزدانه با خود آورده بودم با مادر خاک میکردیم تا سحر زن عمو دامنگیرمان نشود.روزی که پدر فهمید بر سرم فریاد کشید و مرا هم دیوانه خواند.مادرم در دنیای خودش خوشحال بود و دیگران میخواستند هر طور شده او را به دنیای خواب آلود و کسالت بار برگردانند.روز آخر که بجای ران مرغ برایش سیب بردم بر سرم کوبید و به قهقهه خندید و گفت:آن عفریته ترا هم جادو کرد؟من بتو میگویم سیب نخور این سیب خوابت میکند مثل پوران که دیگر بیدار نشد.و همان شب مادر خوابید و دیگر بیدار نشد شاید سیب مردک میوه فروش جادو بود.
    در آرامگاه خانوادگی مادر کنار پوران خوابید گور پدربزرگ بالاتر از همه آماده بود و رویش سنگی سپید و یک دست اما تاریخ فوت نداشت.مرد سنگ تراش سنگ قبر مادر را مثل سنگ قبر پوران و ننه سیاه انداخته بود.
    تا بحال هیچکس نمیدانست که عمو غلام تار مینوازد.این راز را هادی برایم افشا کرد اما قسمم داد که به کس ینگویم حتی توران و منهم قول دادم.اما دلم میخواست که میدیدم عمو چگونه تار مینوازد و چه آوایی دارد.چند بار به هادی التماس کردم که به عمو بگوید من چه آرزویی دارم و او هر باز خشمگین نگاهم کرد و گفت:عجب غلطی کردم پیش تو حرف زدم هیچکس نمیداند و حتی عمو گمان میکند من نمیدانم.حالا چطور به او بگویم که نه تنها خودم میدانم بلکه تو هم آگاهی .اصلا من دروغ گفتم و عمو غلام نه تار مینوازد و نه تلویزیون خریده است.این اقرار آخری هادی آنچنان ذوق زده ام کرد که جیغم را به اسمان بلند کرد و نفهمیدم چه میکنم.هادی با دستش محکم دهانم را بست و گفت:اگر شلوغ کاری کنی نمیگویم که تلویزیون چه برنامه هایی دارد و من ارام نشستم و چشم بدهان او دوختم.حرفهای هادی روحم را پرواز میداد و از فیلم شب گذشته تلویزیون که چارلی چاپلین بازی کرده بود برایم حکایت کرد و من با گوش جان شنیدم.رادیو سینما تلویزیون در خانه پدربزرگ منسوخ و از گناهان کبیره شمرده میشد.پدربزرگ به آنها لقب خانه شیطان داده بود و آنتن تلویزیون را لعن میکرد و میگفت:هر کجا علم شیطان باشد ملائک از روی آن بام عبور نمیکنند .دیده و شنیده بودم که پدربزرگ وقتی در جمع دوستانش بود ادعای تجدد و تمدن میکرد و موافق پیشرفت و ترقی بود.اما فقط این ادعا د رحرف بود و د رخانه خودش هیچ یک از ابزار ترقی دیده نمیشد .حرفهای هادی وسوسه ام کرد که خود را به عمو غلام نزدیک کنم شاید توسط او راهی به دنیای بیرون باز کنم.اما نمیدانستم که راه نزدیکی به عمو را چگونه باید طی کنم تا اینکه مهمانی پدر بزرگ فرا رسید و همگی د رخانه مان جمع شدند.از اولین ساعات ورود مهمانان من دور و بر عمو غلام میپلکیدم و بیش ار دیگران از او پذیرایی میکدرم و آنقدر در این کار غلو کردم که عمو فهمید و به شوخی گفت:چیه پری نکنه مرگم نزدیک شده که انقدر نسبت بمن مهربان شدی؟
    دیدم که رنگ چهره هادی پرید و نگاهش رنگ التماس گرفت.در جواب عمو گفتم:میخواهم خوب پذیرایی کنم شاید شما علاقه مند شوید و بیشتر بما سر بزنید.عمو با صدا خندید و گفت:عموجان من بخاطر شکم دوستتان ندارم علاقه من به شما قلبی است اما گرفتاری زمانه اجازه نمیدهد که زود به زود به دیدنتان بیایم .اما من گله دارم که تو و توران چرا به دیدنم نمیآیید نکند داداش مجبورتان کرده از من دوری کنید؟
    بجای من پدر پاسخ داد:این چه حرفی است داداش دخترها بزرگن و صاحب اختیار .اما تو کجا هستی که کسی به دیدنت بیاید؟من از حرف پدر استفاده کردم و گفتم:خیلی وقت است خانه شما را ندیدم راستش نمیدانم هنوز هم بلبل و قناری دارید و ایا هنوز هم باغچه تان به زیبایی گذشته است یا نه؟عمو خندید و به شوخی گفت:پس تو دلت برای خانه من تنگ شده نه خود من اما از شوخی گذشته باید بیایی و خودت ببینی.با شتاب گفتم:فردا چطور است؟عمو جواب نداده توران گفت:فردا که خیلی زود است بگذار چند روز بگذرد بعد.اما عمو گفت:خیلی هم خوب است از اداره که برگشتم خودم می آیم دنبالتان.پدر خندید و پرسید:پس من دعوت ندارم؟عمو که از سخن خود خجل شده بود سربزیر انداخت و گفت:اختیار دارید داداش قدم شما روی چشم من است.همگی تشریف بیاورید .عمو مهدی که تا آن لحظه سکوت کرده بود گفت:خانه ای که زن در آن نباشد نمیشود مهمان شد.مگر آنکه هر کسی دنگ خود را ببرد.میدیدم که دیگران هم به نوعی خود را بخانه عمو دعوت کرده بودند .دلم گرفت اما بروی خود نیاوردم و صبر کردم تا فردا و مهمانی.
    در اتاق عمو اثری نه از تلویزیون دیدم و نه از تار اتاقها تمیز و مرتب بود و درون سینی قلمکار اصفهان که در گوشه اتاق قرار داشت انواع میوه مرتب چیده شده بود.زن عمو پاکیزگی خانه عمو غلام را ستود و او به خنده گفت که کار نظافت خانه را هادی به عهده دارد و خودش ذاتا مرد شلخته ای است.برای کمک به هادی وارد آشپزخانه شدم و بدور از چشم اغیار از او پرسیدم:پس عمو با تلویزیون چه کرده؟هادی از بالای شانه ام نگاهی به بیرون اشپزخانه انداخت و ضمن گفتن هیس ادامه داد:بردیم توی اتاق انباری و رویش را کشیدیم.گفتم:پدربزرگ که با ما نیست و فکر هم نمیکنم عمو مهدی و بابا از تلویزیون بدشان بیاید خوب است بیارید پایین تماشا کنیم.هادی نگاه عاقل اندر سفیهی بمن انداخت و گفت:زن عمو و توران را چه میگویی از لاپرت دادن آنها باید ترسید.تو هم زیاد کنجکاوی نشان نده بالاخره میبینی شاید یک روز تنهایی آوردمت و خودت دیدی اما حالا نه!قانع شدم و امید دیدن تلویزیون را به اینده سپردم.در خانه عمو غلام بود که زمزمه ازدواج مجدد آقا عماد شنیده شد و صدای نجوا گونه عمو مهدی و پدر توسط زن عمو به گوش دیگران هم رسید و زن عمو با لحن غصه داری گفت:من دیگر قادر به اداره کردن خود نیستم چه رسد به این دو بچه که روزبروز شیطان و بازیگوش تر میشوند.کسی هم نیست که در درس و مشق کمکشان کند.بیایید رضایت بدهید عماد ازدواج کند .بچه ام فقط سی سال دارد و گناه دارد که در این سن چراغ خانه اش خاموش بماند.پدر تحت تاثیر لحن حزن آلود زن عمو قرار گرفت و گفت:ما که حرفی نداریم زن داداش من همینجا میگویم که عماد باید زن بگیرد.من آدم کودنی نیستم و میدانم که مرد باید زن داشته باشد و بچه ها هم به مادر احتیاج دارند و این را هم خوب میدانم که نه دخترم زنده میشود و نه مادر بچه ها.این چند سال را هم که صبر کردید ممنونم.
    عمو مهدی گفت:عماد اگر صد تا زن دیگر هم بگیرد پوران نمیشود.اما در وضع کنونی مجبوریم که از او بخواهیم که ازدواج کند.آقا عماد غمگین سر بزیر انداخت و گفت:حال که مادر خسته شده خودم اینکار را بتنهایی انجام میدهم و بچه ها را بزرگ میکنم.من دلم نمیخواهد بچه هایم زیر دست شوند و زجر ببینند.عمو مهدی گفت:این چه حرفی است همه زن بابا ها که بد نیستند مگر ننه خدا بیامرز بد بود و بدرفتاری میکرد؟او علی را بیشتر از جانش دوست داشت و همگی این را قبول داریم.پدر سر فرود آورد و سخن عمو را تایید کرد اما آقا عماد زیر بار نرفت و گفت:من ریسک نمیکنم و این دو طفل معصوم را زیر دست کسی که نمیشناسم نمی اندازم .عمو غلام تا حرف آقا عماد بپایان رسید گفت:مجبور نیستی غریبه بگیری از آشناها یکی انتخاب کن.کسی که بتوانی به او اعتماد کنی و خیالت از بابت بچه ها اسوده باشد.هادی هم به تایید حرف عمو غلام گفت:درسته حالا باید بگردیم ببینیم چه کسی واجد شرایط است.از حرفهای آنها دلم گرفت و تاب شنیدن نیاوردم.نمیتوانستم بنشینم و ببینم که زنی را بجای پوران انتخاب میکنند.به حیاط رفتم قطره های باران روی دیوار کاهگلی بوی خوش خاک را به مشامم رساند و پای گلدان شب بو بی اختیار گریه کردم.روح من گاهی آنچنان لوس میشد که کوچکترین تلنگر بر احساس اشکم را در می آورد.صدای پایی که به حوض نزدیک میشد مرا از غم پوران رهانید و سر بلند کردم.دیدم که عماد در خود فرو رفته و غمگین بسوی آنطرف حوض پیش رفت و پیش از آنکه شیر آب را باز کند نگاه به دیده ام دوخت و از روی اسف سر تکان داد.مشتی آب برداشت و با خشم به حوض پاشید و بعد سر بالا نمود.بگمانم پسر عمو گریه میکرد.نم باران آنقدر نبود که از روی گونه چون رود جاری شود.در آن لحظه دل من با او بود و شاید هر دو آن خانه را برای تنفس تنگ میدیدیم.او هنوز به اسمان نظرداشت که من آرام آرام بی آنکه خلوت او را بر هم زنم از حیاط دور شدم.بحث هنوز هول بیماری و رنجوری زن عمو و نام عذرا و بتول خانم بود.بتول خانم بیوه زنی نازا و عذرا خانم بیوه زنی با یک پسر سیزده ساله.
    به توران گفتم:پسر عمو راضی نیست پس این چه بحثی است که تمامی ندارد.توران گفت:اما زن عمو دست بردار نیست و میخواهد هر طور شده امشب قال قضیه را بکند و کار را تمام کند.
    غیبت آقا عماد عمو غلام را وا داشت تا بدنبال مهمان رنجیده خاطر برود و با او صحبت کند.ساعتی که گذشت آن دو با هم وارد شدند و صورت هر دو خندان بود.به دستور عمو سفره انداخته شد و بر سر سفره نیلوفر تنگ بلور دوغ را شکست .داد زن عمو به هوا رفت و نیشگونی سخت از پای او گرفت که با گریه نیلوفر من بلند شدم و دست او را گرفتم و از اتاق خارج شدیم.نعیمه هم بما پیوست و هر سه نفر کنار حوض آب دست و رو شستیم و من دل نازک او را آرام کردم.بار دیگر که به اتاق برگشتیم هر دو را کنار خود نشاندم و دور از چشم زن عمو با غذا بازی کردیم.دو سه شب بعد پدر من و توران را با هم صدا کرد و هنگامیکه در اطرافش نشستیم پدر پس از کمی مکث گفت:خیال دارم بچه ها را بیاورم پیش خودمان با پدربزرگ صحبت کردم و او هم راضی است.بچه ها بشما علاقه دارند و هر دوی شما میتوانید خوب از آنها مراقبت کنید.اگر راضی باشید همین فردا با عمو مهدی و عماد صحبت میکنم و در صورت موافقت آنها ما به حیاط بزرگ کوچ میکنیم و عماد و بچه هایش میان حیاط کوچیکه.علایم نارضاتی از صورت توران به وضوح خوانده میشد.پدر با دیدن صورت او پرسید:تو موافق نیستی مگه نه؟توران پرسید:اگر خواستگار برای پری آمد چی؟آنوقت من مجبورم مسئولیت دو تا بچه را قبول کنم.
    پدر خندید و گفت:چرا پای پری را بمیان میکشی و نمیگویی خودت.اما بهر حال حرف تو درست است و مسئولیت سنگینی است ضمن آنکه جواد برای تو خوابهایی دیده .صورت توران مثل انار سرخ شد و سربزیر انداخت پدر روی سخن با من کرد و پرسید:تو چی تو هم نظر توران را داری؟
    گفتم:من حاضرم و میتوانم یکنفری بچه ها را بزرگ کنم .از چشم پدر برق شادی جهید و گفت:تو زیاد تنها نمیمانی اگر هادی ازدواج کند زن او هم میتواند کمکت کند.در ضمن ما هم هستیم .از دلگرمی دادن پدر خوشحال نشدم.در آن لحظه فکرم این بود که میتوانم با بزرگ کردن نعیمه و نیلوفر توانایی ام را بهمه نشان بدهم و دوست نداشتم کسی در اینکار کمکم باشد.آخر شب وقتی د رکنار توران خزیدم دیدم که چشم به سقف دوخته و بدون آنکه مژه بزند فکر میکند تکانش داده و گفتم:ننه هم مثل تو مرد!از حرفم روی ترش کرد و با گفتن چه لوس بیمزه پشت بر من نمود و نشان داد که خوابیده.بگمانم حرفهای پدر در خانه رویا را بروی توران گشوده بود و اگر خوب گوش میکدرم میتوانستم صدای طپش قلبش را بشنوم.
    ويرايش شده توسط محـسن ز در 2010/4/04 در ساعت 11:45 PM دليل: اصلاح فونت
    و خداوند خطاب به حضرت داوود ع فرمود :"اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند

  8. تشكرها از اين پست


  9. #5
    عضو فعال آواتار samaneh66
    رشته
    مهندسی برق
    تاريخ عضويت
    2009/7
    محل سكونت
    همه جای ایران سرای من است
    امتیاز
    4546
    پست ها
    2,244

    پيش فرض

    در یک غروب غم انگیز جمعه جواد وارد شد.تنها بود و همسرش را صبح بخانه پدرش برده بود و خودش تنها آمده بود.شاید گمان میکرد هنوز سایه مادر در خانه است و همسرش را می رنجاند.پسرش را هم نیاورده بود نا م پسرش نادر بود و به زعم خودش گوهری نادر داشت.او به نادر و به استعداد فزون پسرش فخر میکرد و پدر را میخنداند.گوشهای پدربزرگ خوب نمیشنید و جواد مجبور بود هر سخن را دو بار تکرار کند تا پدربزرگ درک کند.جواد نیلوفر و نعیمه را نوازش کرد اما از تعریف پسرش دست نمیکشید.میدیدم که نعیمه هر واژه که از دهان جواد بیرون می آمد می بلعد و با نگاه متعجب گاه بمن و گاه به جواد مینگرد و حتما از خود میپرسد این موجود زمینی است یا که از ماه بزمین آمده است.میدیدم که این چند سال دوری از جواد مرد دیگری ساخته و چرب زبانی همسرش فائزه در او هم رسوخ کرده است و جای تعجب این بود که پدر حتی یکبار حرف او را قطع نکرد و سراپاگوش به غلو کردن های جواد داده و گاهی هم سر فرود می آورد و حرف او را تایید میکرد.تایید پدر بیشتر موجب حیرتم میشد چرا که او حتی یکبار هم نوه اش را ندیده بود تا حرف جواد را تایید یا تکذیب کند.در درون قلبم بدنبال اثر مهر میگشتم و چون نیافتم نشستن و گوش کردن را بی ثمر دیدم و رو به حیاط نهادم.اما بر خلاف من توران از شادی مشت بر سینه میکوبید و با کلام فدایش شوم احساس خود را بروز میداد.
    لب حوض نشستم و فکر کردم چرا پدر از حرفهای جواد دهانش باز مانده و آب افتاده است؟آیا حس دوست داشتن آنها به مرز انفجار رسیده و این حس در وجود من خمود در خواب قیلوله خمیازه میکشید؟تدبیر چه بود؟با آنها به ولوله برخیزم و دل بدست آرم یا آنکه زبان مدح و ثنا فرو بندم و حقیقت بین باشم.جواد پرسیده بود کجا میروی و من بشوخی گفتم میروم گچ درست طاق ترک برداشته.
    شنیدم که پشت سرم میگفت:غلط نکنم پا جای پای مادر گذاشته زبانش تلخ و گزنده است.
    وقتی توران بر سر سفره عقد دوست برادر نشست فهمیدم که تملق همه جا هم بد نیست .با پیمانه ای بیشتر شکر میتوان لبها را بر هم دوختو تاج بر سر نهاد.اما چه کنم که تلخی راستی به مذاقم بیشتر خوش آمد.نادر را دیدم پسری لوس و ننر که از تربیت عاری بود و خون سپاهیگری و نظم پدر در رگهایش جاری نبود.هر چه میخواست فی الفور آماده بود و هر چه میکرد هیچکدام منع نبود.ماهی قرمز حوض کاشی در دستهای تپلش جان میکند و صدای خنده مادرش تا آنسوی حیاط می آمد.ببینید پسرم چه شجاع است و از ماهی نمیترسد.آفرین نادر ولش نکن .کبوتر پاپری وقتی به اتاق رفت پر داشت اما وقتی خارج شد بال پرواز نداشت.بگذریم که خشم در فرو بستن چشم آرام شد.گفتی که پاپری از روز ازل بال نداشت و حوض کاشی تعداد ماهی هایش جفت نبود.دو کودک گریان را از صحنه جنایت دور کردم و با خود به اتاق بردم تا شاهد قساوت پسر دایی نباشند .نیلوفر سر در سینه ام فرو برده بود و میگفت:دیدی خاله ماهی مرد دیدی پاپری دیگه پر نداشت.چشم گریانش را بوسیدم و گفتم:مهم نیست پاپری بر نو در می آورد و ماهی ها هم دوباره تخم ریزی میکنند.نعیمه گفت:وقتی ماهی جان میداد حس کردم که خودم دارم جان میدهم.دیدی خاله چه بالا و پایین میپرید و میخواست هر طور شده از دست نادر فرار کند.گفتم:بیایید فراموش کنیم و به چیزهای خوب فکر کنیم .شنیدم که پشت سرم کسی گفت:منهم موافقم!صدای پسر عمو عماد بود که بدنبالمان آمده بود .پسر عمو پرسید:اگر بچه ها را برای هوا خوری بیرون ببریم آقا جواد بدش نمیاید؟گفتم:آنچه فکر میکنی درست است انجام بده و به فکر خوش آمدن یا بد آمدن دیگران نباش .از حرفم خنده اش گرفت و فهمید که بی اندازه عصبی هستم با گفتن پس آماده شوید بیورن میرویم ما را گذاشت و بطرف حیاط بزرگه راه افتاد.از خانه که بیرون میرفتیم صدای پدر را شنیدم که از وسط حیاط کوچیکه گفت:دیر نکنید و برای شام برگردید نادر تحمل گرسنه ماندن را ندارد.
    نمیدانم چرا لج بازی ام گل کرد و پس از آنکه بچه ها را در پارک گرداندم رو به عماد کردم و پرسیدم:بما شام نمیدهی؟متعجب نگاهم کرد و گفت:اما عموجان و بقیه منتظرند تا ما برگردیم.گفتم:میتوانند منتظر نمانند و شامشان را بخورند.گفت:پس جواب عمو و بقیه با شما .من و بچه ها پیش افتادیم و پسر عمو هم بدنبالمان حرکت کرد.وقتی از رستوران خارج شدیم اگر نیلوفر خوابش نگرفته بود ترجیح میدادم که باز هم در خیابانها گردش کنم تا اینکه بخانه برگردم و باز هم شاهد لوس بازی برادر و پسرش باشم.
    در حیاط کوچیکه را که باز کردیم سکوت بر همه جا حاکم بود اول گمان کردم که مهمانان رفته اند و پدر و پدربزرگ نیز خوابیده اند.اما بعد از اینکه پسر عمو از حیاط برگشت گفت:همه دارند شام میخورند بگمانم عنایت هم اینجاست چون صدایش مثل شیپور بلند است.نعیمه و نیلوفر را خواباندم و پس از اطمینان از خواب رفتن آنها راه حیاط بزرگه را در پیش گرفتم.احساس میکردم که پسر عمو میترسد و با تردید قدم بر میدارد.قدمهایم را سریع کردم و گفتم:من توضیح میدهم و جلوتر از او وارد حیاط بزرگه شدم.پسر عمو که نمیخواست من گمان ترسو بودن او را داشته باشم خودش را بمن رساند و گفت:اگر سوال کردند من خودم پاسخ میدهم لطفا شما هیچ نگویید.من خود را برای هر گونه حمله از طرف دیگران آماده کرده بودم اما برخلاف تصورم هیچکس بازخواست نکرد و تنها عنایت بود که پرسید:بچه ها کجا هستند؟دور از سفره نشستم و گفتم:خوابشان می آمد خواباندمشان.به لحن قاطع ام هادی لبخند زد و یواشکی چشمکی زد که فهمیدم پیش از آمدن ما جر و بحثی رخ داده.در جمع کردن سفره به فائزه کمک کردم و هنگامیکه دو نفری تنها در آشپزخانه بودیم با لحنی تمسخر آلود پرسید:خوش گذشت؟خیلی سعی کردم ارام بگویم جای شما خالی بود اما او ول کن نبود باز هم پرسید:کجا رفته بودید؟نگاهم را به صورتش دوختم و گفت:اول رفتیم سینما و بعد هم رفتیم پارک و آخر سر هم رفتیم رستوران شام خوردیم و برگشتیم.آشکارا دیدم که رنگش پرید و با گفتن به به سینما هم که میروی نشان داد که پا را از گلیم خود درازتر کرده ام و شاید هم فکر میکرد که سقوط کرده ام.سینی چای را برداشتم و از آشپزخانه بیرون آمدم نمیدانم چرا دروغ گفته بودم که به سینما رفتیم شاید میخواستم به این وسیله او را بسوزانم یا چیز دیگر...بهر حال دروغ را گفته بودم و میبایست عواقب وخیم آنرا تحمل کنم.همان شب وقتی مهمانها رفتند واقعیت را برای پدر گفتم و به او گفتم که دلم نمیخواست دروغ بگویم اما نمیدانم تحت چه احساسی اینکار را کردم .پدرم خندید و گفت:رفتار و حرکاتت درست شبیه مادرت است و منهم با جواد موافقم که تو داری پا جای پای مادرت میگذاری .به طعنه گفتم:و حتما دیری نمیگذرد که منهم دیوانه و مجنون میشوم.اخم پدر درهم رفت و گفت:مادرت از عشق پوران دیوانه شد و در خانواده او هیچکس دیوانه نبود.دفاع پدر از مادر بغض رادر گلویم نشاند و بی اختیار اشکم را در آورد.
    فردای آنشب وقتی زن عمو به اتفاق فائزه وارد حیاط شدند من پشت شمشادها نشسته بودم و کتاب میخواندم.آنها را دیدم و پی شخود فکر کردم که فائزه بیشتر بمن نزدیک است یا به زن عمو و در آنحال نسبتش را با عماد بخاطر آوردم و دلم گرفت.فائزه برای یکی خواهرزاده و برای دیگری دختر خاله و در آخر زن برادر من بود.زن برادری که هرگز با او نتوانسته بودم رابطه دوستانه برقرار کنم و این را خودش هم فهمیده بود .زن عمو و فائزه یکسر به حیاط بزرگه رفتند و در اتاق پدربزگر را کوبیدند.کنجکاو شده بودم که بدانم آنها چه خیالی دارند و چه میخواهد بگویند.آرام آرام و پاورچین پاورچین خود را پشت در اتاق پدربزرگ رساندم و به گوش ایستادم.تعارفات معموله خسته ام کرده بود و بیم آنرا داشتم که یکی از بچه ها سر برسد و رسوایم کند.صدای بچه ها از اتاق کوچیکه می امد که بازی میکردند و صدای جیغشان بگوش میرسید.برای آنکه مطمئن شوم بچه ها به حیاط بزرگه نیامده اند مجبور بودم سرک بکشم و نگاه کنم و همین کار موجب میشد تا بعضی از حرفهای آنها را نشنوم.بار آخری که سرک کشیده و بگوش ایستادم شنیدم که زن عمو میگفت:آقا بزرگ عماد از شما حرف شنوی دارد و هز چه شما بگویید گوش میکند.فائزه با خواهرش صحبت کرده و او حاضر است زن عماد شود شما که برای آقا جواد پا درمیانی کردید برای عماد هم بکنید و خیال همگی مان را راحت کنید .پدربزرگ با صدای بلند پرسید:چی چی و خالی کنم؟زن عمو با صدای بلندتر گفت:آقا بزرگ خالی نه راحت کنید.باز هم پدربزرگ پرسید:به کی حالی کنم؟این بار فائزه سخنگو شد و با صدای بلند نیت زن عمو را برای پدربزرگ گفت.لحظه ای طول کشید تا صدای پدربزرگ آمد که گفت:چرا به علی نمیگویید؟علی هم میتواند او را راضی کند .زن عمو تقریبا فریاد میکشید گفت:علی آقا بجای خود اما شما هستید که میتوانید کار را تمام کنید.پدربزرگ گفت:باشد باشد هم امشب با او حرف میزنم گفتید که آن زن کیست؟
    فائزه گفت:خواهر من است آقا بزرگ همان که شما اسمش را گذاشته بودید فین فینی.صدای خنده بلند پدربزرگ را شنیدم که گفت:هان حالا یادم آمد که تو دماغی حرف میزد و صورتش پر از آبله بود درست میگویم؟صدای ناراحت فائزه از افشاگری پدربزرگ بگوش رسید که گفت:بله همان است.زن عمو دنبال حرف فائزه را گرفت و گفت:پس آقا بزرگ یادتان که نمیرود من روی نفوذ شما حساب میکنم.پدربزرگ با گفتن باشد باشد درخواست زن عم را پذیرفت.من آنچه را که باید میفهمیدم فهمیدم و باز هم دزدانه خود را به حیاط کوچیکه رساندم و اینبار وانمود کردم که تازه وارد حیاط بزرگه میشوم.چون دیدم که زن عمو و فائزه از پله اتاق پدربزرگ پایین می آیند .آنها چشمشان که بمن خورد هر دو با لبخند بسویم آمدند و زن عمو ضمن بوسیدن صورتم گفت:وقتی مادر زدیم نعیمه در را برویمان باز کرد و شما را ندیدیم کجا بودید؟
    جواب ندادم و با گفتن چرا نمیفرمایید توی اتاق تعارفشان کردم اما فائزه گفت:ما باید برویم برای امر مهمی آمده بودیم آقا بزرگ را ببینیم که دیدیم.گفتم:خیر باشد انشاالله.زن عمو سرش را بیخ گوشم آورد و گفت:اگر خدا بخواهد بزودی زحمت تو کم میشود و بچه ها مادر دار میشوند .با گفتن مبارک است چه بهتر از این در کنار آنها براه افتادم.مقابل در اتاق ایستادم و دستی از محبت بر سر نادر کشیدم و تا نزدیک در حیاط بدرقه شان کردم.اتاق بهم ریخته و مغشوش بود و به نعیمه گفتم:این چه وضع اتاق است؟گفت:نیلوفر و نادر اینکار را کردند من بی تقصیرم.با حرص بالش و متکاها را جمع کردم و با فریاد گفتم:بزودی وقتی زیر دست زن بابا...حرفم را خوردم و بقیه حرفم را تمام نکردم.از حرفی که نزدیک بود بر زبان آورم خجل زده شدم و در حالیکه گریه میکردم نشستم و هر دو بچه را در آغوش کشیدم و بخود نهیب زدم این چه کاری بود که میخواستی بکنی چطور دلت آمد با نیش زبان قلب این دو بچه را بلرزانی .احساس گناه آنقدر شدید بود که از شرمساری آنها را بوسیدم و گفتم:مرا ببخشید .میدیدم که هر دو بچه مات و متحیر مانده اند و نمیدانند مرا به چه خاطر باید ببخشند.بخود آمدم و ضمن خندیدن ظاهری گفتم:بچه ها خاله خسته شده و بی جهت بر سرتان داد کشید.نعیمه خندید و گفت:اما خاله جان من و نیلوفر تقصیر داریم و شما...نگذاشتم جمله اش را تمام کند و با گفتن خوب دیگر تمام شد بیایید برویم وسایل سفره را آماده کنیم خود را رهانیدم و به آشپزخانه پناه بردم.در انتهای احساسم چیزی میجوشید که گاز متصاعد از آن راه نفسم را بند می آورد.نمیخواستم بپذیرم که در اوایل کار کنار گذاشته میشوم و دیگری مسئولیتم را میپذیرد.من تا بدین جای کار خوب پیشرفته بودم و هیچکس از نحوه تربیت و اداره کردن بچه ها ایراد نگرفته بود.حتی عمار که بیش ازدیگران نسبت به نحوه تربیت بچه ها سخت گیر بود و انضباط را سر لوحه تعلیم و تربیت قرار میداد از کارم راضی بود و این رضایت را با گفتن دختر عمو کاش معلم میشدی چون خوب تربیت میکنی ابراز میکرد.آن شب بخصوص کج خلق و عصبی بودم و شام را سوزاندم.گریه ام در گوشه آشپزخانه بخاطر سوختن شام نبود بلکه چون مادر بدنبال بهانه بودم تا خود را سبک کنم.بیچاره پسر عمو عماد فکر کرد گریه ام به علت نداشتن شام است و با گفتن چیزی نشده دختر عمو میروم بیرون شام میگیرم دلداریم داد.سر سفره پدر به شیطنت گفت:چه قیمه خوشمزه ای خیلی میباسیت وقت صرف پختن کرده باشی.
    به نگاه رنجیده ام خندید و پدربزرگ گفت:حالا که یک کدبانو داریم شاممان میسوزد وای به وقتی که دو کدبانو در خانه داشته باشیم آنوقت ببین چه میشود.پدر که میدانست پدربزرگ بی جهت مثال نمیآورد رو به او کرد و پرسید:خبری شده؟پدربزرگ ملاقات صبح را بی هیچ کم و کاستی تعریف کرد.میدیدم که صورت پسر عمو گاه سرخ میشود و گاه برنگ دیوار در می آید.حرف پدربزرگ که بپایان رسید با گفتن باز هم شروع شد رو به پدر کرد و گفت:نمیدانم چرا دست از سرم بر نمیدارند هر کس که جنس بنجل دارد میخواهد بمن قالب کند.پدر دست روی شانه اش گذاشت و گفت:اما زن جنس نیست عمو جان.به مادرت حق بده که نگران تو و بچه ها باشد.اما سپر عمو سر تکان داد و گفت:این نگرانی بی جهت است چرا مادر نگران عمار نیست و برای او کاری نمیکند.پدر گفت:از کجا میدانی به فکر او نیست از پدرت شنیدم که خیالاتی دارد اما اول میخواهد ترا سر و سامان بدهد و بعد به عمار برسد.پسر عمو خندید و گفت:آنها فراموش کرده اند که من دیگر بچه نیستم و میتوانم زندگی ام را اداره کنم .پدربزرگ که بخوبی حرفهای عماد را شنیده بود گفت:مادرت از پری برای عمار خواستگاری کرده و میخواهد خیالش از بابت بچه های تو راحت باشد.آه بلند پسر عمو را همه شنیدیم و پس از لحظه ای کوتاه گفت:من مانع سعادت پری خانم نمیشوم .از این بابت متاسفم راستش...راستش نمیدانستم وگرنه با قاطعیت حرف نمیزدم.آنگاه صورت رنگ باخته اش را به صورتم دوخت و گفت:برای بچه ها نگران نباشید من...من میتوانم از آنها مراقبت کنم.
    نمیدانم آنهمه گستاخی را از کجا آورده بودم که در کمال خونسردی گفتم:جواب من به این خواستگاری نه است و من نمیخواهم ازدواج کنم.این را گفتم و آرام و مصمم از در اتاق خارج شدم.مزه دهانم گس بود گویی خرمالویی کال جویده باشم .نفرت دیرنه مادر از زن عمو بمن سرایت کرده بود و میخواستم در مقابلش قد علم کنم و به خواسته اش نه بگویم.همانطور که مادر دوست داشت و با زبان بی زبانی و با رفتار سردش زن عمو را از قله غرور به زیر میکشید و بی اعتنا از کنارش میگذشت.خاطرات کودکی یک به یک از مقابل چشمم رژه میرفتند .پوران و قهرش عارض شدن درد زایمان و خونسردی او پشت در اتاق زایمان گریه مصنوعی اش در ختم مادر و صدها خاطره نامیمون دیگر که به آنی بیادم آمد و موجب شد سراپای وجود را نفرت فرا بگیرد.روی ایوان حیاط کوچیکه ایستادم و به تاریکی باغچه چشم دوختم صدای شیون مادر گویی دیروز بود کهد ر همین حیاط پیچیده بود و با ناخن صورتش را میخراشید.همین درخت چنار بود که ضرب سر مادر را بر خود تحمل کرد و از شاخه برگ فرو ریخت.آه چطور میتوانم آه و اشک مادر را فراموش کنم و بعنوان عروس قدم بخانه دشمنش بگذارم.نه این غیر ممکن است .صدای پسر عمو بگوشم رسید که گفت:میخواهم با شما صحبت کنم .پسر عمو روی پله اتاق ننه نشست و گفت:با من صادق باشید همانطور که همیشه بوده اید.بمن بگویید آیا بخاطر بچه هاست که نمیخواهید قبول کنید؟محکم گفتم:نه بخاطر بچه ها نیست مطمئن باشید.پسر عمو گفت:عمار جوان خوبی است و میتواند شما را خوشبخت کند و ...
    میدانم که میتواند اما من نمیخواهم.
    میتوانم بپرسم چرا قبول نمیکنید؟
    نه نمیتوانید سوال دیگری دارید؟پسر عمو بلند شد و با گفتن مرا ببخشید فضولی کردم در اتاق را باز کرد و پیش از آنکه وارد شود لختی صبر کرد بگمانم میخواست باز چیزی بگوید یا بپرسد منصرف شد و بدون شب بخیر وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست.پس از حرف زدن با پسرعمو احساس سبکی میکردم.مثل این بود که تمام حب و بغضم را در آن چند کلام کوتاه گفته و فرونشانده بودم وقتی بطرف حیاط بزرگه راه افتادم با صدا خندیدم و به مادر گفتم:تو ه
    و خداوند خطاب به حضرت داوود ع فرمود :"اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند

  10. تشكرها از اين پست


  11. #6
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    Flower

    عصر پنجشنبه پاییزی بود که عمار با همسرش از در وارد شد.دختری سفید روی و قد بلند با رنگ چشمی میشی که زود مهرش بر دلم نشست و مهربانانه در آغوشش کشیدم.او را تا به آن ساعت ندیده بودم چرا که د رمراسم عقد و عروسی او حضور نداشتم و به سرماخوردگی دچار شده بودم.سرماخوردگی که فقط با دو عطسه همراه بود و هیچ عارضه دیگری بهمراه نداشت.در خانه عمو غلام بیتوته کردم و خانه را بدست زن عمو و مهمانانش سپردم .عمو غلام برای اولین بار پرده از تلویزیون برداشت و برایم روشن کرد تا تنهایی را حس نکنم و نمیدانست با این کارش چقدر مسرورم کرد.عمو هنگام خروج طرز روشن و خاموش کردن و تغییر کانال را یادم داد و سفارش کرد که مراقب باشم و سپس ازدر خارج شد.دیگران فکر میکردند که من در تب سرماخوردگی میسوزم و بهمین دلیل در جشن حاضر نیستم.حال آنکه بیش از آنها شاد بودم و جشن یک نفره ای داشتم.همسر عمار چون خود او آموزگار است که موجب شد بیشتر از او خوشم بیاید و برایش احترام قایل شوم.آنها برای عیدات پدربزرگ که در بستر بیماری خوابیده بود آمده بودند و من آنها را به اتاق پدربزرگ بردم که چون خواب بود ترجیح دادند بیدارش نکنند و مهمان اتاق ما شوند.بچه ها در اتاق حیاط کوچیکه مشق مینوشتند و حق نداشتند تا تکالیفشان تمام نشده از در اتاق خارج شوند.هر دوی آنها از پشت شیشه پنجره عمو را دیده بودند و میدانستند که مهمان داریم.پسر عمو پرسید:بچه ها نیستند؟و من گفتم:چرا هستند اما مشغول درس و مشق هستند .پسر عمو رو به همسرش کرد و گفت:هر دو برادرزاده من بسیار ساعی و کوشا هستند و پری خانم خوب تربیتشان کرده سال گذشته هر دو شاگرد ممتاز شدند .شکوفه با دیده تحسین بر من نگریست و گفت:وصف شما را بسیار شنیدم و خوشحالم از نزدیک ملاقاتتان کردم.آقای سلیمانی عقیده دارد که شما معلمی دلسوز و مهربانی برای بچه ها میشدید اگر آموزگار بودید.خندیدم و گفتم:اما من صبر و شکیبایی لازمه را ندارم و برخلاف تصور پسر عمو معلمی اخمو و ترشروی میشدم.شکوفه با گفتن شکسته نفسی نکنید نگاهی به ساعت دستش انداخت و از پسر عمو پرسید:زحمت را کم کنیم.پسر عمو هم بلند شد و از دعوت من برای شب ماندن با گفتن باشد وقتی که حال پدربزرگ خوب شود گذشتند.هنگام جدا شدن پسرعمو در اتاق بچه ها را باز کرد و حالشان را پرسید و پس از بوسیدن آنها با گفتن خاله را اذیت نکنید خداحافظی کردند و رفتند.
    کلاغها قار قار میکردند و دو مرد آشپز دیگ سیاه را لب حوض میساییدند و دو مرد دیگر بر دیوار کتیبه میکوبیدند.خانه سیاه پوش شده بود و آدمهایش نیز سیاه بر تن داشتند.پدربزرگ را صبح زود روی اماری از خانه بیرون برده و در آرامگاهش بالای سر همه بخاک سپرده بودیم.باد بوی هیزم را همه جا پخش کرده بود و دود هیزمی تر چشم را میسوزاند.گروه مردان فامیل در حیاط بزرگه پراکنده بودند .حیاط کوچیکه زنانه بود و اشپزها هم در همین حیاط بساط داشتند.همیشه همینطور بود چه عزا و چه د رعروسی حیاط کوچیکه زنانه بود و حیاط بزرگ مردانه فکر میکردم که کوچک شده ام و از خود میپرسیدم:چرا کوچیکه زنانه باید باشد؟حال آنکه تعداد زنان بیشتر بود.در میان آمد و شد در هیاهوی بظاهر گریه که فقط صدای جیغ می آمد و اشکی برگونه کسی جاری نبود.من به این فکر افتادم که حقم پامال شده است.در فرصتی که پدر را یافتم با خشم فریاد کشیدم:بابا مردان را روانه کنید حیاط کوچیکه جا برای زنها کم است پدر بهت زده نگاهم کرد و دستم را گرفت و کناری کشید و پرسید:تو چت شده پری چرا جیغ میکشی؟روی زانو نشستم و گفتم:هیچی نشده جای ما زنها کم است.پدر گفت:فهمیدم حالا پاشو تا ببینم چه باید بکنیم.در آن لحظه پدر نپرسید اتاق همان است که بود چیزی تغییر نکرده چرا در موقع ختم ننه و پوران و مادر کافی بود چرادر موقع عروسی جواد و عماد و عمار کافی بود اما حالا تنگ شده است؟شاید بی حوصله بود یا اینکه نمیخواست با من بحث کند.سر سفره انداختن جاها عوض شد و مردان به حیاط کوچیکه کوچیدند و تا شب هفت بهمان صورت باقی ماند.پس از مراسم شب هفت وقتی مهمانان غریبه رفتند عمو مهدی گفت:از بس دود هیزم خوردم سینه ام میسوزد.من به تمسخر گفتم:همیشه شعبان یکبار هم رمضان.عمو لبخند زد و گفت:باید میفهمیدم کار جابجایی کار توست.عنایت دنبال حرف پدرش را گرفت و گفت:مگر کس دیگری جز دخترعمو پری شهامت جابجایی دارد؟دیدم که پسرعمو عماد لبخند زد و تایید کرد.این اولین لبخند بعد از ماجرای آنشب بود که با من قهر کرده بود و این را از حرکاتش دانسته بودم و حالا با این لبخند میخواست بگوید آشتی.من نخندیدم تا بداند که من بیهوده نه قهر میکنم و نه به لبخندی آشتی میکنم.نمیدانم چه دیده بود که با صدا خندید و نگاه عتاب آمیز عمو مهدی را برای خود خرید.در همان شب صندوقچه سیاه از پشت پرده بیرون آورده شد تا متن وصیت نامه قرائت شود.متنی بود قطور که بیشتر درد دل بود تا وصیت نامه.پدربزرگ از مرگ ننه و پوران آغاز کرده بود از جوانمرگ شدن پوران از اینکه حسرت عروسی فرزندانش را بگور برد.از ننه که هرگز مزه بچه دار شدن را نچشیده اما از بچه هایش مخصوصا علی مثل فرزندی مراقبت کرده بود.از عروسش مریم که هیچکس جز ننه و خود او نمیدانستند دختر یتیم خانزاده ای را به عروسی گرفته اند و در آخر به عماد رسیده بود که میخواست با گذشت و ایثار فرزندانش را بزرگ کند .پدربزرگ برای عماد نوشته بود من بعد از پوران هیچ زن و دختری را مناسب تو نیافتم که بتواند غمخوارت باشد.حتی دختر خاله فین فینی ات را که فائزه خانم و مادرت در نظر گرفته اند نپسندیدم و بهمین خاطر هم پا در میانی نکردم و مادرت را رنجاندم.حالا بتو میگویم که چه کسی را مناسب تو میدانم .دوست ندارم که بگویی چرا تا زنده بودم از او اسمی نبردم اینکار علت داشت و علت آن این بود که نمیخواستم از نفوذم استفاده کنم چرا که بخوبی میدانستم تنها کسی که در مقابلم قیام میکند و حرفم را نمیخرد هم اوست.حالا خوب فکر کن و ببین او کیست که شهامت و جسارت مردان را دارد.اگر توانستی موافقتش را جلب کنی بدان که تا آخر عمر خوشبخت زندگی میکنی .عمو مهدی به اینجای وصیت نامه که رسید سکوت کرد.
    عنایت بی اختیار گفت:دختر عمو پری!منظور پدربزرگ دختر عموست!دیدم که همه نگاهها بر من دوخته شد از شدت خشم نزدیک به انفجار بودم و میخواستم اتاق را ترک کنم که پدر دستم را گرفت و محکم فشرد تا بنشینم.عمو مهدی ادامه داد:برای این دو در صورت موافقت به ازدواج حیاط کوچیکه را به رسم هدیه میبخشم و دیگران میتوانند حق الارث خود را از فروش حیاط بزرگه و اموال منقول بردارند.من کلیه طلبهایم را به بدهکاران میبخشم و از وارثان خود میخواهم که از آنها حقی طلب نکنند.باشد که با رضایت آنها خداوند از گناهانم درگذرد و مورد عفو قرار گیرم.
    گونه هایم از شدت خشم میسوخت و میخواستم فریاد بکشم و وصیت نامه را ریز ریز کنم پدربزرگ مرا از پای درآورده بود و خودش میدانست که با این وصیت نامه مرا هم زیر نفوذ قرار داده و برایم خط مشی تعیین کرده.از اتاق بیرون زدم و بین شمشادها نشستم و گریستم.او با خواسته اش خط بطلان بر باور من و مادر کشیده بود و بدینگونه خواسته بود بفهماند که زن عمو زن خوبی است و مادر و من در قضاوت اشتباه کردیم.ای کاش پیش از مرگ پدربزرگ میدانستم که چه خوابی برایم دیده و آنوقت تمام خاطرات گذشته را مو به مو برایش شرح میدادم و وادارش میکردم اگر فراموش کرده بیاد آورد و آنوقت بگوید که ایا باز هم راضی است من عروس این عفریته شوم؟آه پدربزرگ اگر تمام میراثت را هم بمن میبخشیدی محال بود که تن به این خفت و خواری بدهم.به صدای زن عمو که کسی را محاطب قرارداده بود گوش دادم تا ببینم چه میگوید و مخاطبش کیست.شنیدم که گفت:از خدا بخواهد که همسرت شود چه کسی حاضر است با یک دختر ترشیدهدر خانه مانده ازدواج کند؟آنقدر زبانش تلخ است که خواستگاران بیچاره را فراری داده من اگر بخاطر مصالح فرزندانت نبود هرگز به این وصلت رضا نمیدادم اما چه کنم که پای آینده بچه هایت در میان است و مجبورم خون دل بخورم و سکوت اختیار کنم.صدای پسر عمو عماد آمد که گفت:مادر اینگونه در مورد او قضاوت نکن بر خلاف نظر شما منهم مثل پدربزرگ عقیده دارم که او هر مردی را میتواند به آسانی خوشبخت کند.او دختر با لیاقت و با کفایتی است که همه باور دارند.در ضمن ترشیده و در خانه مانده هم نیست و بیش از دیگران شما خود اقرار کرده اید که پری از توران و پوران زیباتر و جذابتر است و این را هم خوب میدانید که چرا او به خواستگارانش پشت کرد و حتی به عمار جواب مثبت نداد.او از ترس زیر دست شدن خواهر زاده هاش دست از آینده خود کشید من قدر فداکاری او را میدانم و تا عمرم باقی است خود را مدیون او میدانم.شما که مادر من و مادربزرگ بچه های من بودید چنین فداکاری را نکردید و از راحتی خود نگذشتید این ب یانصافی است که چشم بر گذشت و فداکاری او ببندیم.زن عمو با گفتن بس کن دیگر عماد را از سخن گفتن بازداشت و خود ادامه داد:بهر حال با این وصیت نامه که پدربزرگت نوشته آینده تو و بچه هایت بدست اوست و باید هر طور شده موافقتش را جلب کنی تا همسرت شود در غیر اینصورت تکلیف این خانه نامعلوم میماند.صدای عمو مهدی می آمد که پرسید:حرفتان تمام نشد خوابم گرفته.وقتی هنوز تکلیف پسرت معلوم نیست من میگویم که صلاح نیست برویم ومن و شما میتوانیم با کمک هم دل پری را نرم کنیم و رضایتش را جلب کنیم.صدای خنده عمو بلند شد و گفت:پری را هیچکدامتان مثل من و پدربزرگ نشناختید او دختری است که تحت تاثیر زبان چرب و نرم رام نمیشود و تا خود نخواهد رضایت نمیدهد.نه خودت را خسته کن و نه مرا آلاخون والاخون کن.زن عمو با همان لحن گفت:امتحانش که ضرر ندارد منهم آدمی نیستم که زود میدان را خالی کنم خواهی دید که برد با کیست.
    عمو بار دیگر خندید و گفت:من از همین حالا بتو میگویم که برد با پری است و تو بیخود خودت را خسته میکنی.
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  12. تشكر از اين پست


  13. #7
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    Flower

    از صدای قارقار کلاغها دیده باز میکنم و به سیر حیاط خزان زده میروم.از آن دورها بوی باران میاید که نسیم خنک صبحگاهی با خود بهمراه آورده است.بگمانم در حیاط کوچیکه باران میاید.وای کاش آنقدر ببارد که بشود درخت فریب و ریا را در آن شست و روی طناب صداقت آویخت.چهره خویش در آب مینگرم موهای پریشانم خیسی لب پاشویه را لمس میکند و خمیازه ام با پرش ماهی به هوا نیمه راه میماند.پدر زودتر از من به نماز ایستاده.مشتی آب بر صورتم میزنم تا طراوت را با پوست اشنا کنم اما احساس میکنم که دلم از این تنگنا گرفته و مبارزه را آغاز نکرده.خستگی اش را احساس میکنم .صدای پدر میاید دخترجان عجله کن نمازت رفت.واژه ها را به ردیف میخوانم اما سخنی که بدون کلام بر قلب میرانم ارامم میکند.او میداند و من میدانم.جنون مادر گاهی سر سجاده عیان میگردد.با صدای عمو که میگوید:بیدارید؟پدر چفت در را باز میکند .بوی خوش نان وارد اتاق میشود و خودش کنار در جا خوش میکند.به سلامم شوخ پاسخ میدهد و در صورتم دنبال چیزی میگردد پدر میگوید:بچه ها را هم صدا میکردی؟
    عمو میگوید:بیدارند و دارند آماده میشوند.از خودم میپرسم:امروز چند شنبه است؟عمو مهدی چایش را شیرین کرد و با نان و پنیر تبریز نوش جان کرد .زن عمو انروز مهربانی میکرد و از صبح زود اتاقهای حیاط کوچیکه را خانه تکانی میکرد و از شلختگی مردان گاه به گاه شکایت میکرد .میدانستم روی سخنش با من است و میخواهد زبانم را به حرف باز کند.اما من تنها به لبخندی نه کلام پاسخ میدادم.توی ایوان حیاط بزرگه بشقابهای چینی رادسته دسته روی هم میچیدم.از یک دست چینی یکی و از دسته دیگر دو تا گم شده بود یا بهتر بگویم شکسته بود.چینی گل قرمز جهیز مادر بود .نزدیک ظهر بود که زن عمو به اتاق آمد و با گفتن خسته نباشی به مخده لم داد و گفت:وقت ناهار بیا حیاط ما عنایت و آقا غلام هم می ایند.گفتم:خیلی ممنون کار دارم.داشتم بادستمال قاب اینه را پاک میکردم .بلند شد و کنارم ایستاد و نقش صورت هر دوی ما در اینه پیدا بود و به نقش صورتم خندید و گفت:تو عروس خوشگل منی خودتو خوب ببین .چون بعد از چهل پدربزرگ صورتت تغییر میکنه ابروهای پر پشت دیگر مد روز نیست ابروهای شمشیری و قیطانی مد شده.باید از قد موهات هم کم کرد تا رو شونه ات باید کافی باشه.اگرم دوست داشته باشی فر میزنیم.فر شش ماهه باید بهت بیاد.یک دست لباس سفید بلند با تو اورگانزا باید بدم برات بدوزند یا اینکه از بازار میخریم .به گردن بلندت یک خفتی(نوعی گردنبند از طلا یا جواهر که دور گردن میچسبد و روی سینه نمیافتد)با دور اشرفی چطوره خوشت می آید؟
    گفتم:فکر نکنم.اخمی زود گذر پیشانی اش را چین داد و بزور لبخند زد و ادامه داد:باشه هر چی خودت دوست داری میگم عماد بخره.سلیقه تو با همه فرق میکنه من همیشه میگم پری یک سر و گردن با همه فرق میکنه و واقعا تافته جدا بافته هست.تو اگر مثل توران بودی یا حتی مثل فائزه به ارواح پدرم نمیگذاشتم عماد به وصیت نامه عمل کنه و دندان حیاط کوچیکه را میکندم و دور میانداختم.اما خدا رحمت کنه آقا بزرگ را که انگشت روی تو گذاشت.دست من خسته شده بود از بس که کهنه را دور قاب اینه گردانده بودم.زن عمو به خیال اینکه خامم کرده از جلوی اینه رد شد و گفت:زودتر بیا یک چیزی هست که میخوام نشونت بدم.اینرا گفت و از اتاق بیرون رفت همانجا زیر طاقچه نشستم و از آن همه ریا حرصم گرفت.باران گرفته بود ولباس سفید پدر بدست باد به هوا پرواز کرد .دویدم تا از سقوط سپیدی به آلودگی خاک مانع شوم که دیدم لباس روی برگهای خیس شمشاد جا خوش کرد.پیراهن را زیر و رو کردم تا شاید اثری از لکه بر آن مشاهده کنم .زن عمو از طاق نصرت گذشت و با لحنی شماتت آمیز پرسید پس چرا نمیایی؟تا بچه ها نیامده اند میخواهم نشانت بدهم.پشت سر او براه افتادم حیاط کوچیکه از تمیزی برق میزد و سرپایی پسر عمو به دیوار تکیه داشت.بوی خوش قرمه سبزی توی حیاط پیچیده بود .تو دلم گفتم زن عمو خوب میداند چه کند.تو اتاق نه توی ایوان ایستادم.در خیالم ننه را دیدم با چارقد سفید که بمن میخندد.زن عمو گفت:بیا تو یخ کردم .تو اتاق زیر جالباسی نشستم پای شلوار آویخته آقا عماد به صورتم خورد.زن عمو از پشت اینه جعبه مخمل قرمزی آورد و با هیجان روبرویم نشست و گفت:این جعبه را میشناسی؟به نشان نه سر تکان دادم و او در جعبه مخمل را وا کرد و دست بدرون برد و وقتی خارج شد.سینه ریز پوران توی دستش بود حس کردم که هوا تاریک شد .سینه ریز در میان انگشتان زن عمو میرقصید و یک حلقه زرین که با دو انگشت مقابل چشمم تکان میخوردند.نفسم بند آمد و نفهمیدم که چگونه خود را از اتاق بیرون انداختم.صدای گریه فریاد گونه ام توی حیاط کوچیکه پیچید میدویدم که پای باغچه سر خوردم و روی گلدانها بزمین افتادم صدای ضجه من با صدای زنگ در قاطی شد.کف دستم میسوخت و نای بلند شدن نداشتم ضعف کردم.باران بر پیکرم شلاق میزد و باد برگهای خشک درخت کاج را بسر و رویم میپاشید.آه بابا کمک دستی مردانه از زمین بلندم کرد و و در آغوشم کشید.از پس تاریکی صورت لاغر عمو را دیدم.وقتی از زمین کنده شدم سرم روی هوا رقصان بود.تو اتاق زن عمو ولوله بود بچه ها با هم گریه میکردند و زن عمو داد میکشید.به فریاد عمو همه بیرون رفتند .دست و صورت همه جایم گلی بود.عمو آب طلبید و زن عمو با لگن آب وارد شد.دست و صورتم را عمو توی آب لگن شست و بعد پرسید:بهتر شدی عمو جان؟زیر سرم بالشت گذاشت و اینبار پتو خواست و گفت:بحمدالله جاییت نشکسته فقط پای چشمت و روی پیشونیت خراشیده شده لباس به تنک چسبیده بود.تنم مور مور میشد و رو دیوار مقابلم عکس پدربزرگ با روبان سیاه قاب شده بود.با ضعف به عمو گفتم:منو ببر از اینجا بدم میاد.
    پتو را بالاتر کشید و گفت:بچه نشو بگیر بخواب!این اطاعت بود یا ضعف بدنی خوابم برد.دست نرم نیلوفر چشم خواب آلودم را بدنیا باز کرد.و لبخند گرم و مهربانش به تن یخ زده ام نیرو بخشید خواستم برخیزم که دگر بار عمو فرمان داد:لازم نکرده بلند شوی بگیر بخواب .صورت عمو غلام گرفته اما لبش خندان بود سفره دست خورده وسط اتاق گستره بود.عنایت سبزی خوردن میخورد .وقتی دید بیدارم با دهان پر پرسید:چطوری دختر عمو شنیدم سر سره بازی کردی .بخنده او خندیدم و سعی کردم بلند شوم.اینبار عمو مانع نشد به زحمت نشستم و پشت به دیواردادم.نعیمه پرسید:چی شدی خاله جون؟پای چشمت سیاه شده پیشونیت باد کرده.گفتم:چیزیم نیست خاله سر خوردم .عمو مهدی با سینی غذا وارد شد .سلام کردم و خواستم بلند شوم که زود نشست و گفت:بلند نشو.سینی غذا را روی پتو گذاشت.و گفت:مشغول شو تا یخ نکرده .مادربزرگ بچه ها میگه بدجوری زمین خوردی.
    پدرم با گفتن یاالله وارد شد و با دیدنم رنگ از صورتش پرید و گفت:من تازه رسیدم بابا داداش بهم گفت که زمین خوردی جاییت درد نمیکنه.میخوای ببرمت دکتر.به پدر گفتم که حالم خوبه .اما توی دستم و ساق پام ذوق ذوق میکرد.یواشکی به بابا گفتم:منو ببر به اتاق خودمون.اخم کرد و گفت:بچه نشو جات خوبه.
    آه چرا هیچکس حال مرا درک نمیکند.جعبه مخملی قرمز رنگ سر طاقچه نشسته بود.چشمم ور نمیداشت نیگاش کنم.میدیدم که سینه ریز لای انگشتان زن عمو میچرخه و لبهای زن عمو به ریا میخنده.عمو غلام وارد شد و گفت:فقط 3 تا گلدون شاه پسند شکسته و بعد رو به پدر کرد و گفت:وقت بردن گلها به گل خونست .گلدون شاه پسند مال ننه بود .چقدر دلم سوخت و پرسیدم:با شاخه؟عمو گفت:آره اما فدای سرت خود ننه کو که گلدونش باشه .فکرشو نکن.سخن سرد عمو باعث شد فکر کنم آدما چه زود فراموش میشن بیچاره ننه.در ته احساسم قبری کندم برای خودم غروب از راه میرسید که حرف خودم را بر کرسی نشاندم و شلان شلان با کمک بابا به اتاق خودمان رفتیم.بچه ها با کیف و کتاب دنبالم آمدند و زن عمو نتوانست جلویشان را بگیرد.عمو غلام و پسر عمو عنایت رفته بودند.عمو مهدی داشت گلدونهای باقی مانده را توی گلخونه بغل کبوتر خانه جا میداد.نیلوفر اسباب و کتاب را گذاشته بود و به کمک کردن به عمو مشغول شد.وقتی آندو با دست و صورت خیس و شسته به حیاط آمدند عمو زیر گوش پدر چیزی گفت.پدر از روی اسف سر تکان داد اما هیچ نگفت.نیلوفر بغض کرده بود و بصدا و تند تند اشکهایش را پاک میکرد فکر کردم که عمو مهدی دعوایش کرده .دست دراز کردم تا دستش را بگیرم گویی به انتظار همین کار هم بود اما بجای دستش خود را به آغوشم انداخت و میان گریه گفت:پاپری مرده پاپری مرده.به عمو نگاه کردم و او کلام نیلوفر را با فرودآوردن سر تایید کرد.نعیمه پرسید:چالش کردید؟عمو مهدی متغیر گفت:کبوتر مرده که چال کردن نداره درست را بخون.بابام گفت:کاش پای درخت چال میکردی کود میشه و به باغچه قوت میده.
    عمو بی حوصله گفت:ای بابا فضله ها برای کود کافیه باغچه کرم میگذاره .نیلوفر چشم اشک آلودش را بمن دوخت و پرسید:خاله جان باید سیاه پوشید؟خندیدم و گفتم:نه خاله سیاه مال آدمهاست.پدر اقرار کرد:از وقتی نادر پرهاشو کند پاپری دیگه پاپری نشد.نعیمه خاطره ماهی را بیاد آورد و گفت:ماهی قرمز حوض کاشی رو هم نادر کشت .عمو مهدی اخمش کرد و گفت:تو فضولی نکن .پسر عمو عماد و زن عمو آمدند احوالپرسی.پسر عمو همانجا پای در نشست .صورتش گرفته بود اما اخم نداشت.پدر پرسید:چرا آنجا نشستی پاشو بیا بالا از کی تاحالا مهمان شدی و تعارف لازم داری؟پسر عمو گفت:کار دارم باید برم فقط آمده ام احوال پرسی.زن عمو گفت:عمار پیغام داده کارش داره .عمو مهدی اخم کرد و گفت:تا فردا میتونه صبر کنه پاشو بیا یک استکان چای بخور زن عمو با دستپاچگی گفت:شاید کار واجب داشته باشه میره و زود برمیگرده .پسر عمو عماد رو به د خترهاش کرد و پرسید:درس و مشقتان تمام شده که راحت نشسته اید ؟نعیمه جواب داد:آره بابا تمام شده راستی کبوترمان مرد .این خبر موجب شد تا نگاه پسر عمو بمن دوخته شود .شاید میان من و پاپری رابطه ای میدید.زن عمو گفت:بلاگردان سر پری خانم شد .پدر که انگاری به این فکر نیفتاده بود گفت:بله حق با شماست.بلاگردان سر پری شد و بحمدالله از سر او بخیر گذشت .باد ولوله کنان در اتاق را بر هم کوبید و پس از آسمان برقی زد.پدر رو به عماد کرد و پرسید:سرحال نیستی عماد چیزی شده؟
    چیزی نشده عمو باید دو سه ماهی برم سفر خیالم ناراحته.راستش میخواستم برم خونه عمار ببینم میتونه از بچه ها مراقبت کنه .اخم پدر موجب شد بگه:میدونم پری خانم مثل همیشه میتونن مواظب بچه ها باشن.اما خب من ناراحتم .در هوای سرد اتاق پسر عمو عرق کرده بود .دیدم بچه ها کز کردند و بهم چسبیدند از خود پرسیدم ایا این یک ترفند تازست؟خون خشم تو صورتم دوید و نگاهم به نگاه پدر گره خورد.او حالم را فهمید و گفت:راستش را بگو عماد این قضیه بردن بچه ها از کجا آب میخوره ؟تو که میدونی هم من هم پری مراقب و مواظب بچه ها هستیم.اما امشب سازی میزنی که تابحال نزده بودی.دوست دارم رک و پوست کنده بگی چی شده.
    عماد همانطور که سربزیر داشت و با خواب فرش بازی میکرد گفت:از من دروغ نشنوید عموجان.راستش غروبی داشتم می آمدم خونه توی راه عنایت و عمو غلام را دیدم و آنها برام شرح دادند که تو خونه چی شده.عمو غلام عقیده دارد مسئولیت دو تا خونه و سر و کله زدن با بچه ها موجب خستگی پری خانم شده و خواست تا یک فکر اساسی کنم.منهم گفتم دارم میرم سفر اما وقتی برگردم یک فکری میکنم.این بود که تصمیم گرفتم تا برم و برگردم بچه ها پیش عمار باشند .این بود اصل قضیه.نیلوفر بیخ گوشم گفت:خاله من دست به آب دارم.بلند شدم و دستش را گرفتم .نعیمه هم بلند شد پدر پرسید کجا میرین؟
    بچه ها را میبرم گوشه حیاط .عماد با شتاب بلند شد و گفت:من میبرم شما استراحت کنید.آنچنان خشمگین نگاهش کردم که از گفته خود پشیمان شد و کنار ایستاد.پایم درد میکرد اما استوار و مطمئن از اتاق بیرون آمدم .ته حیاط ایستادم تا به نوبت بچه هادست به آب کنند.نیلوفر میترسید تنها وارد شود .کنارش ایستادم و وقتی هر دو از پله ها بالا آمدیم پاپری دست نعیمه بود .نیلوفر جیغ کشید.به نعیمه گفتم:این چه کاریست کردی؟
    گفت:خاله جون میخوام چالش کنم همونطور که بابا علی گفت زیر درخت.
    توی سطل اشغال یک پاکت میوه پیدا کردم پاپری را گذاشتم تو پاکت و گفتم:باشه چالش میکنیم.سه نفری پایدرخت چنار را کندیم و یک قبر برای پاپری درست کردیم و پاپری را گذاشتیم تو چاله و گلهای باغچه را ریختیم روش.حال و روز هر سه مادیدنی بود .گل باغچه آب باران بادست و لباس ما هر آنچه خواسته کرده بود!

    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  14. تشكر از اين پست


  15. #8
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    Flower

    محبتم نسبت به بچه ها هرگز انقدر زیاد نبود و باور نمیکردم که حتی فکر جدایی از آنها هم بتواند از زنده بودن و زندگی کردن سیرم کند.وابستگی که به بچه ها پیدا کرده بودم و حس تملک آنها تمام وجود مرا پر کرده بود از یکسو میتوانستم این تملک راب رای خود حفظ کنم و درد فراق را نکشم و ار سوی دیگر نفرت و انزجار از وجود زن عمو توان دید لبخند پیروزی بر لبهای او را از من گرفته بود.از همه مهمتر نمیتوانستم برا اریکه زندگی خواهرم تکیه دهم و جای او را بگیرم نه!این فکر زجرم میداد که به جایگاه خواهر در قبل همسرش دست انداخته و آنرا از آن خود کنم.اگر میتوانستم تنها آن دو دختر را برای خود حفظ کنم دیگر هیچ غمی نداشتم.می اندیشیدم که بادر اختیار گرفتن دو فرزند خواهرم به زن عمو خواهم خندید و کم کم عماد را هم متقاعد خواهم کرد که با خیال راحت همسر اختیار کند و نگران بچه ها نباشد و هر سه فارغ و بیخیال مهمانی بر پا میکردیم و صبح تا به شب همراه با کبوترها و ماهی ها جشن میگرفتیم.در اوج قله های دود آلود فکرم لامپی اتصالی داشت و گاه روشن و گاه خاموش میشد.
    میدونی دختر عمو زندگی اینقدرها هم شما سخت میگیرید سخت نیست فقط بایست کمی خونسرد بود و از زندگی زیاد توقع نداشت.اروزهای بزرگ در سر داشتن و تنها به آنها فکر کردن موجب میشود که آدم قدر خوشی های کوچک را نداند و زیبایی ها را نبیند.من خودم روزی خیلی دوست داشتم هنرمند بزرگی شوم.هنرمندی با نام آوازه همین بلند پروازی موجب شد تا از خود هنر لذت نبرمتا اینکه یکبشب به سرم زد و رفتم خونه عمو غلام.هادی در را بروم باز کرد پیش از اینکه زنگ بزنم توی کوچه صدای تار می آمد.یکنفر تار مینواخت و چه خوب هم مینواخت وقتی هادی در را برومی باز کرد آرام پرسیدم هادی مهمان دارید؟هادی سر تکان داد که نه پرسیدم پس صدای تار صدای تار می اید؟
    هادی که غافلگیر شده بود گفت:عموست اما هیچکس نمیداند و تو هم نباید به کسی بگویی قول دادم و و هر دو آرام و یواش رفتیم پشت در اتاق و همانجا ایستادیم میتوانم بگویم که سحر شده بودم.تا به آنروز ندیده و نشنیده بودم که عمو بلد است تا بنوازد آنقدر خوب مینواخت که حس کردم روحم دارد پرواز میکند.وقتی صدا قطع شد و ما وارد شدیم گریان خود را به پای عمو انداختم و گریستم.عمو عاشق هنر بود و هنر را بخاطر شهرتش نمیخواست و این خیلی مهم بود از آنشب تصمیم گرفتم که دور ارزوهای بزرگ را خط بکشم و از توانایی ام زیاد متوقع نباشم.من و تو دخت رعمو از کوچکی حرفهای همو خوب میفهمیدیم و هنوز هم من چنین احساسی دارم و اینهم فهمیدم که تو برای خودت قانونی داری قانونی سوای قراردادهای دست و پاگیر فامیلی من میدونم اگر پدربزرگ و عمو علی اجازه داده بودند تو یک چیزی میشدی .تو نه مثل زن داداش خدا بیامرز بودی و نه مثل توران هستی در تو یک اعتماد بنفس قوی هست که در دیگران نیست.اما متاسفانه این اعتماد بنفس با غرور زیاد آمیخته شده و دور ترا حصاری کشیده سخت و دست نیافتنی متاسفم میگم دختر عمو هیچ انسانی کامل نیست و همه آدمها دارای نقاط ضعفی هستند .اگر در من ضعفهایی میبینی مطمئنا نقاط مثبتی هم دارم.عماد و مادر دو دیگران هم همینطور من ترا مثل پدربزرگ مادر و یا عمو و حای عمو علی مجبور نمیکنم که به عماد بله بگی تا هم او به سرانجامی برسد و هم بچه ها از زیر دست غریبه رفتن رها شوند.نه فقط منظورم این است که کینه و عداوت را فراموش کنی و بپذیری که زن عمو خدا بیامرز هم بی نقص نبود و ممکن است در قضاروتش اشتباه کرده باشد.اشتباه را با اشتباهی دیگر نباید جبران کرد .با صدای بلند خندیدم و گفتم:با این سخن موافقی که آزموده را آزمودن خطاست؟
    سر فرود آورده و گفتم:تو برایم همانقدر عزیزی که عماد و عمار و عمو مهدی عزیز هستند حالا با کم و بیش گمان دارم منهم با حس تو شریکم اما از تو در تعجبم که گمان داری میشود در بیابان تاریک نشست و آسوده قصه شیرین آغاز کرد و گوش به زوزه گرگان نداد.
    ای کاش تو هم پشت شمشادها بودی و خودت بگوش میشنیدی و سپس قضاوت میکردی یقین دارم که آنوقت مرا از قدم گذاشتن به این بیابان وهم انگیز حذر میکردی.
    باید برای رهایی اندیشه ات از شر طلسم آب باطل سحر بر سرت بریزد.صدای مججد خنده ام لبهای عنایت را هم به تبسمی گشود و گفت:باور هیچکس مرا آنتریک نکرده تا پیش تو بیایم و هر چه گفتم حرفهای خودم بود.از کنارش برخاستم و گفتم:در قضاوت عجول پیش میروی پسر عمو منهم حرف دل خود را گفتم که در حوض خونین دست و روی نخواهم شست.
    پدر وقتی پسر عمو میرفت رنگ صورتش مهتابی بود.زیر لب زمزمه کرد:جان شما و جان بچه هام.وقتی پوران هم چشم فرو میبست کنار تختش میبودم و مینشنیدم ایا او هم میگوید جان تو و جان بچه هام؟چقدر بد است که بچه باشی و به کار بزرگان راهت ندهند.چقدر دلم میخواست تجربه این سالیان را آن وقتها داشتم و نمیگذاشتم که خواهرم غریبانه با زندگی وداع کند.ای کاش کسی بمن گفته بود که رنگ مرگ سفید است نه سیاه.آنوقت از چهره پوران میفهمیدم که دارد میمیرد.حالا میفهمم که جان کندن ماهی و انسان یکی است و خاک سیرت ملون انسانی دارد.پسر عمو گمان دارد مرا محبت زیاد دیگران مغرور کرده است و خود میدانم غرورم آوای ضعف برنیامده از گلو است.با شماست که راحت صحبت میکنم و گاه خواب میبینم که دارم با شما از خودم از مادر و پوران حرف میزنم.راستش را بخواهید جراتم را به غرور قرض دادم و حرفهای ناگفته را به بچه ها دیکته میکنم که مبارزه رمز خوشبختی است و در کنار هر شکستی پیروزی است.شما نمیدانید و اگر هم بدانید هرگز بمن نگفته بودید که خیلی ها بدون آنکه مبارزه ای آغاز کنند مغلوبند.من این را از متن وصیت نامه پدربزرگ فهمیدم اما غمگین نیستم و این تسلیم شدن را نشانه ضعف خود نمیگذارم .چرا که پدربزرگ جرات نکرد تا در چشمم بنگرد و حرف دلش را بگوید و آنروز که کسی جرات کند و با من از راز درونش حرف بزند مبارزه را میبرم و پیروز یام را جشن میگیرم.
    خانم ثابتی پدر را شکست داد و پیروز یاش را با مهمانی کوچکی جشن گرفت.او زنی میانسال کمی فربه اما قد بلند است که تنهایی پدر با صدای گامهای موزون خود از حیاط بزرگه به حیاط کوچیکه پر میکند.بهت دیگران مرا میخنداند چرا که ازدواج دوم ارثی موروثی است که از پدر به پسر میرسد و بخوبی میدانم که جواد پس از فائزه تکرار خواهد کرد و همینطور نادر!مرد پر صلابت خانه وقتی به مرز آکندگی غریزه اش رسید به کودکی مطیع و سربراه تبدیل شد که ترحم را بر میانگیخت هیچکس جز خودم نفهمید که مهربانی و دست نوازشش چه بیرنگ و سرد است.عمو غلام آنقدر خندید که اشک از دیده فرو ریخت و هادی انار در مشتش قاچ برداشت و انشگتانش رنگین شد.دیدم که زنی تکیه زد بر اریکه مادر و جایگاه مادر را در قلب پدر براحتی تصاحب کرد.عمو غلام گفت:چند شب دیگر داداشم گوشه مسجد میخوابد.و هادی گفت:پدرمان با ابرویمان بازی کرد.
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  16. تشكر از اين پست


  17. #9
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    Flower

    اما من غمگین نبودم به این زن که مبارزه را برده بود و بر پدر حکومت میکرد احترام میگذاشتم.میدیدم که زن عمو را هیچ ببازی نمیگیرد و هم چون فرمانروای مقتدر حکومت میکند.من و او د رنشستی بی کلام به توافق رسیده بودیم که هر یک حکمران تیول خویش باشیم.صلح نامه ما با فرستادن هدایایی چند از جانب او به حیاط کوچیکه به امضا رسیده بود.پسر عمو عماد هنوز از سفر برنگشته بود که بجای طاق نصرت دیوار و درگذاشته شد و من پنهان از چشم دیگران پشت شمشادها گریه کردم.چرا که درخت کاج پاپری زیر سردی سنگ وسیمان و آجر گم شد.کلاغ سیاه لانه اش را به کاج دیگری برد مثل من که حیاط بزرگه جایم نبود و هر روز یک تکه از ماترکم به حیاط کوچیکه عودت داده میشد.در درونم ناگهان پیوند گنگی به حیاط پیدا کردم و حسی که نیمی از وجود را به حراج داده بودند بیدار شد.حوض آب کاشی کوچکتر شد اما خوشبختانه با من بود و ماهیهای قرمز و سیاه پس از ترمیم از سطل به جای خود نقل مکان کردند .حیاط سابقمان میان عمو غلام و عمو مهدی تقسیم شد تا حیاط بزرگه دربست به پدر تعلق گیرد.هادی تاب نیاورد و به شهرستان رفت.جواد از مادر گریخته بود و از هادی از پدر میگریخت.توران حق الارث مادر را طلبید و پدر با خشم فریاد کشید:برو از این خونه بیرون و هرگز هم بازنگرد.عشق پیری سر به رسوایی زده بود و پدر راه ستیز در پیش گرفته بود.برای من یک حکم خوانده شده بود تو طبق وصیت پدربزرگ باید عمل کنی.همین و بس.
    عمو غلام گفت:چندان هم سخت نیست خیلی ها بوده اند که چنین کرده اند هر چه باشد عماد از خون خودمان است و مثل شوهر توران مال دوست نیست .زن عمو هم از تو جداست و من به عماد میگویم حواسش را به زندگی جمع کند .
    حرفهای عمو همچون نیزه کوتاهی در قلبم نشست و عبوس و در خود راهی ام کرد بخانه برگردم.از خود پرسیدم پس کجا رفت صمیمیت دست که در مصلحت داشتن سقفی ویران میشود؟آمدم تا به شیوه دیگران عشق و زندگی را معنا کنم.پرده های اطلسی را کندم قاب عکس قدی پدربزرگ و ننه را در آن پیچیدم و با عکس گنجشک محزون بدست نعیمه دادم تا به پدر برگرداند.قالی ها و قالیچه ها را وسط حیاط انداختم و از آب حوض کاشی در تار و پودش خیساندم .دیگ سیاه هفت منی را تا وسط حیاط بزرگه غلطاندم و هرچه مال ننه بود در آن جا دادم.خانه ام لخت و پتی بود و بمن میخندید.
    شب سه نفری زیر لحاف مادر خوابیدیم و تا وقت سحر لرزیدیم.صبح که شد خانه را به سبک نویی اراستم و کمی هم از حکمران بغلی سلیقه دزدیدم.حرص داشتم اما خموش و بیصدا پارو را بر سر قالی و فرش کوبیدم .صحبت از زندگی ام بود که ویران میشد.
    پدرم شاد بود که دخترش بالاخره راضی شده و حجله گاه می اراید و به خنده گفت:از روز اول معلوم بود که تو عاقلتر از دیگران هستی و ای کاش به هادی هم میگفتی که پدرمان دوست نداشت زیر دست زن آینده تو با فائزه به انتظار لقمه نانی بنشیند.
    در سحرگاه بهار در خانه باز شد و عماد وارد شد.خنده شادی که از قبل بر لب داشت به هنگام ورود به اتاق محو شد.گویی به اتاق غریبه وارد شده لحظه ای درنگ کرد و خوب نگاه کرد پس از آن پرسید:چه شده اینجا چه تغییری کرده؟نمیدانستم خوشحال است یا غمگین.
    گذاشتن تا نعیمه برایش حکایت کند و خود نیز برای آوردن چای از اتاق بیرون رفتم.در اشپزخانه سعی کردن به گونه ای دیگر عماد را ارزیابی کنم و در این کار فقط به مصلحت فکر کنم.میشنیدم که میگفت این حیاط چقدر کوچیک و بیروح شده چرا دیوار کشیدن؟بر سر کاج و آلاچیق چی اومد؟حوض کاشی چرا یک ذره شده؟میپرسید و بدنبال جواب دور حوض میچرخید.وقتی دید با سینی چای خارج شدم از اسف سر تکان داد و به خنده تمسخر پرسید:غلط نکنم دعوا شده؟گفتم:اتفاقا به عکس اشتی شده.یک زندگی مرده از نو زنده شده .سر تکان داد که نمیفهمد و من خندیدم.دنبالم راه افتاد تا ته اتاق.سینی را گذاشتم رو زمین پرسید:دختر عمو پری راستش را بگو چی شده.چرا خونه اینجوری شده؟دیدم دو تا دختر کنار پدر نشستند و چشم بدهانم دوختند میدونستند که دارند به یک قصه بلند گوش میکنند .گفتم تا آنجایی که دیگر حرفی نماند.چای پسر عمو یخ کرده بود و نعیمه رفت تا گرمش کند .پسر عمو گفت:که اینطور پس عمو...گفتم:آره دو ماهی میشه .نگاهش را زل زد بمن و پرسید:پس خود شما راحت قبولش کردید؟
    راحت؟آره راحت قبولش کردم.یه روزی به پدر گفتم خیلی ها مبارزه نکرده برنده یا بازنده میشن.گفت:تو این سه ماهه خیلی تغییر کردی و باورم نمیشه که تو همون پری یکدنده باشی.
    گفتم:دنیا هی داره کوچیک و کوچیکتر میشه و میترسم یه روزی تا بخوای حرف بزندی همسایه بغلی بگه صدات رو بیار پایین میخوایم بخوابیم.نمیخوام این خونه را ازدست بدم.پسر عمو پای قالیچه ایستاد و به آینه کوچک نگاه کرد و پرسید:که اینطوری رضایت دادی؟گفتم:مصلحت همه هست .بطرفم چرخید و خشم آلود گفت:اما من اینجوری طاقت ندارم نمیخوام یک عمر شاهد رل بازی کردنت باشم راه بری غذا درست کنی واسه بچه ها نقش مادر بازی کنی اما تهدلت اینو نخواد.نمیخوام سر نماز برام آرزوی مگر کنی.دست کم اینجوری نمیخوام.مگه نمیگی میترسی این زاغه رو از دست بدی مگه نمیگی که میترسی عموم به حیاط راهت نده مثل کاری که با توران کرد و تو حیاط راهش نداد .بیا بشین دختر عمو یک فکر اساسی کنیم .من میگم بهتره به همه بگیم طبق وصیت نامه عمل کردیم و میخوایم با هم زندگی کنیم بعد سر فرصت خونه رو میفروشیم و هرکدام از ما براه خود میره.من و بچه هام باره خود میریم و تو هم می افتی بدنبال زندگیت خودم یک خونه خوب برات پیدا میکنم و از ترس رها میشی چطوره؟قبول میکنی؟گفتم:از بچه ها دل بکنم ؟نه این از اولی ترسناک تره .پسرعمو خشمناک استکان را بر نعلبکی کوبید و گفت:خوب تو بگو چیکار کنیم؟نیگاش کردم و گفتم:تو برو دنبال بخت و زندگیت باور کن که اینجوری..بر سرم داد کشید:چی میگی دختر عمو میفهمی؟چشمم روشن زنده باشم و دخترهام سر سفره غیر بشینند؟نه اصلا ابدا.
    گفتم:غیری وجود نداره تنها من و این دو...
    گفتم که محاله پس حرفش رو نزن تازه به مردی که زن داره و دو تا بچه هم داره کی زن میده؟
    باشه حرفش رو نمیزنم پس بگید چیکار کنیم؟
    همون که گفتم بهترین راهه میشه یک جایی گرفت که زیاد از هم دور نباشه.اما پسر عمو بدون عقد که خونه مال ما نمیشه و بعدشم فکرشو کردی که بهدیگران چی بگیم؟نمیگن چیزی نشده از همدیگه جدا شدن.اصلا تو ماها رسم طلاق وجود نداره تازه مگه بابا و عمو میگذارن من و شما از همدیگه جدا بشیم .هر جوری شده وساطت میکنن تا به اصطلاح ما رو آتشی بدن نه فکر اول خودم بهتره ما توی همین خونه زندگی میکنیم و هر وقت شما خواستید میتونید ازدواج کنید لازم هم نیست جار و جنجال کنیم هر موقع وقتش رسید آنوقت یک فکری بحالش میکنیم.
    پس تو چی؟اگر تو خواستی ازدواج کنی تکلیف چیه؟خندیدم و گفتم:من حرف آخر را اول زدم.
    پسر عمو از غیض بلند شد و سر دخترها که توی حیاط بازی میکردند داد کشید .توافق انجام شده بود و هر دو حالت قهر بخود گرفته بودیم.شاید هم دو دشمن که مجبور بودند زیر یک سقف نقش دوست را بازی کنند.همه آن شب در حیاط کوچیکه جمع شدند.آمدن پسر عمو از سفر خیلی زود بگوش عمو هم رسید و هنوز غروب نشده مهمانان یکی پس از دیگری از راه رسیدند.عنایت با آنها نبود و بگمانم آخرین باز از من رنجیده بود پسر عمو عماد با زن پدرم آشنا شد و بگمانم از او بدش نیامد.چه او مثل مادر ساکت و د رخود نبود.میگفت و میخندید و به آنی خطابش به عماد دوستانه شد و هم او بود که پرسید:پلوی عروسی را کی بخوریم؟پسر عمو نیم نگاهی بمن انداخت اما هیچ نگفت.عمو مهدی از پدرم پرسید:خب داداش دیگه وقتش رسیده یا اینکه بازم...پدرم حرف عمو را قطع کرد و گفت:چرا از من میپرسی از خودشان بپرس.نعیمه خنده کنان گفت:جمعه خوبه.همه به حرفش خندیدند اما بعد برای خاطر او روز جمعه را برگزیدند.زن عمو اقرار کرد که مهلت کم است و خرید چند روزی کار دارد.اما زن پدر با قاطعیت تمام ابراز کرد که یکروز بس است هر چه لازم باشد همه را میشود یکروزه خرید.پدرم گفت:عاقد با من دوستی دارم که خطبه آأم و حوا را بی کم و کاست میخواند.برای خرید هم چهار نفر باشند کافیست.با تغیر گفتم:نه توران باشد بس است.رنگ چهره پدر گلگون شد زن عمو گفت:توران به قیمتها وارد نیست سرتان...آقا عماد به تعجیل گفت:من هستم.عمو خندهه کنان رو به پسر عمو گفت:شاید که دیگر مد نیست داماد سور خرید بدهد هان عماد؟پسر عمو گفت:برای من دیگر اینکارها کهنه شده و دختر عمو هم دوست ندارد این است که توران خانم باشد کافیست.گویی همه فراموش کرده بودند که عماد بار اولش نیست که زن میگیرد.لحظه ای سکوت حاکم شد و پدر با گفتن باشد حرف خودتان از عمو پرسید:جشن را تو حیاط بزرگه میگیریم.مردها حیاط ما و زنها هم اینجا.بار دیگر گفتم:نه هیچکس غریبه نیست همگی را همینجا جا میدهیم.زن پدر گفت:اما مشکل است سفره انداخت و جمع کردن.گفتم:نه جواد است و نه هادی با توران و عمو هم که مشکل نداریم.زن عمو پرسید:یعنی دوست و اشنا را دعوت نکنیم؟
    نه هیچکس منهم مثل پسر عمو حوصله شلوغی ندارم.دیدم که عمو به زنش چشمک زد که سکوت کند و خودش گفت:آخر عمو جان تو جوانی و باید جشن گرفت خاطره شب عروسی تا عمر داری باقیست.گفتم:میدانم جشن توران و جواد و پوران همگی را خوب بیاد دارم و این بابت چشم و دل سیرم و بهمین خاطر میخواهم مال خودم آرام و بیصدا برگزار شود.پدرم زیر لبی گفت:باز لجبازی و یکدنده گی اش گل کرد.زن پدر گفت:باشد هرطور که دوست داری پیش میرویم شاید میخواهند بروند سفر؟سر تکان دادم و گفتم:هیچ کجا پسر عمو تازه از سفر برگشته شاید تابستان و یا یک وقتی دیگر .زن عمو شکوه کنان گفت:چه عروس تنگ خلق وب ی حوصله ای.
    گفتگو خاتمه یافته بود و هنگام خداحافظی زن پدر گفت:بیا با ما باش خوب نیست حالا که آقا عماد اومده توی این خونه با هم تنها باشید.به تمسخر گفتم:میتوانم این دو روز هم از خود مراقبت کنم نگران نباشید.این را گفتم و در حیاط کوچیکه را محکم بستم.
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  18. تشكر از اين پست


  19. #10
    دستیار مدیر تالار ادبیات داستان ها و حکایت ها آواتار ملیسا
    رشته
    مهندسی کامپیوتر
    تاريخ عضويت
    2007/3
    محل سكونت
    جایی در همین نزدیکی ها
    امتیاز
    8631
    پست ها
    4,377

    Flower

    پسر عمو تا صبح نخوابید
    و چراغ اتاقش تا صبح میسوخت.شاید او هم چون من به پیوند نا استوارمان می اندیشید و واژه مصلحت را پشت سر هم تکرار میکرد و یا شاید خاطره وصلت عشق او را برده بود تا اوج وصال.و یا شاید هم آن ترس مبهم آینده دور خواب را از چشمش گریزانده بود.هرچه بود تا صبح سحر دو حوض قدم آهسته راه رفته و من گهگاه سایه اش را دزدانه از پشت شیشه دیده بودم و به آن سایه بلند حق میدادم که چنین بیتاب باشد و بخود میگفتم چه میشد اگر این مرد با من قرابت نداشت و د رانگشت چپش طوق یک حلقه نبود.وقتی او خسته وضو ساخت و به اتاقش برگشت به ایوان رفتم و نسیم صبحگاهی را آنچنان بلعیدم که گویی شب تا به سحر بی نفس مانده ام.در هنگام وضو صدای بلند تکبیر او از اتاق می آمد.صدای جیک جیک گنجشکان با صدای بغ بغوی کبوتران سکوت و خلوت صبح را میشکست .از وقتی دیوار کشیده شد دیر به دیر به تماشای کبوتران رفته بودم و تنها به بازی ماهیهای حوض کاشی دلبسته بودم .بعد از نماز وقتی به قصد آشپزخانه قدم به ایوان گذاشتم او هم د ر اتاقش را گشود و بیرون آمد.گویی بار اولی بود که بکدیگر را میدیدیم.هر دو دستپاچه شدیم و تندی به یکدیگر سلام و صبح بخیر گفتیم و بعد هر دو به اتاق راه کج کردیم من منتظر ایستادم تا او خارج شود و او هم گویی بهمین نیت ایستاده بود و خارج نمیشد.لحظه ای صبر کرد و سپس به صدا گفتم:میروم تا سماور را روشن کنم.طوری صحبت کردم که خیال کند دارم با بچه ها حرف میزنم.وارد آشپزخانه شدم که صدای پایش را شنیدم که رو سنگفرش حیاط راه میرفت و پس از آن صدای بر هم خوردن در شنیده شد .وقتی پسرعمو باز آمد صدای قل قل سماور و بوی خوش چای تو اتاق پیچیده بود .پسر عمو صدا زد نیلو؟گفتم:بفرمایید و او با پرسیدن بچه ها بیدار شده اند؟وارد شد.بدستش نان گرم بود و صورتش هم سرخ بود راه کوچه علی چپ را میدانستم و به سرخی روی آسان چشم بستم.میدانستم که مرا جای پوران انگاشته و سرخی شرمش از چیست.نان را درون سفره گذاشت و برای فرار سوی رختخواب بچه ها رفت و با شیطنت بیدارشان کرد.دقایقی به بازی گذشت آنگاه فرمان داد بلند شوید خاله صبحانه حاضر کرده.واژه خاله را بسختی ادا کرد و هنگامیکه خود سر سفره نشست غمگین بود.بچه ها رفتند تا دست و روی بشویند من پرسیدم:خیلی سخت است مگه نه؟نگاهی گذرا کرد و گفت:باید عادت شود.از لبخند ناباور من زود گذشت.

    توران بیخ گوشم پرسید:میخوای بریم خیابون بهارستان کوچه برلن همه رو اونجا خرید کنیم؟تو سپهسالار کیف و کفش و تو کوچه برلن لباس عروس و هر چی لازم باشه.
    گفتم:من خریدی ندارم فقط یک حلقه میخوام .چشماش از تعجب گشاد شده بود به صورتم دوخت و پرسید:یعنی چی؟
    یعنی اینکه فقط یک حلقه میخوام همین و بس.لباس بی لباس .چادر از سرش افتاد روشونه اش و با حالتی گرفته گفت:پس چرا منو همراهت میبری؟خندیدم و گفتم:چون میگن شگون داره و تو هم خواهر منی!من همیشه دوست داشتم خوشبختی را با رگ و پوستم احساس کنم نه اینکه به ظاهر نشون بدم خوشبختم.انقدر هم اخم نکن ناسلامتی داری میری خرید عروس.سعی کرد بزور لبخند بزند و زیر لبی بگوید:نمیدونم والله...تو همیشه کارهایت با همه فرق میکنه.آقا عماد پرسید:کجا برویم و من گفتم استانبول.از پشت ویترین چند جواهر فروشی گذشتیم و من تظاهر کردم که دارم انتخاب میکنم اولی را رد کردم و پای دوین مغازه کمی تامل کردم و سومین را نه اینکه انتخاب کرده باشم پشت ویترینش ایستادم .توران دقیق به ردیف حلقه ها نگاه میکرد و با انگشت نشان میداد.وقتی پیاده شده بودیم پشت ویترین مغازه ای تلویزیون و رادیو دیده بودم آنقدر فکرم دنبال تلویزیون بود به حلقه ها توجه نداشتم .آخرین انتخاب توران را پسندیدم.پسر عمو گفت:این خیلی کوچیکه و خیلی هم ساده است.به مزاح گفتم:پری کوچیکه حیاط کوچیکه حلقه کوچیکه.همه چی با هم جور در میاد .اسم حیاط کوچیکه لبخند را بر لبش محو کرد و بیصدا وارد شد.خرید تمام شده بود و میخواستیم برگردیم.پسر عمو گفت:حالا کجا بریم؟توران بمن نگاه کرد و من گفتم:میخوام بجای چیزهای دیگه رادیو تلویزیون بخرم .دهان پسرعمو از حیرت باز ماند و ناباور از اینکه درست شنیده بود پرسید:چی بخریم؟با قاطعیت گفتم:یک رادیو و یک تلویزیون.البته دومی مقدم تره .گیج شده بود به توران گفت:آخه ...توران به نشانه اینکه او هم نمیداند شانه بالا انداخت و کناری ایستاد.
    مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد و خاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعف یا گستاخی ات را ! عشقی که دیر بپاید ، شتابی ندارد گویی که برای همه ی عمر ، وقت دارد . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش ! این وزن آواز من است : اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد ! من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک ، اما صادقانه باشد ، من راضی ام دوستی پایدارتر ، از هرچیزی بالاتر است . مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش !
    امیلی دیکنسون / آبی کوچک عشق


  20. تشكر از اين پست


صفحه 1 از 5 1234 ... آخرينآخرين

تاپیک های مشابه

  1. رمان بابا لنگ دراز
    توسط PATRIOT در تالار کتابخانه الکترونیکی (دانلود کتاب)
    پاسخ ها: 7
    آخرین ارسال: 2014/7/19, 11:02 AM
  2. نکاتی دربارهء ژان پل سـارتر و رمان فنا ناپذیرش ( تهوع )
    توسط کالیگولا در تالار مشاهير جهان
    پاسخ ها: 1
    آخرین ارسال: 2012/4/10, 12:20 AM
  3. رمان هاي فارسي و خارجي
    توسط Nazaniiin در تالار تاپیک های قدیمی
    پاسخ ها: 3
    آخرین ارسال: 2009/7/01, 08:32 PM
  4. پنجره‌اي رو به خيال ،،،
    توسط مهدي از تهران در تالار تالار عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرین ارسال: 2008/5/19, 05:13 PM

ثبت اين صفحه

ثبت اين صفحه

قوانين ارسال

  • شما نمی‌توانيد تاپيک جديد ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيد پاسخ ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانید فایل ضمیمه ارسال كنيد
  • شما نمی‌توانيدنوشته‌های خود را ويرايش كنيد
  •