ehsan-shimi
پسندها
244

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • این هم یه هدیه ناقابل به شما

    مناجات امیرالمومنین



    اِلَهی وَ خَلّاقی وَ حِرزی وَ مَوئِلی

    اِلَیکَ لَدَی الاِعسَارِ وَ الیُسرِ اَفزَعُ


    ای خدای آفریننده ی من و نگهبان و پناه من
    من در هر حال سختی و آسودگی به سوی تو می نالم


    اِلَهی لَئِن جَلَّت وَ جَمَّت خَطیئَتی

    فَعفُوَکَ عَن ذَنبی اَجَلُّ وَ اَوسَعُ


    ای خدا اگر چه گناه من بزرگ و بسیا ر است
    باز عفو و بخشش تو از گناه من بزرگتر و وسیع تر است


    اِلَهی تَری حَالی وَ فَقری وَ فَاقَتی

    وَ اَنتَ مُنَاجَاتِی الخَفِیَّةَ تَسمَعُ


    ای خدا تو حال زار مرا می بینی و از فقر و پریشانیم آگاهی
    و تو منا جات و راز و نیاز پنهانی ام را می شنوی


    اِلَهِی اَجِرنِی مِن عَذَابِکَ اِنَّنِی

    اَسِیرٌ ذَلیلٌ خائِفٌ لَکَ اَخضَعُ
    ای خدا مرا از قهر و عذابت در پناه خود گیر که من
    بنده ی اسیر و ذلیل تو ام و ترسان و خاضع به درگاه تو


    اِلَهِی اَذِقنِی طَعمَ عَفوِکَ یَومَ لَا

    بَنوُنَ وَ لَا مَالٌ هُنَا لِکَ یَنفَعُ


    ای خدا شیرینی لذّت عفوت را روزی بمن بچشان
    که مال و فرزندان را در آن روز سوذی نخواهد بود



    اِلَهِی ذُنوُبی جَازَتِ الطَّودَ وَ اعتَلَت

    وَ صَفحُکَ عَن ذَنبی اَجَلُّ وَ اَوسَعُ


    ای خدا گناهان من از کوههای بلند افزون تر و بالاتر است
    و عفو و بخشش تو از گناه من بسی بزرگتر و بلندتر است !
    ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم

    به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را
    کسی کو روز قربان، غیر خود را می کند قربان
    نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را . . .

    عیدتان مبارک
    http://iran-eng.com/showthread.php/407847-تفاوت-زندگي-مشترك-با-دوستي-هاي-عاشقانه
    این تنها راهی بود که میتونستم براتون پیغامی بزارم...
    متاسفانه ظاهرا من دستم به جایی بند نیست
    زیبا بود...
    سحرگه به راهی يكی پير ديدم
    سوی خاك خم گشته از ناتوانی

    بگفتم: چه گم كرده‌ ای اندرين راه؟
    بگفتا: جوانی، جوانی، جوانـــی


    نگید چقدر این شعر رو میذاری ها!!!
    این شعر با حس من سازگاری داره
    حس پیری که دارم و جوانی که گم کردم!


    "او مي رود دامن‌كشان

    او مي رود دامن‌كشان

    او مي رود دامن‌كشان

    من...

    زهر ِ تنهايي چشان.."



    لــیــنــک
    بوی ِ آویشن کوه های دور را می دهد

    زنی که هر صبح
    به دوش می‌کشد
    چمدانی لبریز ِ روزمر‎گی ‎...
    اشک و باران با هم از روي نگاهش مي چکند
    او سرش را مي برد پايين... خيابانِ شلوغ

    عابران مانند باران در زمين گم مي شوند
    او فقط مي ماند و چندين خيابانِ شلوغ
    او فقط مي ماند و دنيايي از دلواپسي
    با غمي بر شانه اش سنگين... خيابانِ شلوغ

    در پناه خدا
    شب آرامی داشته باشید






    نیمه راهی طی شد اما
    نیمه جانی هست،
    باز باید رفت، تا در تن توانی هست...
    باز باید رفت، راه باریک و افق تاریک، دور یا نزدیک...
    باز باید رفت! ...
    بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری ست
    زیر پای رهروان خوناب جان جاری است
    آه
    ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
    هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟
    هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟

    فریدون مشیری


    ب خاطر تمام لطفهاتون ممنونم

    اگه احیانا زیاده روی در صحبت هام بوده من از شما عذر میخوام احسان خان
    شاد زی و دیر زی

    یا حق:gol:






    [IMG]
    سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
    ولی دل به پاییز نسپرده ایم




    چو گلدان خالى لب پنجره
    پر از خاطرات ترک خورده ایم

    اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
    اگر خون دل بود، ما خورده ایم

    اگر دل دلیل است، آورده ایم
    اگر داغ شرط است، ما برده ایم

    اگر دشنه دشمنان، گردنیم
    اگر خنجر دوستان، گرده ایم

    گواهى بخواهید، اینک گواه
    همین زخم هایى که نشمرده ایم!

    دلى سر بلند و سرى سر به زیر
    از این دست عمرى به سر برده ایم
    روزی خواهم آمد،
    و پيامی خواهم آورد...
    و صدا خواهم در داد:
    ای سبدهاتان پر خواب!
    سيب آوردم، سیب... سيبِ سرخِ خورشيد...





    درسمت توأم
    دلم باران ،
    دستم باران،
    دهانم باران،
    چشمم باران

    روزم را با "بندگی" تو پاگشا می کنم
    هر اذانی که می وزد ،
    پنجرها باز می شوند
    یاد تو کوران می کند

    هراسم تو را که صدا می زنم ، ماه در دهانم هزار تکه می شود
    کاش من همه بودم با همه دهانها تو را صدا میزدم

    کفش های " ماه" را به پا کرده ام

    دوباره عازم توأم

    زندگی با توست

    زندگی همین حالاست . .
    نه!
    هرگز شب را باور نكردم،
    چراكه در فراسوی دهليزش
    به اميدِ دريچه ای دل بسته بودم...

    من اناری میکنم دانه،
    و به دل میگویم:
    خوب بود این مردم؛
    دانه های دلشان پیدا بود...‏




    رئیس التماس دعـــا


    من عاشقی بلد نبودم!
    من حتی عاقلی هم بلد نیستم!
    در مسابقه برگ پاییز ی و جوی گذران آب
    هر عاشقی میفهمد
    که برنده مسابقه برگ است
    که یک جای سرنوشت گیر کرده است!
    وهر عاقلی میداند
    تمام عمر رانبایست به انتظار یک روز رسیدن برگ ماند!
    من نه عاقلی بلد بودم و نه عاشقی!

    چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
    ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
    زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
    گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
    تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
    با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
    اصل تویی من چه کسم؟ آینه‌ای در کف تو
    هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
    تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
    چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
    بی‌تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
    ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
    دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
    هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
    دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
    تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم
    لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
    شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا