mani24
پسندها
35,316

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • تمام هستی ام را یک به یک کشت

    ولی از عشق خود چیزی نخواهم

    سراسر هستی ات را دوست دارم

    ولی این خواسته ام را تو ادا کن

    برای لحظه ای قلبم جلا کن

    که شاید آخرین شخصی تو باشی

    که بر زخمهای من مرحم بپاشی

    اگر روزی شنیدی دیگه نیستم

    نبودم تا سر عشقت بایستم

    برای آنچه من از عشق نشاندم

    برای عشق تو اشکها فشاندم

    برای لحظه ای بر من نظر کن

    قطره ای از اشک نثار روح من کن

    تو این آتش برایم سرد تر کن

    و الا هر چه خواهی با دلم کن!
    به چه می‌خندی تو ؟

    به مفهوم غم‌انگیز جدایی،به چه چیز ؟

    به شکست دل من، یا به پیروزی خویش ؟

    به چه می‌خندی تو ؟

    به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد.

    یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد.

    به چه می‌خندی تو ؟
    من دلم تنگ می شود
    برای تو
    برای هرآنچه که تکانم می دهد
    تـــــا تــامل خـــویش
    بـــــــرای خاطراتمان
    چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان
    دلــم کــه تنـــگ می شــود
    پای لحظه های خالی از تو
    بــساط اشک پهن می کــنم
    گوش خیالم را به گذشته می چسبانم
    صدایت را از امواج پراکندهی زمان جمع می کنم
    پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد
    پر از آواز می شوم از تو
    مگرغیر از این است
    که توهم هم وجود دارد؟
    باشد ...
    به خودم دروغ نمی گویم!
    اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند
    دلم برای این توهم تنگ می شود
    ...
    زودتر بيامن زير باران نشسته ام و انتظار تو را می‌کشم چتری روی سرم نيست می‌خواهم قدم‌هايت را، با تعداد قطره‌های باران شماره کنم تو قبل از پايان بارانمی‌رسی يا باران قبل از آمدن تو به پايان می‌رسد؟ مرا که ملالی نيست حتی اگر صدسال هم زيرباران بدون چتر بمانم نه از بوی ياس باران‌خورده خسته می‌شوم نه از خاکی که بارانغبار را از آن ربوده است. هروقت چلچله برايت نغمه‌ی دلتنگی خواندو خواستی ديوار را از ميان ديدارهايمان برداری بيامن تا آخرين فصلباران منتظرت می‌مانم
    دخترك تنهاي تنها

    دخترک تنهای تنها در کنار جوی آب
    با خودش يا با ترازويش سخن ها داشت باز
    قصه زيبای تکراری بی پايان او
    « روزی از نو » بود و شب های دراز

    شخصیت های درون قصه اش
    آدمک هایی عجیب و بس غریب
    خنده هاشان گریه دار و ظاهری
    درد هاشان بی فراز و بی نشیب

    آدمک هایی به سرعت در گذر
    گرد و خاک کقششان بر جان من
    من همانم دختری در رهگذار
    این ترازو قصه ایمان من

    صبح های زود از بعد نماز
    خواب دیگر از دو چشمم می پرد
    کوچه تاریک است و مملو از خدا
    قصه امروز را می پرورد

    کم کمک از وزن های مختلف
    آدمک هایی هویدا می شود
    کوچه روشن تر شده٬‌ کو پس خدا؟
    کوچه بی تو ای خدایا٬ می شود؟‌

    مردی از ره می رسد با وزن کم
    عينکی تاريک بر چشمان او
    چشم او تاريک و مملو از خدا
    پس خدا اينجاست٬ در ايمان او

    مرد بينا جنسش از جنس خداست
    صاف و پاک و ناطق و ساکت ضمير
    نيک می بيند در اين دنيای پاک
    کور آدم های در پيله اسير

    مرد را٬ هر روز٬ وزنش می کنم
    وزن او کمتر و کمتر می شود
    خود به من گفته است فردا ديگر او
    با خدا وزنش برابر می شود
    گاهي كه دلم به اندازه ي تمام غروبها مي گيردچشمهايم را فراموش مي كنم اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساندمن از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسدو يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داندبا اين همه ، اين تمام واقعه نيست از دل هر كوه كوره راهي مي گذردو هر اقيانوس به ساحلي مي رسدو شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشداز چهل فصل دست كم يكي كه بهار است من هنــوز تورا دارم.
    ...

    جاده اسم منو فریاد میزنه

    می گه امروز روز دل بریدنه

    کوله باری که پر از خاطره هاست

    روی شونه های لرزون منه

    ...

    پشت سر گذاشتن خاطره ها

    با همه ی دلبستگی ها

    خیلی سخته ولی چاره ندارم

    جاده فریاد می زنه بیا

    ...

    جاده آغوششو وا کرده برام

    منتظر مونده که من باهاش بیام

    قصه ی تلخ خداحافظی رو

    می خونم با اینکه بسته س لبام...
    گفتمش: دل مي‏خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده كرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاك افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود
    باغ من.
    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

    ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش.

    باغ بی برگی، روز و شب تنهاست،

    با سکوت پاک غمناکش.



    ساز او باران ، سرودش باد.

    جامه اش شولای عریانی ست.

    ور جز اینش جامه ای باید،

    بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.

    گو بروید ، یا نروید ، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد.

    باغبان و رهگذاری نیست.

    باغ نومیدان ،

    چشم در راه بهاری نیست.



    گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

    ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

    باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟

    داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید



    باغ بی برگی

    خنده اش خونیست اشک آمیز.

    جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

    پادشاه فصلها،پاییز.
    دخترک خندید و
    پسرک ماتش برد !
    که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
    باغبان از پی او تند دوید
    به خیالش می خواست،
    حرمت باغچه و دختر کم سالش را
    از پسر پس گیرد !
    غضب آلود به او غیظی کرد !
    این وسط من بودم،
    سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
    من که پیغمبر عشقی معصوم،
    بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
    و لب و دندان
    تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
    و به خاک افتادم
    چون رسولی ناکام !
    هر دو را بغض ربود...
    دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
    " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
    پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
    " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
    سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
    عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
    جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
    همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
    این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
    من به تو خنديدم
    چون كه مي دانستم
    تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
    پدرم از پي تو تند دويد
    و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
    پدر پير من است
    من به تو خنديدم
    تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
    بغض چشمان تو ليك
    لرزه انداخت به دستان من و
    سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
    دل من گفت: برو
    چون نمي خواست به خاطر بسپارد
    گريه تلخ تو را
    و من رفتم و هنوز
    سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
    حيرت و بغض تو تكرار كنان
    مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
    تو به من خنديدي و نمي دانستي
    من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
    باغبان از پي من تند دويد
    سيب را دست تو ديد
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتي و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
    چرا دنیا نمی فهمد

    که انجا پای دیوار دختری ارام و غمگین میدهد جان

    مردکی با صورتی ارام و مهتابی امان میخواهد از طوفان

    نسیمی سرد و بی پروا میزند سیلی به گوش کودکی تنها

    چرا دنیا نمی فهمد

    که در خانه ای در انتهای کوچه ای تاریک و تنگ

    عده ای هستند که می خواهند مرگ خود را از خدا

    یا کلاغی روی بام میکند راز و نیاز

    یا که انجا اسب تنها می دود شیهه کشان

    چرا دنیا نمی فهمد

    که انها با دلی غمگین و درد الود به او دل بسته اند
    اینگونه در غروب غریبانه غرور

    یاد طلوع گاه به گاه که مانده ای

    درگیرودار وحشت این مردم بی عاطفه

    مجنون چشمهای سیاه که مانده ای

    این شهر را خسوف عشق فرا گرفته است

    دیگربه شوق صورت ماه که مانده ای

    اینجا تمام رهگذرانش غریبه اند

    هی چشم انتظار که مانده ای
    من یقین دارم که برگ

    کاین چنین خود را رها کردست در اغوش باد

    فارغ است از یاد مرگ

    لا جرم چندان که در تشویش از این بیداد نیست

    پای تا سر،زندگیست

    ادمی هم مثل برگ

    میتواند زیست بی تشویش مرگ

    گر ندارد همچو او ،اغوش مهر باد را

    می تواند یافت لطف هرچه بادا باد را
    (( شب سردي است و من افسرده
    راه دوري است و پايي خسته
    تيرگي هست و چراغي مرده
    مي كنم تنها از جاده عبور
    دور ماندند ز من آدمها
    سايه اي از سر ديوار گذشت
    غمي افزود مرا بر غم ها
    فكر تاريكي و اين ويراني
    بي خبر آمد تا به دل من
    قصه ها ساز كند پنهاني
    نيست رنگي كه بگويد با من
    اندكي صبر سحر نزديك است
    هر دم اين بانگ برآرم از دل
    واي اين شب چه قدر تاريك است
    خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
    قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
    صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
    مثل اين است كه شب نمناك است
    ديگران را هم غم هست به دل
    غم من ليك غمي غمناك است ... ))
    يک شبي مجنون نمازش را شکست
    بي وضو در کوچه ليلا نشست

    عشق آن شب مست مستش کرده بود
    فارغ از جام الستش کرده بود

    سجده اي زد بر لب درگاه او
    پر زليلا شد دل پر آه او

    گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
    بر صليب عشق دارم کرده اي

    جام ليلا را به دستم داده اي
    وندر اين بازي شکستم داده اي

    نشتر عشقش به جانم مي زني
    دردم از ليلاست آنم مي زني

    خسته ام زين عشق، دل خونم مکن
    من که مجنونم تو مجنونم مکن

    مرد اين بازيچه ديگر نيستم
    اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

    گفت: اي ديوانه ليلايت منم
    در رگ پيدا و پنهانت منم

    سال ها با جور ليلا ساختي
    من کنارت بودم و نشناختي

    عشق ليلا در دلت انداختم
    صد قمار عشق يک جا باختم

    کردمت آوارهء صحرا نشد
    گفتم عاقل مي شوي اما نشد

    سوختم در حسرت يک يا ربت
    غير ليلا برنيامد از لبت

    روز و شب او را صدا کردي ولي
    ديدم امشب با مني گفتم بلي

    مطمئن بودم به من سرميزني
    در حريم خانه ام در ميزني

    حال اين ليلا که خوارت کرده بود
    درس عشقش بيقرارت کرده بود

    مرد راهش باش تا شاهت کنم
    صد چو ليلا کشته در راهت کنم
    خاموشتر از گذشته محو سکوت شده ام…چند برگ کاغذ،يک خودکار نيمه تمام،و دلي که هيچگاه همراه من نبوده است در کنارم نشسته اند…غافله دقايق از مقابلم مي گذرد...با حسرت نگاهش مي کنم.ديگر حرفهايم براي کاغذ تازگي ندارددفترها خط مرا نمي خوانندوکلمات که از ناشناخته ترين نقطه ي خيالم فرياد مي کشندهيچ حسي را در کسي بيدار نمي کنند
    دریا

    صبور و سنگین

    می خواند و می نوشت

    خواب نیستم

    خاموش اگر نشسته ام

    مرداب نیستم

    روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم

    روشن شود که آتشم و آب نیستم
    زندگی بافتن یک قالی است

    نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

    نقشه را اوست که تعیین کرده ، تو در این بین فقط می بافی

    نقشه را خوب ببین !

    نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخرند !
    روز پاییزی میلاد تو در یادم هست

    روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

    ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من

    در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

    تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست

    نیزه بر باد نشسته است و سپر یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست

    خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

    پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

    من به خط و خبری از تو قناعت کردم

    قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست

    عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

    کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

    تو که خودسوزی هر شبپره را می فهمی

    باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

    تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل

    آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست

    خواب روزانه اگر در خور تعبیر نبود

    پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست

    من به خط و خبری از تو قناعت کردم

    قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست

    یادم هست ، یادت نیست
    من چيستم ؟


    افسانه اي خموش در‌ آغوش صد فريب


    گرد فريب خورده اي از عشوه نسيم


    خشمي که خفته در پس هر درد خنده اي


    رازي نهفته در دل شب هاي جنگلي


    .


    من چيستم ؟


    فريادهاي خشم به زنجير بسته اي …


    بهت نگاه خاطره آميز يک جنون


    زهري چکيده از بن دندان صد اميد


    دشنام پست قحبه ي بدکار روزگار


    .


    من چيستم ؟


    بر جا ز کاروان سبک بار آرزو


    خاکستري به راه


    گم کرده مرغ دربه دري راه آشيان


    اندر شب سياه


    .


    من چيستم ؟


    يک لکه اي زننگ به دامان زندگي


    و زننگ زندگاني آلوده دامني


    يک ضحبه ي شکسته به حلقوم بي کسي


    راز نگفته اي و سرود نخوانده اي


    .


    من چيستم ؟








    .


    من چيستم ؟


    لبخند پر ملامت پاييزي غروب


    در جستجوي شب


    يک شبنم فتاده به چنگ شب حيات


    گمنام و بي نشان


    در آرزوي سرزدن آفتاب مرگ
    نمیدانم..


    نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟

    نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

    چه خواهد ساخت ؟

    ولي بسيار مشتاقم ،

    که از خاک گلويم سوتکي سازد.

    گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش

    و او يکريز و پي در پي ،

    دَم گرم خوشش را بر گلويم سخت بفشارد ،

    و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

    بدين سان بشکند در من ،

    سکوت مرگ بارم را
    salam mani jan sharmande ye modat naboodam taze omadam peyghameto khondam request befrest bazam peygham bezar mer felan
    بی وفایی کن وفایت میکنند با وفا باشی خیانت میکنند

    مهربانی گر چه آیینه ی خوشیست مهربان باشی رهایت میکنند
    در زندگی انسان سه راه دارد:
    راه اول از انديشه مي‌گذرد،اين والاترين راه است.
    راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است.
    و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.
    به زمزمه های دوردست گوش می سپارم

    طوفان پیش روست...

    و پشت سر، پل ها همه شکسته

    راهی نیست؛

    محکوم به رفتنیم

    دستی مرا از پس خویش می کشد

    پاهایم در اختیار نیست

    دچار گشته ام

    دچار بی سببی...

    هوا پر از رفتن است

    باید بروم

    ...به خویشتن نمی روم این راه را،

    تو می دانی؛

    در من حس غریبی ست که رنج روزگار را می شوید

    با غبار خسته ی تن خویش،

    گردی به زمان می فشانم زین سفر؛

    در پس این زخم های تیره،

    نوری نهفته است؛

    دچار گشته ام...

    می دانم صبور باید بود

    صبور باید بود،

    عبور باید کرد...

    گشاده و پربار؛

    سکوت سنگینی ست؛

    چه می توان کردن؟!

    که راه در پیش است؛
    حکایت من حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت
    دلباخته سفر بود اما همسفر نداشت
    حکایت کسی است که زجر کشید اما زجه نزد
    زخم داشت ولی ناله ای نکرد
    نفس می کشید اما همنفس نداشت
    ........خندید غمش را کسی نفهمید
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا