عزيز خشمان

خواستم بگویم که کیستم… دیدم نگفتن بهتراست !!!… چه سود آنکه با من نمی ماند ، همان بهتر که نشناسد مرا… آنکس که می ماند ، خود ، خواهد شناخت
......
من از جایی دیگر آمدم...
نه شاهزاده ام که سیاره ای کودکانه داشته باشم،
نه پیامبری که از آسمان باران بیاورم،
نه گم شده ام، نه به قصد ماندن آمده ام...
یک نفرم به اندازه ی خودم
این سینه ام مرا کشانده به شعر،
به چند کلمه شاعرانگی
که روی کاغذ بی انتهای دلم
سطری از شب و خاطره هایش بنویسم...

اگر ساده است تو ببخش
.......

چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت


اگر میتوانستم افکار خودم را به دیگری بفهمانم، می توانستم بگویم.


نه ،


یک احساساتی هست ،


یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند ،


...نمی شود گفت ،


آدم را مسخره می کنند،


هرکس مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت می کند.


زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

خدمت به خلق
وب سایت
http://iran-eng.com
بالا